X
تبلیغات
رایتل

سلام.

یه عزیزی برای پست قبلی یه پیغام برای من گذاشته که من چون اسمش رو نمیدونم و پیامش هم عمومی نبود که همونجا جواب بدم من اینجا جوابشون رو میدم.

مرسی عزیزم از راهنماییهات.

سلام زهرا جان. 
میخواستم یه چیزی بگم میدونم خودت بهتر میدونی و اصلا قصد دخالت یا جسارت ندارم. 
اما مثلا واسه کارایی که همسرت میکنه و تو دوست نداری تا حالا شده با زبون خوش و مهربونیو الفاظ محبت امیز و شوخی بهش حالی کنی که خوشت نمیاد؟بعضی از مردا واقعا بچه هستن اگه جدی و با اخم و عصبانیت باهاشون حرف بزنی و کارای بدشونو بهشون بگی فقط لجبازی میکنن.واسه اینا باید یه زبون خوش و نرمی داشته باشی تا مثه موم تو دستت باشن.البته تا اونجایی که من میدونم تو واقعا مهربونی.اما مثلا ممکنه تو تا الان هرکاری میکرده هی کوتاه میومدیو هیچی نمیگفتی مراعات میکردی بعد الان دیگه همش جمع شده رو هم و واقعا سخته واست که کنترل کنی خودتو و با دعوا و پرخاشگری و... باهاش برخورد میکنی.هیچ وقت نذار جمع شه تو دلت تا دیگه به مرزی که نباید برسه، برسه همیشه بهش بگو از چی ناراحتی.ولی فقط باید خیلی وقت شناس باشی و با شوخی و مهربونیو اینجور چیزا بهش بفهمونی.جوری که بهش برنخوره که داری بهش بکن نکن میکنی.الان اگه موقعیتش پیش اومد این راه رو هم امتحان کن.شاید اینطوری روش جواب داد.البته نه الان که ظاهرا باهم دعوا کردین یه دفعه مهربون شی پرو میشن مردا. به موقعش که خودت صلاح دیدی بهش بگو که واقعا اذیت میشی بگو که حیف رابطتتونه که اینطوری خدشه دار شه و از اینجور حرفا.دعاها و انرژی مثبت ما همیشه روونه ی زندگیته عزیزم.موفق باشی. 


فقط توروخدا یه وقت از حرفای من ناراحت نشیا من اصلا قصد نصیحت و ... نداشتم.

جواب:

سلام عزیزم.

نه من اصلا ناراحت نمیشم. نصیحت رو هم خیلی قبول دارم و اصلا ازینکه کسی نصیحتم کنه ناراحت نمیشم. خیلی هم خوشحال میشم.

راستش رو بخوای خیلی خیلی حرفهات به دلم نشست. درسته که باید با مهربونی و شوخی و خنده حل و فصل کرد. خدایی هم یه وقتا من اینحوری میگم بهش. اما تجربه بهم ثابت کرده زمانی که چیزی رو جدی باهاش درمیون ندارم اونم جدی نمیگیرتش. البته بسته به اهمیت موضوع داره. یه مسایلی مثل همین پیام دادن و اینا رو نمیشه با شوخی بهش گفت چون روش زیاد میشه و خودشم با شوخی و خنده میپیچونه جریان رو.

البته باز هم من سعی میکنم این بار این روش شما رو پیش بگیرم.

حتما مهربونی و محبت بیشتر جواب میده. تا دعوا و مرافعه.

ممنووووونم بخاطر وقتی ‌که گذاشتی و من رو راهنمایی کردی عزیزدلم.

ممنونم از دعاهایی که میکنی صدبرابر به خودت برگرده.

[ شنبه 3 تیر 1396 ] [ 14:25 ] [ زهرا ] [ نظرات (0) ]

کلافه و عصبی ام.

همسری نمیاد دنبالم. همینطور ور دل ننشه. اصابمو ریخته بهمم.

اصلا مامان و خواهرامم اصابمو میریزن بهم .

میخوان برا عید برن روستای پدریم. میگن توام بیا! گفتم من الان یک ماه و نیمه تهرانم خونه نرفتم الانم نرم پاشم بیام با شماها روستا؟ خواهرم مامان محیا میگه بیا این اخرین مسافرتمونه ها بعدش میری کانادا به دلت میمونه.

مامانم میگه بیا دیگه تو که این همه مدت اینجا بودی حالا سه چاهار روزم روش. بیا میریم بعد میری خونت.

دیگه نمیگن بابا برو خونت شوهرت تنهاس.

البته خواهر دومیم همش میگه ببین همسریت چی میگه. بابامم همین طور

به همسری گفتم بیا باهم بریم اونم قاطی تر از همه.

میگه من اونجا رو دوس ندارم و نمیام‌و نهایت یک روز میام که اونجا پدربزرگ مادربزرگ‌خودمم هستن باهاشون خداحافظی کنم! ینی تهش هم نمیگه بخاطر تو!!

