X
تبلیغات
رایتل

سلام.

اون روز باهاش قهر کردم. تا دو روز حتی یک کلمه حرف نزدم. غذا هم براش درست نکردم. بهش هم همون موقع تلفنی گفتم که پیاماش رو خوندم. لازم نمیدیدم نگم و صبوری کنم. چون اخلاقش رو میدونم. پرو نیست که بگه خوب کردم و روش باز شه بهم. چمدون بستم. گفتم دیگه تحمل دروغ ندارم میخوام برم. واقعا هم دیگه تحمل نداشتم. دروغ دروغ دروغ. برای منی که تو خونم هیچکسی دروغ نمیگه!!  درو قفل کرد. نزاشت برم.

اومده بود اولش هی  قسم و آیه و قرآن که اشتباه میکنی. اونا همشون دوست دختر دوس پسرن من رو هم اد کردن. تا دو روز هیچی نگفتم. اون هم نیومد نازم رو بکشه متقابلا اون هم حرف نمیزد. دو دفه اومد آشتی کنه محلش نکردم اونم رفت. روز سوم آشتی کردم. البته باهاش اتمام حجت کردم.  همه حرفا رو زدم. گفتم دلیل نداره یه خانم هرررچند بخاطر درس ساعت یازده شب بهش زنگ بزنه یا هر تایمی از شبانه روز باهاش چت کنه و مسایل درسی رو برسی کنن. یا اینکه تو گروهی که همه به قول خودش دوس دختر دوس پسرن اون رو اد کنن!! مگه مبصر میخوان؟؟ گروه مال اوناست بعد تو میای اسم گروه رو میزاری دوستای همیشگی صمیمی!!  گفتم برا من چی کار کردی که ورداشتی اونا رو مهمون کردی! گفت والا شیرموز دادم بهشون نه غذا. منم گفتم مهم نیست چی دادی مهم اینه که منو میزاری تو خونه میری میگردی خودت. خلاصه که کلا همه چیو گفتم. بعد اومد و گفت از اون گروه لفت داده. و فقط با یکی از پسرا داره درس میخونه.

از طرفی اومد بهم گفت یو بی سی هم میتونه اپلای کنه. و اینکه استاده هنوز بهش نگفته فاند میده یا نه. البته که من دیگه حتی یک کلمه از خرف هاش رو باور نمیکنم!

الان امروز به من زنگ زد گفت استادم زنگ زده میگه فقط برو نزار وقت تلف شه!! حالا استادش بیکاره بیاد زنگ بزنه به این ببینه چیکار میکنه و فقط بگه برو!! بعدم گفت تافلم رو به یو بی سی نمیتونم برسونم میمونه فقط همین منیتوبا! گفتم تو که از اولش هم فقططط درگیر این منیتوبا بودی و عرضه نداشتی تلاش کنی برای جای بهتر.  الکی عر دفه یه دانشگاه اسم میبری آخرشم هیچی به هیچی. تو اگر واقعا یو بی سی برات مهم بود میرفتی دنبالش و زبانت رو میرسوندی نه که بیای بگی تا پونزده ژانویه باید خودمو میرسوندم الان نمیشه!! واقعا ناراحتم.  دلم نمیخواد بریم منیتوبا. دلم نمیخواد فشار روانی جدیدی از جانب زن اون دوستش به زندگیم بیاد. واقعا ناراحت و نگرانم.

البته میدونم و ایمان دارم که همسری من رو دوست داره و واقعا دلش میخواد خوشبختم کنه و واقعا هم مرد خوبیه اما متاسفانه مادرش اون رو ترسو بزدل و بی اعتماد به نفس بار آورده و هنوز که هنوزه میخواد بهش القا کنه تا اون نباشه این عرضه هیچ کاری رو نداره. حتی چند روز پیش اومد خونمون کل خونه من رو تمیز کرد حتی دکور خونه رو دست زد و حتی حتی حتی رفت تو حموم من لباس زیر شوهرم اونجا بود ورداشت شست آورد داد دستم گفت پهنش کن! آخه تو حموم تازه عروس دوماد کی میره؟؟؟؟؟؟؟؟ دیوونه شدم از دست بی فرهنگی هاشون. هرچیم میگم مامان نکن بشین کار نکن میگه نهههه خونه بچچچچچمه!!! ینی خفه شو خونه بچچمه هرکار بخوام میکنم.

