X
تبلیغات
رایتل

سلام.

نصفه شب حدود ساعت چاهار, داداش و خانومش میان سمت ساری. خوب یک روزه میان. جوجه گرفتم بهش مواد زدم گذاشتم تو یخچال. یه اشتباهم کردم و اون اینکه بهش ماست هم زدم!! و احتمالا تا فردا عین پنبه نرم بشه. ولی خیلی زعفرون زدم و دلم نیومد آب بکشمش تا ماستش بره. دسر شکلاتی درست کردم با موز و بیسکوییت مادر, سالاد ماکارونی هم درست کردم. همسری گفته برنج هم بزار. اخه چون می خوایم بریم بیرون سخته برامون که بخوام پلو هم بپزم آخه قابلمم سیاه میشه رو آتیش. مگه اینکه همین خونه بپزمش و بزارم لای پارچه قابلمه رو تا خنک نشه و ببریمش.

ماشین هم نداریم. نه ما. نه داداش. سخت میشه برامون. هوا هم سر ناسازگاری داره و بارون پراکنده میزنه.

رفتیم برا عروسمون کادو خریدم. ازین ظرف های پذیرایی دو طبقه که اسمش نمیدونم چیه. روش هم ازین طرح های رومی داره. خونه خستم کرده کلی تمیزش کردم. یه عالمه از لباسها و مانتوها و روسری شال هایی که نمی پوشیدمشون و تر و تمیز بود رو کردم تو چند تا کیسه بزرگ با چندتا کیف. می خوام ببرم تهران بدم زنداداش بزرگم کسی رو میشناسه که نیازمنده بیاد بده به اون خانوم نیازمند. کلی کمدم خلوت شد.

شاید زوده اما من امروز منتظر بودم اون مشاور با همسری از طریقی تماس بگیره. اما نشد.

همسری خیلی جدی در حال مقاله کردن اون مساله هلنده. و یه استادی دیگه از انگلیس میخواد باهاش جمعه هفته بعد اسکایپ داشته باشه. و اینکه یه مقاله بهش داده گفته اینو  پورپوینت کن و اونچه فهمیدی برای من بفرست.

خدا کنه همسر نازنینم این همه زحمت می کشه به نتیجه زحماتش برسه طفلی. الهی بگردمش گناه داره خیلی تحت فشاره. روزی چندبار به من میگه من شرمنده توام نمیتونم تو چشم هات نگاه کنم. 

خدایا کمکمون کن. 

[ جمعه 8 اردیبهشت 1396 ] [ 01:56 ] [ زهرا ] [ نظرات (0) ]

سلام.

از دانشگاه یه ایمیل اومد به همسری. گفت یه مشاور ایرانی برات تعیین کردیم که میتونی ازش کمک بگیری. و اسم و مشخصاتش رو دادن و گفتن منتظر تماسش باشیم.  خیلی خوشم اومد از پیگیری, توجه و مسولیت پذیریشون. جالب بود برام که وقت میگذارند برای آدم. از بس که اینجا باید برای کارت بدویی دنبالش و یک طرفه و به سختی به حقت برسی و حالا اینا تا این حد بهت کمک میکنن که بهت مشاور ‌معرفی کنن که کارهات رو با کمکش انجام بدی و تو چالش نیفتی.

ای خدا کمکمون کن و زودتر تکلیفمون رو مشخص کن . خسته شدم دیگه. واقعا شرایط روانی سختی تو فامیل داریم. و این من رو اذیت میکنه.

[ سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1396 ] [ 14:52 ] [ زهرا ] [ نظرات (2) ]

سلام. 

اون ایمیلی که اومد, آفر بود ولی آفرلتر نبود. حالا فرق این دوتا چیه, والا من نمیدونم! فقط میدونم تو آفرلتر همه چیز توضیح داده شده و مقدار اسکلارشیپ و اینا تعیین شده, و ما منتظریم که اون آفرلتر بیادش.

راستش دلم روشنه امشب یا فردا میاد, میترسم به زبون بیارم و نشه پس صبر میکنم تا انشاءلله اگر شد می گم.

همسری با یه موسسه صحبت کرده و اونا بهش گفتن که این ایمیل به معنای پذیرش دادن استاد و دانشکده است و همسری پذیرش گرفته. حالا هم باید منتظر آفرلتر باشه و اینکه بهش گفتن شما برای دریافت اسکلارشیپ تو اولویت هستی و مرداد اون فایل مربوط به اسکلارشیپ ها تو این دانشگاه باز میشه و اون موقع برای گرفتن اسکلارشیپ اپلای کن و چون تو اولویتی بهت میدن حتما.

حالا من با شنیدن این خبر مثل تمام بدبیاری های دیگه ناامید شدم. چون فک میکردم قراره همین روزها آفرلتر بیاد و اسکلارشیپ و اینا معلوم شه. و ما بفهمیم میریم یا نه, اما هنوز باید صبر کنیم. انشاءلله که خدا با صابران است و ما رو یاری کنه. 