کلافه شدم از دست همشون. واقعا از دو طرف تحت فشار شدیدم. همسری قول داده بود باهام یه بار بیاد روستا. حالا طبق معمول ازونجایی که مردنیس که قولش قول باشه میگه خودت برو.

منم الان هرچی از دهنم درومد بهش گفتم. گفتم برو یکم‌ازون دوستت یاد بگیر همه جا کنار زنشه منم همیشه مث بیوه زنام.

بعدم گفتم اصلا نیا بهتر که نباشی تو مایه خجالت منی چون هم ترسویی هم مرد نبستی هیچ وقت سر قولت نمیمونی. گفتم خواجه از تو مردتره!!

پشیمون نیستم بخاطر حرفهای زشتی که الان بهش زدم. حقیقته همش حقیقته.

بمونه ور دل ننش!!

حالا صب که پیاممو ببینه حتما باز میخواد جوش بیاره و بدتر جوابمو بده.

خسته ام از دست همه. و از دست خودم که بی عرضه و احمق و بی اراده و بچه ام همه برام تصمیم میگیرن.

ولی بخدا من خیلی مستقل بودم. بعد ازدواج و اوووون همه تحقیر الان ذره ای اعتماد به نفس ندارم. همش باید ببینم بقیه چه تصمیمی برام دارن.

اه

اه

خاک بر سرت زهرای بی عرضه.


[ جمعه 2 تیر 1396 ] [ 04:40 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]

همین چند دقیقه پیش پست گذاشتم اما حس کردم دوست دارم به اینها جداگانهو توی پست مجزا اشاره کنم.

پدرمادرم اومده تهران. بخاطر افسردگی و اینها.‌ که ببریمش دکتر. راستش به جز مادر من و دایی کوچیکم هیییییچ کسی نگران و مراقب آقاجون نیست و همه فقط پولش رو میخوان. آقاجونم خیلی ثروتمنده و برای همه بچه هاش چندتا خونه و مغازه و ماشین و اینا گرفته. به جز مادر من  که فقط یه قطعه زمین به مامانم‌داد. در حالی که این همه هم هواش رو داره و همش میگه پول پدرم ذره ای برام‌‌ارزش نداره. مثلا یه زمین میفروشه پونصد ملیون بعد معلوم نمیشه این پولو چیکار کرده ولی خوب همه میدونن داده به دایی ها. که البته دایی کوچیکمم زیاد بهش نمیده با اینکه نگهش میداره.

داروهای ضد افسردگیش رو بهش میدم . عوارض نداره فقط میگه دهنم خشک میشه که البته الان بعد یک هفته مصرف حالا یا عادت کرده یا برطرف شده که دیگه نمیگه دهنم خشک میشه .

یک چیز دیگه اینکه من و همسری جدیدا خیلی دعوا میکنیم. من حس میکنم دوری از اون و خونه و البته کارهای تلمبار شده برای جمع کردن وسایل و تحویل خونه دلیلشه. اونم که کلا جوشی و الانم که ور دل مادرشه دیگه حریفش نیستم.

اون شبی که اومده بود تهران که فرداش بریم ارمنستان حدودای سه شب یکی ازون دخترا که تو کلاس زبانشون باهم بودن و گروه هم تشکیل داده بودن (یادتونه حتما ماجراهای اون گروهو) بهش پی ام داده. سلام علیک و اینکه این روزها خیلی یادت میکنم و بدی دیدی حلال کن و این حرفها. منو میگین کارد میزدی خونم در نمیومد.اینکه چرااااا همه دخترا راحت بهش پیام میدن و نمیگن این زن داره و نباید نصفه شب بهش پیام بدیم؟! چندباراومدم بزنم متاسفانه ساعت خوبی پیام ندادید و همسرم خوابه! ولی نزدم گفتم آبروش رو نبرم. بیدارش کردم و گفتم این خانومه بهت پیام داده منم میخوام جواب بدم با کلی دعوا و پرویی گوشی رو ازم گرفت منم قهر کردم رفتم بالا که سحری بخورم. بعدم بهش گفتم بیا بالا بخواب چون خوابت سنگین میشه پایین و خواب میمونیم. خودم بالا خوابیدم ولی اون نیومدو همون پایین موند.

در نهایت دیگه صبح ادامه ندادم چون نمیخواستم سفرمون زهر بشه بهم.

کلی قسم و آیه که به خدا من اصلا از وقتی لفت دادم دیگه با هیچکدوم بچه ها در ارتباط نبستم و فقط همون پسره هس که باهمیم و ازین حرفها بعدم بهش گفتم باید همین الان جلو چشم من بلاکش کنی و بلاکش کرد.

یادم میفته کفری میشم. در هر ساعتی از شبانه روز پیام‌بدن جواب میده و اونام میگن زنش سیب زمینیه دیگه راحتن.