عمه هاش اومدن خونمون. از چهارشنبه غروب تا جمعه. با خودشون البته همه چیز گرفتن آوردن.  میدونستم انقدر خرید نمیکردم تو این بی پولی.

مادرشم دیگه خودش رو کشت واسه داداشش!! اون عمش که مادر مرسده است و زن دایی همسری اولین بار بود میومد. ینی بعد اینکه ما رفتیم خونشون شب عید مبعث و راه آشتی رو باز کردیم تازه الان اومد خونمون.

مادرشوهرم همونطور که اراده رو از همسری میگیره و بی اعتماد به نفسش میکنه بامن هم همینه. نمیزاشت غذا درست کنم.  چون معتقده ممکنه خراب کنم!! البته نمیگه ها. ولی رفتارش مشخصه. یا سالاد میخواستم سالاد کلم  و کشمش و گردو درست کنم که با سس ماست خورده میشه نزاشت!! چون معتقد بود ممکنه طعمش خوب نشه و من خراب کنم!! بابا جون خونه خودمه دلم میخواد خودم از مهمونام پذیرایی کنم با من مث یک آدم بی دست و پا برخورد میکنه. این دفعه همسری هم حتی ناراحت شد. اونوقت از عروسای این و اون کلی تعریف میکنه.

البته از حق نگذرم پیش اونا گفت من آش رشته رو خوب درست میکنم. 

اما درکل اینکه اراده رو میگیره و تمام امور رو دست خودش میگیره آزارم میده.

و از اون بدتر اینکه من یاد نگرفتم با همچین آدم هایی باید چطور برخورد کنم. بلد نیستم تو روش وایستم و بگم بزار امور خونه خودم دست خودم باشه.

خوب این خیلی راحته که همه بگن بهش بگو دوست نداری جلوی مهمونات هی دستمال بگیره دستش و رو سرامیک هاتو دستمال کنه مگه اصلا خونه تازه عروس کثیفه!! ولی واقعا من میگم اما گوش نمیده. و در نهایت میگه خونه بچچچچمه. 

خدایا کمکم کن و بهم توان بده بتونم از حقم دفاع کنم.

[ چهارشنبه 15 دی 1395 ] [ 11:55 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]

یه دنیای بد به روم باز شده. یه روزای بد. یه لحظه های سخت.

همسری جمعه میگفت یه شرکت خیلی خفن زنگ زده گفته دوشنبه این هفته یه قرار مصاحبه گذاشته . نمیدونم چیکار کنم. به من گفته دقیقا تو رشته توعه و این حرفها. بعدش  اصرار اصرار که تو بمون من برم و بیام. منم خودش میدونه چقدر سخته خونه مادرش. تنها بمونم. گفتم میرم خونه. من نمیترسم. یه شبه دیگه تو برو بیا. زندگیمونه. نمیخوام این شرکته از دستت بره. گفت نه تنها نمیزارم بمونی.  گفتم بخدا نمیترسم تو برو بیا. اومدیم ساری. شنبه بود. دوباره گفت.  من گفتم میمونم. اخرشم نرفت. گفت تنهایی نمیرم ولش کن. 

حالا از طرفی تو گوشیش دیدم یه گروهی که مال بچه های کلاس زبانشه زده مادرم بستریه نمیتونم بیام.

حالا بهش,گفتم چرا دروغ گفتی!! خوب نمیخوای بری بگو نمیام. میترسی!!!!! چرا دروغ میگی!