مجدد گفت یه ایمیلی اومده برای مستر اپلای کنه همون ناتینگهام, گفت ارشد یک ساله اس و اینم اپلای میکنه بالاخره یکدوم میشه دیگه.

برای هلند هم اون مساله رو حل کرد و داره مقالش میکنه و به زودی میفرسته براشون. از طرفی با یک موسسه برای استرلیا صحبت کرد و اونا بهش گفتن تو نمره زبانت رو از هشتاد و هشت به نود برسون میتونی برای دانشگاه های تاپش اقدام کنی. حالام هنوز جواب اون دانشگاه استرلیا که قرار بود بدن نیومده. 

نمیدونم چرا جواب ها نمیاد, ینی حتی نمیان بگن ریجکت شدی و ادم رو راحت کنن.

فعلا قرار بود چشم امید به انگلیس و این دانشگاه ندوزم اما متاسفانه موفق نبودم. امروز که همسری گفت اون موسسه گفته تا مرداد باید وایستی انگاری که یه سطل آب یخ ریختن روم.و فهمیدم چقدر دلم به اینجا امید بسته بوده. حالا خدا خدا میکنم تا زودتر آفرلتر بیاد ببینم چه خبره و چیکاره حسنیم.

مبعثه و من چشم امید به لطف پیامبر دوختم که کمک کنه از این بلاتکلیفی در بیایم.  از این به بعد اگه خواستین کسیو نفرین کنین بگین بمونی تو بلاتکلیفی. شوخی میکنم البته.

دیروز عصر اومدیم سمت ساری. دلم برا مامان و بابا تنگ میشه. قراره داداش تازه دامادم با خانومش جمعه یک روزه بیان ساری و خوشحالم. میخوام خدا بخواد سالاد ماکارونی و دسر شکلاتی درست کنم با میوه و تنقلات و جوجه بریم لب دریا اونجا پاگشاشون کنم. به امید خدا.

عزیزای دلم لطفا دعامون کنید خیلی سخته این روزها.

[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ] [ 13:53 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]

سلام.

از ناتینگهام ایمیل اومد دیروز. تحت عنوان آفر لتر. والا من که اطلاعاتم دراین موارد کم هست. همسری هم خوشحال شد اما انقدرررر که بد بیاری اورده باورش نشده و کسی رو هم در جریان قرار ندادیم. والا گفت آفر مرحله قبل از ویزا هست و یعنی دانشگاه بهم پذیرش داده. و شرط و شروطی هم نگذاشته جز ارسال مدارکی که ادعا داشته.  راستش الان که دارم این جملات رو مینویسم تحت هیچ عنوان باور ندارم ما پذیرش گرفتیم, یا قراره بریم, یا هرچیزی از این دست موارد. چون بارها برام پیش اومد باور کردم و بعد دیدم باورم پوچ بوده. البته همسری متوجه نشده بهش اسکولارشیپ تعلق گرفته یا خیر, که اگر گرفته به معنای رفتن ما هست. البته الان که میگم ته دلم یه ذوقی میاد, نه از رفتن! از تموم شدن حرف و حدیث ها و تحقیرها, از تموم شدن بلاتکلیفی. خدایا شکرت. هوامونو تا تهش داشته باش. ایمیل رو که برای دوستانش فرستاد گفتن تبریک میگیم و اینکه اسکولارشیپ بهت تعلق گرفته باتوجه به متن ایمیل و اینها. و اینکه بهش گفتن حالا به دانشگاه ایمیل بزن و بگو نفرستادن ایمیل مربوط به اسکلارشیپ رو.

همسری ایمیل زد و دوستش که تو اروپاست گفت که احتمالا یشنبه دوشنبه جواب میدن.

رفتم درمورد ناتینگهام سرچ کردم و اطلاعات زیادی درمورد شهرش و هزینه زندگی و اینا دستگیرم نشد. در حد اطلاعات ویکیپدیا تونستم اطلاعات کسب کنم.

کمی هم سرچ کردم شاید وبلاگ کسی که اونجا زندگی میکنه رو پیدا کنم ولی چیزی دستگیرم نشد. 

نل, عزیزم میشه کمکم کنی برای اطلاعات ؟ لطفا.

[ شنبه 2 اردیبهشت 1396 ] [ 12:54 ] [ زهرا ] [ نظرات (2) ]

سلام.

عروسی تموم شد. خدا رو هزار مرتبه شکر. عالی بووود. حنابندون فامیلا خودمون خونه خودمون گرفتیم. خیلی خوش گذشت. عروسمون که میگفت ما رسم نداریم و ازین حرف ها. حتی مادر زن سلام هم فکر نکنم بگیرن براش. هنوز یه تعارف نکرده به ما مادرش. عروسی هم  تالارش خیلی خیلی خوب بود. واقعا زیبا و باشکوه بود. حیف, حیف که فامیلامون زیاد نیومدن. نامردی کردن. ما برای همشون رفتیم. حتی داداش همسری هم نیومد. میگفت نمیتونم مغازه رو ببندم! چقدر دلیل قانع کننده ای. حالا اون موقع که میخواست بیاد تهران و بره بازار برای اولین دفعه بار بیاره, کلی به داداش من خواهش کرد که ببرتش و داداشمم با اینکه تا دو شب شیفت داروخونه بود بازم صب شیش پاشد با این رفت با اون همه خستگی حالا این نکرد حداقل بخاطر من عروسی داداشمو بیاد. حالا مراسم دخترعمه معروف که این همه پشت من و داداشش حرف زده با معده درد شدید پاشد رفت و حتی دوباره با آژانس رفت دنبال داداش دختره تا رامسر.