فعلا که شااااااید اصلاح شده باشه.

همسری رو میشناسم. میدونم‌واقعا اهل این حرفها نبس و تمام روابطش درسی و کاری هست اما خوشم نمیاد از ایییین همه رو دادن به زن ها و دخترایی که دور از جون شما الان هار شدن.

پ.ن: ای دا جوووون خیلی خوشحالم که برگشتی و کمی پست هات ناراحتم کرده. کاش میشد کامنت گذاشت اگر صلاح میدونی نبندش. برات آرزوهای خوب میکنم تو این سحر ماه مبارک رمضان.

[ پنج‌شنبه 1 تیر 1396 ] [ 04:43 ] [ زهرا ] [ نظرات (0) ]

سلام.

روز آخر که راه افتادیم رو ننوشتم.

خوب صبحش پاشدیم هفت اماده بودیم و اتاق رو مرتب کردیم و رفتیم طبقه دوم که سالن غذاخوری بود.

خیلی گشنم بود. دیدم به به یه میز بزرگ پر از خوردنی های رنگ و وارنگ. ولی...

تماما یا توش گوشت بود که از رنگ صورتیش داد میزد گوشت خوکه و یا به هر حال حلال نیس دیگه! همینطور شیر و کره و پنیر و اینا هیچی نخوردیم همسری و خودم گفتیم شاید لبنیات هم از خوکه. از اون میز بزرگ و رنگ و وارنگ فقط یه برش کیک صبحانه چندتا تکه پرتقال و سیب و نیمرو برداشتیم. خیلی گشنمون بود و چندتا نیمرو با نون خوردیم. به همسری گفتم دیروز چقد ناراحت بودم صبحونه هتل رو از دست دادم! والا هتل های ایران خیلی بهتره صبحانش و البته اونجا از همه چی میشه خورد.

ایرانی های دیگه میومدن و همه هم میرفتن سراغ همون موارد مذکور و به منم نگاه میکردن که روسری داشتم. حتی یه خانومه که البته نمیدونم ایرانی بود یا نه منو با انگشت به شوهرش نشون داد که البته من اصلا برام مهم نبود.

بعدش گفتم بیا بریم برا مامان یه چیزی بخرم ساعت هشت و نیم اینا بود گفت الان مغازه ها بسته و اینا و من گفتم حالا بریم ببینیم ولی گفت نه و نیومد. ساعت ده رفتیم کنار اتوبوسمون  و کیف و چمدون رو گذاشتیم توش. بعدش هم با همون آقاهه رفتیم همونجا که پیتزای خوک به ما انداخته بودن و من بستنی سفارش دادم. همسری نمیومد انقدر گفتم دیگه دلش سوخت و منو برد. داشتم بستنی میخوردم حس کردم ته طعمش یه طعم ترشی داره و خوشایندم نبود. بقیه که میخوردن خیلی راضی و خوشحال بودن و پیش خودم فکر کردم نکنه اینم از شیر خوکه و بدم اومد یهویی. دیگه نخوردم. همسریم یه دل سیر تو ارمنستان کوکا کولا خورد خخخخخ اون صبحم خورد. فقط من بستنی خورده بودم.

دیگه راه افتادیم. توی مسیر کمی دهکده ها رو نگاه کردم و اون کوهی که آرارات نام داره و تو اینترنت خونده بودم گویا همون کوه‌جودی هست که کشتی حضرت نوح بهش لنگر انداخت.

خوابم برده بود که اون آقاهه اومد و گفت من بیام پیش تو بشینم  و باهم حرف بزنیم خانومت اگر اینجا سختشه بیاد جای من که من بیام پیش تو!!! من خواب و بیدار بودم ولی چشم هامو باز نکردم.

خواستم ببینم همسری چی میگه. اونم بیدارم کرد گفت زهرا جان سختته مبخوای بری جلو؟ منم چشم هامو باز نکردم همونجوری کفری اخم کردم گفتم نه راحتم! 

پسره پر رو. نمیگه زن و شوهر پیش هم باشن راحتن. و همسری هم رااااحت منو بیدار میکنه نمیگه نه دلم میخواد زنم پیشم باشه .

بعد که اون رفت بهش توپیدم . و گفتم این پسره دیگه خیلی رو گرفته و البته تقصیری نداره همه میدونن تو برا زنت ارزش قایل نیستی وقتی تو راه رفتنم‌‌با اون قدم‌ میزنی و من عقب میمونم!!

چندساعت بعد مجدد بهش پیام داد گفت خانومت بیاد جای من که همسری جوابش رو داد و گفت هر دو دوست داریم کنار هم باشیم و این طبیعیه.