شک کردم به گروهشون. وقتی اومدیم خونه و رفت سرکار من از لب تابش پیامای تلگرامش رو چک کردم. دیدم این گروهه فقط پنج نفر از بچه های کلاس زبانشونن. دختر و پسر. حالا تا اینجاش من حساسیت ندارم. خوب هم کلاسن. عیبی نداره. ولی پیام هاشون رو خوندم دیدم چقدررررر باهم ممولی و صمیمانه اند! شوهرم خیلی راحت زن های دیگه رو با اسم کوچیک صدا میزنه و در جواب دلبری هاشون که با اسم کوچیک صداش میکنن و میگن برخلاف قیافت که جدیه خیلی خوب و مهربونی لبخند میفرسته. دوتا پسرای گروهم که به معنای واقعی کلمه لوده!! به من میگه پول ندارم اونوقت اونا ازش بخاطر اینکه مهمونشون کرده تشکر میکنن!! حالا اینا که هی باهاش شوخی میکنن و میگن و میخندن به درک,  دوشنبه باهم قرار گذاشتن برن بگردن بیرون!! اون وقت به من میگه یه شرکت قرار مصاحبه گذاشته!!!!! خداااا من به کی بگم اینا رو!

به خدا یه دفه دست منو نگرفته تو ساری خیر سرمون شماله منو ببره لب دریا. من فقط دو دفه رفتم دریا اونم خواهرم یه بارم دختر عمم اومد اینجا منو بردن. اون وقت به خاطر اینا میخواسته یه روزه تا تهران بره برگرده.

از وقتی اینا رو فهمیدم فقط دارم گریه میکنم. اخه چی بگم بهش. من همه خونواده و کسو کارمو ول کردم به امید این اومدم شهرستان, تا دقیقا روی بالشت موقع خواب گوشی دستشه داره چت میکنه یا پشت لب تابه میگه دارم درس میخونم به قران یه کلمه بامن حرف نمیرنه یا توجه نداره من همش تنهام. یا باید تلوزیون نگاه کنم یا  براش غذا درست کنم

هرچی هم میگم بهم توجه کن میگه فقط بزار تافلو بدم.

خسته شدم 

[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ 15:52 ] [ زهرا ] [ نظرات (11) ]

سلام.

به همسری حقوق رو نصف نیمه میدن. اونم گفت تهران بمون تا ببینم تکلیف چیه. حدودا یک ماه تهران موندم.  بازم اگر میخواستم بمونم مخالفت نداشت ولی گفتم دیگه بسه. مثلا عروسی کردیم اونوقت من همش تهرانم. شنبه هفته پیش اومدیم ساری.

شب عید مبعث یه کار خوب کردم. عمه اش مادر مرسده جشن عید مبعث داشت برای هیئتی های محلشون. یه چندتا از فامیل ها رو هم گفته بود. مادرشوهرم میگفت به شما هم گفته ولی به ما زنگ نزده بودن! 

همسری مخالف بود. میگفت نریم. میگفت اگر بریم میگن دیدین تقصیر از ما بود. دیدین اومدن دست بوسی.

ولی من بعد جریان خواهر زنداداشم واقعا به این نتیجه رسیدم که کینه و کدورت فایده نداره! آدمی امروز هست. فردا نیست. حسرتش میمونه به دل آدم. همین خواهر زنداداشم چندتا خواهراش. باهاش قهر بودن. نمیدونین چیکار میکردن تو ختمش.  داشتن خودشون رو میکشتن از حسرت قهر بودنشون.

خلاصه که اون شب راضیش کردم. پیش خدا هم معامله کردم. بهش گفتم خودت شاهدی که من هیچ بی احترامی به اینا نکردم. من شروع کننده نبودم. ولی بخاطر رضای تو به خاطر اینکه این کینه بزرگتر نشه و تو ناراحت نشی من پیش قدم میشم.  در عوض توام به من و همسرم کمک کن و سربلندمون کن. کارمون رو درست کن.

یک پاکت شکلات خیلی شیک خریدم. رفتیم. خییییییلی همه از دیدن ما خوشحال شدن. همه با یه ذوقی اومدن جلو و سلام و علیک کردن. عمه اش خیلی خوشحال شد. نمیدونین چیکار می کرد. روی پا بند نبود.  هی پیش ما مینشست. به همه میگفت ازمون پذیرایی کنن. از طرفی فهمیدم که دعوت هم نبودیم. حالا شاید هم بودیم اما هیچکدوم عروس ها ی فامیل نبودن انگار مراسمشون در حد همون هیئت بود و خواهر برادرا. فامیل تو یه سالن بودیم و هیئتی ها تو یه سالن دیگه. خونشون بزرگه و اینش خوبه.

دختر عمش که اومد پایین. اصلا به ما نگاه نکرد. مادرش هی بهش میگفت برو سلام کن ولی نمیومد.

رفت تو آشپزخونه. خالش و مادرش هی بهش میگفتن دست آخر نزدیک بود آبروریزی کنه که هی بهش میگفتن هیس زشته. اخرم مادرشوهرم رفت نمیدونم چی گفت که ولش کردن.

عمش برگشت به ما گفت امشب خیلی من رو خوشحال کردین.

و من با همین جمله قلبم آروم شد و فهمیدم اشتباه نکردم. واقعا هم هیچ چیز بهتر از دوستی و مهربونی نیست.

چه فایده داره کینه و کدورت. آدم از فردای خودش خبر نداره چه بهتر که دلش با همه صاف و یک رنگ باشه.

دختر عمه هم ذاتش بد نیست. اتفاقا خیلی هم مهربون و خوبه. واقعا نمیدونم کی از من چی به این گفته که این داره این طور میکنه. 

بازم اگر بیاد طرفم با آغوش باز ازش استقبال میکنم.

خیلی شیرینه این بخشش. 

این یک.رنگی 

[ دوشنبه 29 آذر 1395 ] [ 01:46 ] [ زهرا ] [ نظرات (1) ]

سلام.

چطورین؟ اصلا حوصله نوشتن ندارم. 

خواهر زن داداشم جوان بود فوت شد. تصادف کرد. خدا رحمتش کنه مهربون و خوش اخلاق بود. 

پدرمم رفته بود کربلا و برگشت الحمدلله.  

و من الان سومین هفته ای هست که تهرانم. دلم برا خونم تنگ شده ولی خوب اصصصلا حوصله این رو ندارم که هر هفته همسری میخواد بیاد تهران من برم خونه مادرشوهرم تا بیاد و یا برم مهمونی تا بیاد.

همچنان حقوق رو تیکه تیکه میدن و در حد بخور نمیر. و واقعا شرایط سخته چون نمیدن همش رو.

بهش,گفتم بیاد شرکتی که دوستش تو تهران داره کار میکنه توش. براش جور کرده. اون شرکت خوبه که اصلا خبری نیس. والا فک میکنم طلسم شده کارمون. 

به گمونم باید تا قبل عید اسباب بکشیم بیایم تهران. فقط مشکل خونس. من نمیخوام بیایم خونه مامان اینا. با اینکه دو طبقه خالی هست اما زن داداشام و بقیه حرف میزنن و ممکنه کار به تیکه و کنایه هم برسه البته که مادرم و پدرم ذوق میکنن اگر من بیام ور دلشون. خوشحال میشن بنده های خدا ولی از ترس حرف بقیه نمیخوام بیام 

اونا میگن یکی دوماه اول پول نیس. والا نمیدونم چه کنم.

خدا کمکمون کنه. من امیدم به خداس. 

برای اروپا هم اپلای کرده بود همچنان درحال برسی هس.

تافلش هم میخواد اسم بنویسه واسه امتحان میگه فعلا پول ندارم. 

دعا کنین دوستای خوبم.

[ دوشنبه 8 آذر 1395 ] [ 01:55 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]

سلام.