دیگه بازخوابیدم‌ و موقع ناهار بیدار شدم همونجایی که موقع اومدن صبحونه خورده بودیم. اونجا نمازمونم خوندیم و جالب که تو نمازخونش چادر. قران. مفاتیح. ارتباط با خدا سجاده همه چی بود با اینکه همشون ارمنی بودن . همسری پرسید گوشت هاتون حلاله و گفتن اره و حتی یه نفرشون گفت ما ارامنه هم مث شما حیوانات رو ذبح میکنیم و برام جالب بود البته اگر منظورش رو درست فهمیده باشم خخخخ.

جوجه خوردیم. خیلی خوشمزه بود. خیلی. ولی من چون بازم تو شک مونده بودم برام لذت بخش نبود با اون همه خوشمزگی. دیگه خوابیدم تا مرز. لب مرز کمی فضا امنیتی بود. اخه اون روز صبح د.ا. ع.ش به تهران و مجلس حمله کرده بود.

یه اقای پرتقالی تو اتوبوس ما بود که هم تو مرز ارمنستان هم ایران خیلی بهش گیر دادن بنده خدا رو.

زمانی که داشتم به طرف مرز ایران میومدم خییییلی حس خوبی داشتم. خندم میگیره ولی انگار صد سال از خونه دور بودم. پرچم ایران رو که دیدم و اون تابلوی به جمهوری اسلامی ایران خوش آمدید انگار قلبم روشن شد انگار حس غریبی رفت و حس امنیت اومد. به همسری گفتم اونا که ده سال پونزده سال از کشور دورن وقتی میان چه حسی دارن؟؟ وقتی ما بعد چند روز این طوری هستیم؟! رود ارس رو که دیدم اونقدر جوشان و خروشان حس غرور بهم دست میداد. خدایا شکرت.

از اونجام تا نزدیکی های جلفا هوا تاریک شده بود که یهو جلو اتوبوس رو گرفتن . من رنگم عین گچ سفید شد. سرباز های تفنگ به دست و لباس شخصی . فکر کردم د.ا.ع. شی هان. مردم ینی. اومدن کلی اتوبوس رو گشتن. س.پ.ا. ه هی ها بودن. حتی پیچ و مهره ها رو دراودن و همه چیو همه جای ماشین رو نه یک بار چندین بار گشتن. گفتن بخاطر مساله امروز نیس و نگران نباشید. خلاصه یک ساعت تمام گشتن و نهایت گذاشتن بریم.وقتی ازون جاده مخوف بی چراغ مرزی رد شدیم و به شهر ها رسیدیم قلبم روشن شد و ترسم ریخت. تبریز همونجا که اوندفه ایستادیم ایستادیم. نماز مغرب و عشا رو خوندیم. من گشنم نبود ولی ازونجایی که فردا قبل اذان ظهر میرسیدیم تهران کباب سفارش دادم که بعنوان سحری بخورم تا فردا رو روزه بگیرم.

همسری آبگوشت گرفت منم دو لقمه کنارش خوردم خییییلی خوب بود ولی کباب من تعریفی نداشت.اون اقام پیش ما نشست و باهم غذا خوردیم. 

دیگه خوابیدم تا خود تهران. اون اقای پرتقالی بلد نبود چطور بره هتلش و پرسید این تاکسیها چطورن؟ همسری براش اسنپ گرفت. خودمونم رفتیم. هی به اون پسره میگفتم خدافظ و اینا که بره دیگه ول کن ما نبود وایستاد ما سوار ماشین شیم بعد رفت. خخخخخ 

از دیدن خونواده خیلی خوشحال شدم بقیه هم همینطور.خیلی خسته بودیم اون که نخوابید با دوستش چت میکرد من بیهوووش شدم وسطای خواب بیدارم کرد که دوستم میگه بیان خونه ما همراه زنش باهم باشیم منم قاطی کردم گفتم تو چرا آ دم خسته اس خوابه بخاطر چیزای مسخره بیدار میکنی آدمو! خوب بگو زنم روزه اس تازه از سفر طولانی ا مدیم خسته اس خوابه و روزه گرفتتش نمیتونی بگی؟ باید بیدار کنی آدمو؟ همه چیز برات با ارزشه الا من!

اون شب هم افطار خونه داداشم که زنش خاله همسریه دعوت بودیم فردا صبحم همسری رفت شمال. منو نبرد گفت سشتبه میام تهران برا کار شرکت همون موقه میبرمت.

سشنبه هم نیومد گفت شنبه هفته بعد.

بازم گفت شرکت نفرستاد منو و دوشنبه.

امروز پنج شنبه اس و اون هنوز نیومده! گفت عید فطر که بازم الان میگه شاید بعد عید بیام که جاده خلوت باشه.

دیگه امروز باهاش کلی دعوا کردم و گفتم بچه ننه ای و فقط میخوای پیش مامانت باشی و نمیای دنبالم پس من کی وسایلمو جم کنم خونه رو تحویل بدم! خیلی جر و بحث کردیم و هر دوطرف پریدیم بهمدیگه. خلاصه که حالا میگه عید میام تهران. نمیدونم والا میاد یا باز فقط حرف میزنه.