راستش اون روز که رقتم دکتر تقریبا الکی رفتم.  خودم میخواستم آزیترومایسین بخورم ولی چون بدون اجازه پزشک نمیدن رفتم دکتر. من به خیال اینکه شاید بهم قطره هم بده رفتم وگرنه نمیرفتم. بمن گفتن برو بیمارستان حکمت خیلی خوبه. والا رفتم هرچی خودم گفتم دکتره میگفت اره این خوبه همونو نسخه میکرد کم مونده بود بزنم لهش کنم تنها تشخیص که داد این بود که وای لوزه چپت متورمه گفتم اینو که خودمم دارم میگم گوش چپمم هس که داره اذیت میکنه اخرشم دست از پا دراز تر برگشتم و بااااز به حرف مامان اینا رسیدم که اینجا دکتراش به درد نمیخوره.  البته اگر پیش متخصص میرفتم خوب بودا ولی خودم نخواستم.  همون آزیترومایسین رو خوردم و البته با پرهیزهای غذایی خودم الحمدلله الان کامل گوشم خوب شد.

همسری که گفتم کلاس زبان نوشته هر هفته پنج شنبه تهرانه. والا منم مجبورم چهارشنبه بیام خونه مادرشوهرم البته شب اونجا نمیخوابم میرم پیش دختر عمم یا خونه داییم که اینجا هستن. سخته شب وقتی شوهرم نیست برادرشوهرمم بزرگه سختمه. البته مادرش دوست داره همینجا بخوابم اما گیر نمیده میگه هرجا راحتی. 

همسری هم از جانب شرکت خیلی تحت فشاره نامردا بیگاری میکشن به هرجایی شبیهه جز یه شرکت مهندسی!! باااز هم خزا خدا میکنم کار تهرانش جور بشه برگردیم من راحت شم.

کلاس خیاطی هم فعلا به دلیل مقوله مالی منتفیه.

کتاب من پیش از تو رو دارم میخونم. پیشنهاد میکنم بخونینش. سی و شیش هزار تومنه.  و خیلی عالیه.

اون رور که اینو خریدیم بعدش کلی دعوام کرد همسری. چون پول نداره من از پول یارانه خریدم بعدم کلی غر زدم که تو باید پولش رو میدادی نه که جلو فروشنده وایستی من برم حساب کنم سر همین کلی دعوامون شد و اون گفت من تو شرایطی نیستم که کتاب سی و شیش تومنی برات بخرم. منم قاطی کردم گفتم از اول عروسی تا حالا من هیچی نخریدم حالا یه کتاب گرفتم و سر همین کلی سرم داد و بیداد کرد. 

البته منم عذاب وجدان گرفتم از خرید کتاب. 

مادر شوهرم به برادرشوهرم زنگ میزد کارش داشت اونم ورنمیداشت. بمن گفت تو زنگ بزن من تا زدم ورداشت بعد نه سلام کرد نه علیک گفت تو چرا من میزنم ورنمیداری زهرا میزنه ورمیداری ؟؟ از چشماشم حسادت میبارید. یه وقت مادری ازین کار ممکنه ناراحت بشه ولی مادرشوهر من خیلی حسوده. خوب تو سلام کن علیک کن کارتو بگو بعد بگو چرا من زدم ورنداشتی. وقتیم اومد خونه همونطور چشماشو ریز میکرد میگفت بهش. خالش هم خونه ما بود اونم تا دیدش همین حرفو زد.

اونم هی قسم و آیه که والا بلا من تو زنگ زدی حواسم نبود. این چنین آدمایین اینا گنده میکنن همه چیو.

خلاصه که فعلا روزگار همینه.  حقوق نمیدن. اون شرکت توی تهران جواب نمیده. گرفتاریم.  خدا مشکل همه رو حل کنه مشکل ما رو هم حل کنه. همین که شوهرم الحمدلله چهارستون بدنش سالمه شکر خدا.  واقعا شکر. این مشکلات تو همه زندگیها هست. این بالا و پایینا همه جا هست. دعا کنید بچه ها برامون.

بابا و مامان خیلی دلشون برام تنگ شده زنگ میزنن. منم هوایی میشم. چند شب پیش کلی گریه کردم. از دلتنگی.



[ جمعه 14 آبان 1395 ] [ 15:21 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]

تو راه که میومدیم باد رفت تو گوشم. هنوز خوب نشده. سرما هم خورده بودم انگار که عفونت کرده. این سه روز کلداکس و چرک خشک کن خوردم افاقه نکرده. فردا میخوام برم دکتر ولی نمیدونم دکتر خوب اینجا کجاست. دفترچم هم نبست جناب همسر بردن تمدید کنن حالا نمیدونه کجا گذاشته. 

دلم برا خونه تنگ شده بود خوشحالم که اومدم. بابا و مامان خیلی دلتنگ شدن در روز چندبار زنگ میزنن.

مادرشوهرم میگفت زهرا مریضه نرین خونه بیاید پیش من ولی من به همسری گفتم تشکر کنه بالاخره باید عادت کنم و بتونم از پس کارهام بربیام همیشه که مادر و پدر پیش آدم نیستن.

همسری این سه روز نمیزاره من کار کنم یا ظرف بشورم. همه کارها  رو وقتی از سرکار میاد خودش انجام میده حتی سبزی پاک کردن رو. خدا بهش سلامتی بده حسابی حواسش بهم هست. شکر. خدایا شکر.


[ یکشنبه 2 آبان 1395 ] [ 23:42 ] [ زهرا ] [ نظرات (6) ]

سلام.

خبر خاصی نبود این چند وقت. الان حدود سه هفته اس تهرانم. قرار بود هفته پیش با همسری برگردم خونه اما اون گفت حقوقش رو ندادن و پولی نداره که منو ببره!! و این شد که گفت حالا که مادرت هم نوبت دکتر داره این هفته رو بمون پیشش و نیا! و من موندگار شدم.

دلم تنگ شده هم برا خودش هم برا خونه. ولی دلم کلی گرفته.

الان زنگ زد گفت هنوز حقوق ندادن. بهش گفتم اون موقه که بهت گفتم تو الان تو تهران کار به این خوبی داری بخاطر حرفای خاله زنکی ول نکن نرو شهرستان اما کو گوش شنوا حالا تحویل بگیره. خدا لعنت کنه عمه هاشو و هرکی که اونو اینقدرررررر نسبت به خونواده من بد کرد که نخواد تهران بمونه  و شغل به اون خوبی رو ول کرد. حالا اینجا هییی حمالی کنه و پول نگیره. حقشه. هم خودشو بدبخت کرده هم منو با این دهن بینیش.

کولر رو فروخته به شرکت هنوووووز پولش رو ندادن. صد دفه بهش گفتم اول پولو بگیر بعد کولر رو بده. تو این گرمای شرجی شمال من کل بهار تابستون رو بدون کولر سر کردم حالا اینم جواب.

اون شرکته تو تهرانم هنوز جواب نداده. بخدا خیلی حس بدی دارم.خیلی توی فشارم. از بعد عروسی یه جوراب نخریدم منی که همش درحال خرید بودم.

مادرش هم تا مراسمی میشه زررررت میگه لباست ق شش نگ باشه ها!!! نمیبینیه من هرچیم تنمه همه رو از خونه بابام اوردم. حالا انگار رنگ و وارنگ برا من خریده. جیب خالی و پز عالی دقیقا مصداق بارزش اینان. یه ارایشگا نمیرم والا بخدا. خودم ابرومو ور میدارم. 

نمیدونم چه کنم . دعا میکنم کار تهرانش جور شه.

[ چهارشنبه 28 مهر 1395 ] [ 18:40 ] [ زهرا ] [ نظرات (1) ]

سلام.

چه کم حرف شدم برای اینجا.

راستش مدتیه دارم مینویسم. رمان. تا الان که هرکی خونده دوست داشته.