[ پنج‌شنبه 1 تیر 1396 ] [ 04:08 ] [ زهرا ] [ نظرات (1) ]

سلام.

روز دوم ساعت شیش و نیم پاشدیم و از بسته خرمایی که زنداداشم داده بود دوتا خرما خوردیم با آبمیوه و راهی وک شدیم. ساعت هفت اونجا بودیم و چند نفری قبل ما اونجا نشسته بودن. اونها هم از نو لیستی نوشته بودند و ماهم اسممون رو نوشتیم. ساعت هشت و نیم چند نفر اومدن که دیروز کارشون مونده بود, بحث پیش اومد و ما گفتیم شما صبحونتون رو خوردین خوابتونم کردین حالا اومدین میخواید همون اول برید تو. و ما فردا بلیط داریم و داریم برمیگردیم. البته اینها رو ما نگفتیم ها, اونهایی که همراه ما صبح زود اومده بودن. یه خانومم بود که دعوا داشت و با اخم و عصبانیت شدید دیر اومده و نفر اولم میخواست بره تو. اخه لیستی که اونا نوشته بودن با لیستی که ما دیروز نوشته بودیم فرق داشت ولی ما صبح گفتیم دیروز لیست بوده ولی قبول نکردن   چون کسی که کارش گیره نمیگیره بخوابه فقط به دلخوشی یک لیست و صبح زود میاد پی کارش. خلاصه که ماهایی که دیروز هم لیست نوشته بودیم امروزم نوشته بودیم هیچ, لیست همونا افتاد اول و البته هشت نفر بیشتر نبودن و تعدادی ازونهام صبح زود امروز اومده بودن و من و همسری شدیم نفر نهم و دهم.

حدود ساعت ده و نیم نوبت به ما رسید. کارمون رو یه خانم باشخصیت ارمنی که یه لباس سپید و دامن کوتاه مشکی تنش بود انجام داد. من ابتدا متوجه منظورش شدم اما موقع عکس از قرنیه چشم نفهمیدم چی میگه و یک پسر ارمنی ایرانی که تو اتاق بود من رو راهنمایی کرد. خدا خیرش بده. خانومم فک کنم متوجه خنگی من شد که وقتی تموم شد با یه لحن مهربون و بامحبتی گفت اکی,  ایتز فینیشد. و من از لبخندش خیلی قوت قلب گرفتم.  اون آقا هم دوتا بارکد چسبوند به کاغذ و داد دستم و منم ازش تشکر کردم که راهنماییم کرده بود گفت خواهش میکنم انجام وظیفس.

وقتی اومدیم بیرون احساس سبکی بیش از حدی داشتم و همونجا به همسری گفتم بیا یه سلفی بگیریم و اون خنده های از ته دلمون کاملا تو عکس مشخصه. 

ازونجا که صبحونه هتل رو از دست داده بودیم رفتیم کافه,  اب میوه و شیرین عسل خریدیم. یه بلوار منتهی به میدون  جمهوری رو یه حالت کافه و فست فود درست کردن کع وسطش آب نمای زیبایی داره و در انتهاش نیمکت هست رو به روی یک استخر کم عمق با فواره. خیلی اون تیکه رو دوست داشتم چون درخت بالای نیمکت علاوه بر سایه عطر خوش شکوفه های سپیدش رو بهمون هدیه میداد. 

صبحونه خوردیم و دیگه هتل نرفتیم. شب قبلش با اون اقایی که اشنا شده بودیم تو راه کلی قدم زده بودیم خیابون ها رو و چندجا مغازه باقیمت دیده بودیم. با همسری راهی اونجا شدیم. برای خواهرزاده برادرزاده هام پل سر خریدیم, کلاه گرفتیم, برای خودم شلوار لی زارا خریدم, کتونی خریدم, لباس خریدم و شلوارک, همشم از حراج  یه لباسهایی بود نود تومن دیویست تومن و اینها خیلی خوشگل بودن ولی نخریدم پول نداشتیم. برا مادر شوهرم یه کیف از همونجا که من کیف خریدم خریدیم.  مامانم بهم پول داده بود که اگر کم اوردیم اونجا دستمون خالی نمونه گفتم با پولش برای مامان لباس بخرم همسری نمیزاش هی میگفت گرونه اخرش گفتم بابا پول خودشه تو که نمیدی انقد حرص میخوری گفت نه بحث پولش نیس میگم جنساش الکی گرونه. اخر سر یه لباس خیلی خوشگل با جنس عالی پیدا کردم ولی نهایت همسری تحت تاثیر حرف های اون پسره که باهامون بود نزاشت بخرم. خیلی ناراحت شدم که برا مامان چیزی نگرفتم الان میگم کاش میخریدمش همون رو. حتی مغازه های دکوری قوری و اینام رفتم خییییلی گرون بود و نشد بخرم.

ظهر ناهار رفتیم دنبال غذای حلال که اصلا نمیفهمیدن حلال ینی چی اون رستوان ایرانی هم معمولی بود و اریا هم که خیلی تعریفش رو شنیدیم گفتیم باشه واسه شب و رفتیم کی اف سی 

اونجا گفتن حلاله ولی من اعتماد نکردم گفتم پیتزای سبزیجات بخوریم. سبزیجاتش مث اون یکی نبود واقعا سبزیجات بود. عالی بود طعمش هرچی بگم کمه. و اینکه یه دونش دو نفر رو سیر میکنه. از غذای من و همسری موند که گفتم بزارن تو پاکت و ببریم برای شام دیگه نریم بیرون.

توی مسیر همسری به تحریک اون اقا مجدد به حرف من گوش نداد و انداختش دور و شب رو خیلی شیک گفت پول ندارم بازم ابمیوه و شیرین عسل خوردیم!!

اهان عصر مسجد کبود هم رفتیم خیلی قشنگ بود تو حیاطش درخت میوه داشت. گوجه سبز و گیلاس و زرد الو و توت و...  بعد نماز میوه خوردیم. اون اقا گفت بریم دریاچه و من و همسری خیلی خسته بودیم چون از شیش استراحت نکرده بودیم و رفتیم هتل, قرار شد هفت غروب پاشیم بریم خرید برا مامان که تا ده خوابیدیم و مغازه ها بسته بودن. فقط رفتیم شیرین عسل و ابمیوه چو بستنی خریدیم . خیلی خسته بودم  و زود خوابم برد.  روز بعد هم روزیه که برگشتیم و مجدد میام مینویسم.

[ یکشنبه 21 خرداد 1396 ] [ 02:50 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]

سلام.

از ارمنستان برگشتیم. دیروز صبح رسیدیم تهران. راستش چندباری از اونجا اومدم براتون بنویسم ولی به قدری برناممون فشرده و خسته کننده بود که نتونستم. 

سفر زمینی ما سفر سختی نبود.  ینی اون طوری که من فکر میکردم حالم بد بشه و اذیت بشم نبود خدایی. از تهران که خارج شدیم هنوز اذان ظهر رو نداده بودن و من روزه ام رو باز کردم. یه جایی تو قزوین ایستادیم و بعد نماز ناهار خوردیم. همسری جوجه کباب گرفت برام. ظرف ها و دکور رستوران سنتی بود که من خیلی لذت بردم. زنداداش دومیم برام کوکو درست کرده بود با مقداری آجیل و شکلات برام گذاشت که ببرم. و اوناها رو شب با نون باگدهای نواوران که همسری خریده بود خوردیم. خیلی بهم چسبید. لب مرز یک حسی داشتم. اولین باری بود که داشتم پامو از ایران میگذاشتم بیرون. یه جور حس غربت من رو گرفته بود و دلتنگ مامان و بابا و بقیه خواهرزاده برادرزاده هام شدم. زمانی که تو پاسپورتمون مهر خورد و ما از روی روز ارس رد شدیم تا به سمت ارمنستان بریم من دچار احساسات مختلفی از جمله غم, ناراحتی, هیجان دیدن کشور جدید, دلتنگی و اینها بودم. آخر پل سرباز ارمنی پاسپورتمون رو توی دست من دید و اجازه ورود داد. وقتی وارد ساختمون اونها شدم یک خانم پاسپورت ها رو مهر میزد. ینی اولین تصویر و باور من ازینکه الان خارج از ایرانم رو این خانوم بهم داد. شبیه ارمنی هام نبود بیشتر شبیه آلمانی ها بود, یه چشم آبی با موهای کوتاه بور. بعد از اون سه ساعتی معطل شدیم تا اتوبوسمون بیاد و بریم.