پنج شنبه و جمعه عروسی پسر داییم بود. همسری برا حنابندونش نیومد. اره دیگه . مادرشم تو تحریکش بی نصیب نیست. مادرش خیلی خوبه ها. دیگه هرکی اخلاقای خوب و بد داره.

من همیشه برای هر عروسی یه لباس جدید میپوشیدم اما از وقتی شوهر کردم یه دونه لباس جدیدم نگرفتم. همه متعجب نگام میکردن. اخه شمالیها خیلی قرتی اند. من ساده بودم تو عروسی. تو همین هفته پیش جشن نامزدی پسر عموی همسری هم بود که از ابتدا تا انتها حضور داشت. اینجور مواقع درس نداره!

کار تهرانش چند مرحله مصاحبه داره که تاحالا همش اکی شده و یه مرحلش مونده. خدا کنه درست شه.

امشب میریم تهران. خیلی وقته نرفتم دلم برا خونمون پر میکشه. برای بابام. مامانم رو تو عروسی دیدم بابامو یه ماهه ندیدم شایدم بیشتر.  هر روز زنگ میزنه بهم. اونام دلتنگن. خدا کنه کار تهران همسری جور شه برگردم راحت شم.

دیشب عمه همسری با مادرشوهرم اومدن خونمون. گفتن چیزی درست نکن آش درست میکنیم. تا بیان همسری آش دوغ پخت. واقعا تبحر داره تو این آش. بعد جلو اینا گفت من پختم. ینی همه کارهاش رو کرده بود اینا اومدن من جلو اینا پاشدم سیرداغ درست کردم و اینا فک کردن من پختم. چقدرررر دلتون نخواد خوشمزه شده بود. انقد تعریف کردن من تو دلم هی میخندیدم. ماکارونی هم درست کردم دخترش آش نمیخورد امروز صبحم نوبت دکتر داشت ماکارونی هم که به اندازه ناهار فردام موند. 

شب داداش همسری رفت سر یخچال.  هر وقت میاد میره سر یخچال هرچی باشه تا تهشو در نیاره ول نمیکنه. یا منو که اورد اوندفه ای رفت نوشابه هامو از یخچال برداشت با خودش برد. البته خونه داداششه. من چیزی نمیگم. رفت ماکارونی رو ورداشت بخوره هرچی بهش گفتم بریز تو بشقاب بخور تو همون ظرفش خورد همشو دهنی کرد نصفش هم موند امروز ریختم تو ظرف دادم مامانش گفتم اینم ببره دهنی شده دیگه.

صبح پاشدم چایی دم کردم صبحونه کامل و توپ اماده کردم همه باهم خوردیم. همسری رفت سرکار اونام رفتن دکتر.

الانم تنهام.

راستی! دیروز از سر کنجکاوی رفتم برا اولین بار چت کردم. وای خدا! چقد بی حیا شدن همه. به همه میگفتم متاهلم بعد انگار نه انگار پیشنهاد دوستی و رابطه وقیحانه میدادن. دیگه کلا اومدم بیرون. هیچ خوشم نیومد از محیطش دیگه تا عمر دارم سراغش نمیرم. واقعا چقد بد شده دوره زمونه. خدا به همه کمک کنه. من برا بچه خودم میترسم پس فردا من چجوری تو این فضای بد مجازی تربیتش کنم. خدا کمکم کنه.

همسری تهران کلاس زبان اسم نوشت. هرهفته باید بره.بهتر. اینجا رفت کلاس کلی,پول خرج کرد اخرش هیچی نمرش از دفه اولش,هم کمتر شد.

حالا بره خدا کنه جواب بگیره. بیچاره روز و شب داره میخونه. شرکتم حقوق ها رو نمیدن خورد خورد میدن دیوونه شدیم. خدا کنه تهران اکی شه کارش. البته به قول خودش میگه دعا کن رفتنمون اکی شه.

خوب من برم 

دوستتون دارم عزیزا. 

[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 08:03 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]

   1      2      3      4      5      ...      23    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 46619