جاده از مرز تا نزدیکی های ایروان پیچ های خییییلی تندی داشت. تند تر و باریک تر از جاده چالوس. اما راننده مهارت داشت. وسط جاده پر از مه بود و ما کنار یک رستوران توراهی خیلی زیبا و تمیز ایستادیم. اونجا نیمرو خوردیم و چایی. خیلی بهم چسبید. یه زن و شوهر عقده ای هم بودن که یه بطری مشروب خریدن و اومدن بیرون گرفتن بغلشون و باهاش شروع کردن به عکس گرفتن, همه و حتی ارمنی ها یه جوری نگاهشون میکردن. توی راه خوابیدم تا خود ایروان. همسری بیدارم کرد و من از شیشه به بیرون نگاه کردم. تغییر ظاهر خانم ها برام جالب بود تو نگاه اول. بعدم رفتیم بلیط برگشت رو همونجا گرفتیم و راهی هتل شدیم که از قبل با اینترنت رززوش کرده بودیم, . حدود یازده و نیم رسیدیم.یکی از هم اتوبوسی هامون که اونم وک کار داشت اومد گفت سیستم وک قطعه. ولی با این حال ما ظهر حدود  یک رفتیم وک. راهمون ندادن تو و گفتن امروز نوبت به شما نمیرسه با این حال ما و چند نفر دیگه پشت در ایستادیم و نرفتیم. تو گروه ویزا همه میگفتن کارتون همش پنج دیقه طول میکشه ولی اون روز گویا کلا سیستم مشکل داشت که بعد چهل دیقه یه نفر میومد بیرون. اخرش یه لیست نوشتیم و رفتیم. رفتیم کیک و ابمیوه گرفتیم و خوردیم. قبلش پیتزای سبزیجات سفارش دادیم طرف رفت یه پیتزای بوگندو اورد روش دوتا گوجه داشت گفت بفرما. دیدیم پیتزای رون خوکه.   و در مقابل اعتراضمون نهایت پول پیتزا رو گرفت و برگشتیم. اینجا بهم حس غربت دست داد. بعد از کمی استراحت تو هتل رفتیم تو خیابون ای اطراف میدون هراپاگ یا همون جمهوری گشتیم. بستنی خریدیم خوردیم. خیلی مردم شاد و بی دغدغه بودن. اگر میخواستیم از خط عابر پیاده رد شیم ماشین ها بخاطرمون می ایستادن تا رد شیم و این برامون خیلی لذت بخش بود. تا شب کلی راه رفتیم و تا ساختمون اپرا قدم زدیم و چندتا عکس گرفتیم.  شب با یکی از همسفرها که یک اقای مودب و مومن بود هم سن خودمون رفتیم رستوران ایرانی و شام خوردیم.  غذاش معمولی بود ولی چون ما خیلی دنبال غذای حلال گشته بودیم اونجا برامون نعمتی بود. شب خیلی خسته بودم و زود خوابم برد. هتلمون رو به روی یک پارک بزرگ بود و اتاقمون ویوی قشنگی داشت. اما خیلی دور از انتظار من بود بعنوان یک هتل سه ستاره.  معمولی بود. البته فک کنم ما اتاق از طبقه معمولی گرفته بودیم نه سه ستاره ولی مگه طبقه بندی داره؟ نمیدونم والا. این از روز اول.

بقیش رو بعدا میام مینویسم.

[ جمعه 19 خرداد 1396 ] [ 17:44 ] [ زهرا ] [ نظرات (1) ]

سلام.

اولش پدرم به یکی از دوستاش که مهمانداره سپرده بود و اونم چارتر گیر آورد رفت و برگشت نفری چاهارصد. اصصصصلا باورمون نمیشد خیییلی ذوق کردیم. و به بابا گفتم اکی کن همین رو میگیریم. خلاصه که اینجوری از شر زمینی رفتن راحت میشدیم.

صبح بود. که خبر رو داد. همسری هی گفت درست کن زود و پیگیر باش و اینها منم گفتم بابا وقتی گفته میگیره میگیره دیگه. اونم هی میگفت میترسم پر شه و بپره و اینا گفتم نه این اقاهه گفت میگیرم. به بابا گفتم بابا زنگ بزن لطفا و بگو, چندبار بهش گفتم گفت دوستم گفته امروز پرواز داریم. باید وایستیم پروازش برگرده. اون شب همسری خیلی استرس داشت زنگ میزد مدام بهم .  فردا صبحش ینی دیروز دوست بابا زنگ زد گفت مشخصات رو برام بفرستید منم تند فرستادم کمی بعد زنگ زد گفت اون پرواز پر شده. ینی دنیا روی سرم آوار شدا. خیلی ناراحت شدم. پروازهای دیگه هم به پول ما نمیخورد. همسریم خیلی ناراحت شد. اخه به مادرش اینها گفته بود بابای من بلیط ارزون جور کرده.

دیروز خیلی گشت دنبال تور. حتی اخراش گفت بیا بریم ترکیه شلوغه باشه مث بقیه که میرن صف وایمیستن ماهم صف وایمیستیم.  تور هم پیدا کرد نفری یک و صد با پرواز. یا حتی گرجستان هم توو تفلیس پیدا کردیم نفری یک و پنجا اونم با پرواز. ولی در نهایت بخاطر خلوتی ارمنستان و این که یه پولی هم ته جیبمون بمونه شاید خرید کنیم همون زمینی.

تو اینترنت خوندم این گردنه هاش بعد مرز خیلی خطرناکه و ترسناک منم که میشناسید ترسوووووو. رفتم تو گروهمون که باهم برای ویزا هستیم دیدم خیلی ها زمینی رفتن و کلی هم تعریف میکنن. پسری بود که میگفت جاده پر پیچ و خم و ترسناکیه اوایلش اما زیبا هم هست و نگران نباش راننده ها مهارت دارند. خلاصه که خودمون رو سپردم به خدا و گفتم باشه همسری برو زمینی اکی کن.

حالام نمیدونم کی ولی فکر کنم یشنبه دوشنبه هفته بعد بریم.

بهش گفتم نمیخواد تور بگیری الکی پول بدی. هتل که از اینترنت و با راهنمایی دوستانمون تو گروه پیدا کردیم رزرو کن و میریم ترمینال غرب بلیط میگیریم دوتایی میریم. اونجام میگردیم خودمون.

خلاصه که این شد قصه ما. حالا منتظرم بریم ببینم جاده چطوریه و ارمنستان چه شکلیه به همون زیبایی که تو عکس ها هست یا خیر. 

از طرفی برای اینکه بهم خوش بگذره و به مسافت فکر نکنم گفتم عیب نداره عوضش شهرهای دیگه ایران رو میبینم که تاحالا نرفتم مثل تبریز و اینا رو. حالا هرچند گذرا ولی همین که اونطرف ایرانم میبینم خودش موهبتیه.

خدایا در هر حالی شکرت. هوامونو داشته باش. ببین من چقدر دوستت دارم و راضی ام به رضای تو. توام دوسم داشته باش دیگه.

[ سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ] [ 15:32 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]

سلام.

نامه بایو اومد. دیشب اومد. همسری از تلگرام برام فرستاد و خبر داد. خوشحال شدم. چون کمی نگران بودم که دیر بیاد. به امید خدا این هفته میریم برای انگشت نگاری و اینا. توی دوتا گروه بزرگ تلگرامی هستیم که برای ویزای کاناداست. اونجا یه سری بچه ها که رفتن ترکیه میگن خییییلی شلوغ بوده و همگی گفتن اینجا نیاید چون حدود صد نفر از روزای قبل اونجا تو نوبتن و دو سه روز کار پنج دقیقه ایشون طول کشیده!

برای همین تصمیم گرفتیم بریم وک ارمنستان. اونجا گویا خلوته. گفتن یا برید ارمنستان تا گرجستان یا دبی ولی ما بخاطر قیمت و اینا تصمیممون رو ارمنستانه. احتمالا دو شنبه بریم.

دوست مشترک برادرم و دامادمون تو آژانس هواپیمایی کار میکنه نمیدونم چیکارس اون تورهای ارزون برامون گیر میاره همش. به  دومادمون سپردم فردا بهش بگه ببینم میشه با هواپیما رفت یا نه. همسری گفت اگه هواپیما گرون بود با اتوبوس بریم اخه 22ساعت راهه پدرم در میاد منی که اتوبوس اذیتم میکنه. بهش گفتم اصلا با اتوبوس نمیام. چون واقعا اذیت میشم.

حالا ببینم فردا این آقا پیدا میکنه یا نه. دندونم رو اون روز اون دکتری که قرار بود ببینه نیومد نرفتم. و چون از درد نداشتم دیگه جای دیگه نرفتم. یه همچین آدم خلی هستم من. گفتم شنبه میام که پزشکه هست. حالا هم بخاطر پرواز نمیتونم دندونم رو بکشم چون قطعا یک روزه ترمیم نمیشه. 

باید بزارم بعد سفر. انشاءلله همه کارهاشون جور بشه ماهم همینطور. اون خواهرم مامان محیا قرار بوده با شوهرش و محیا باهامون بیان ترکیه ولی وقتی ارمنستان شد گفت نمیام من برا خرید میخواستم بیام ترکیه. بهش گفتم اون جا هم برندها هستن و از ترکیه ارزونتر هم هست گفت نمیدونم شاید بیام ولی میدونم نمیاد.

دلم میخواد یکی همراهمون باشه. به داداشمم گفتم بیا پاسپورتش منقضی شده. 

راستی, به دوست همسری پیام دادم. همون که خانومش بیشعوره. همسری گفته بوده بیان خونمون سه شنبه که من موندم تهران. بعد اون جریان ها نمیخوام فکر کنه من مانع ارتباط هستم. به همسری گفتم این رو و شماره دوستش رو گرفتم. خیلی محترمانه سلام علیک کردم و خودمو معرفی کردم. براش توضیح دادم که مادرخانم برادرم فوت کرده و باید مراسم های ختمش بمونم تهران و اینکه میام ساری میخوام دعوت کنم یک شب افطار تشریف بیارن منزل ما. و گفتم همسری همش بمن میگه شما مثل برادرید و من میخوام این برادری حفظ بشه. 

تشکر کرد. گفت سر ما هم این روزها خیلی شلوغه و انشالله فرصت زیاده. هرکاری کردم دیدم اصصصصلا نمیتونم خودم رو راضی کنم که به خانومش بگم. و حتما خودش هم فهمیده همین که به اون پیام دادم ینی واقعا از خانومش دلخورم. گفتم که اون شب همسری همه چیز رو براش شرح داده بود.

بچه ها بیاید برام کامنت بزارید, باهام حرف بزنید, دلم یه جوریه.

[ شنبه 6 خرداد 1396 ] [ 00:58 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]

   1      2      3      4      5      ...      27    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 60005