معرفت نداره. واسه من و همسری نمیکنه اما برا بقیه میدوعه. عیب نداره. خوب نیاد. فقط واسه داداشم ناراحت شدم چون خیلی دوست داشت اون باشه.

فامیلا هم زیاد نیومدن, البته این ویروس جدید سرماخوردگی که خییییلی هم وحشتناکه رو گرفتن یه سری ها,  یه سری هام که تنبلیشون اومد. 

با این حال عروسی خیلی باشکوه بود حالا جمعیت کم بود. که بود. تالار و شام و پذیرایی خیلی عالی بود. بابام و بقیه که اهل آهنگ و اینا نیستن سفره خونه کرایه کردیم اونجا بودن .  بابام اگر اهل اهنگ و دی جی و اینا نیست لااقل به بقیه هم کاری نداره ولی یکی از عموهام صدتا کار میکنه حالا موقع این چیزا خشک مقدس میشه. کلی حرف میزنه. کلا رو مخه. عمه هامم کلا نیومدن نشستن تو خونه!! با یکی از زن عموهام که عمه همسریه. اصلا نمیفهمم چرا اینجوری میکنن. همین زن عموم که عمه همسریه برا مراسم اون دخترعمه معروف پاشد اومد اونجا پشت در تالار که تو پارک جنگلیه نشست صدجور ادمم که میرن و میان بعد موقع شام پاشد اومد تو. حالا ما اینجا براشون سفره خونه کرایه کردیم, فقطم که بابا و دوتا عموهام و زن یکی عموهام اونجا بودن غریبه نبودن که, تازه بی قلیون و این چیزها, خیلی شیک و ترتمیز, پانشدن بیان!! 

این که بابام نمیاد تو بسته به شرایط اجتماعی و شغلی و عقیده و دیدگاه خودشه. ولی اونا چی؟ فقط از سر جهل. والا هزارتا چیز ازینا ما دیدیم حالا اینجا مومن میشن .  لهو و لعب به نظر من اونه که مشروب میخورن مست میکنن زن و مرد تو هم میلولند و هزارتا کثافت کاری میکنن نه یه جشن ساده و پاک که زن و مردش هم جدان. حالا اهنگ هم باشه حالا با اهنگ بزن و برقص باشه. پیامبر برای عروسی حضرت زهرا میگفت دف بزنین شادی کنین حالا اینا! والا عروسی دخترعموم مادرشوهرش نمیزاشت حتی ما کل بکشیم!! هی میگفت هیس هیس. 

اما یه زن عموی دیگم که خاله همسریه اونم اهل مجالسی که توش آهنگه نیست ولی دید سفره خونه کرایه کردیم پاشد اومد کلی هم بهش خوش گذشت وقتیم که برگشت به اونا گفت ضرر کردین نیومدین من هم دورمو زدم هم کیفمو کردم هم با شوهرم و بقیه تو سفره خونه از فضای سنتیش لذت بردم. خوشم اومد ضایعشون کرد. اخه دیگه ازونور بوم افتادن. والا بچه های خودشونم اهل اهنگ و رقص و آوازن حالا به ما که میرسن گیر میدن. یادتونه گفتم اول دوست داشتیم دخترعمم رو بگیریم برا داداش که عمم نداد؟ حالا معلومه که پشیمونه. اول که دختر عمم که سرکار میره مخالف شدید ازدواج این دوتا بود. با اینکه دخترعمم عاشق داداشم بود. حالا میدونید چرا مخالف بود؟ چون میخواسته یکی باشه بچش که دنیا اومد بده نگهش داره. دخترعمم طفلی دلش میخواس عروسی بیاد ولی مجبور بود بمونه بچه خواهرشو نگه داره. تازه حتی وقتی خودشم سرکار نیس و خونه اس اگه بچه بخوره زمین یا چیزی شه داد و بیداد میکنه سر خواهرش که چرا مواظب نیستی!!!

عمم اصلا نمیزاشت این دخترعمم که ما میخواستیم دست به صورتش بزنه. اما الان حتی اجازه داده بره دماغشو عمل کنه. به هر حال اونم الان بیست و هفت سالشه و دیگه باید ازدواج کنه. مطمینم الان عمم خونه زندگی داداشو دید و برخورد ما با عروسمون رو میبینه پشیمونه چرا دختر نداده. اخه هی میخواس از عروسی یا جهاز عروسمون ایراد بگیره. یا خودش رو اصلا مشتاق نشون نمیداد. 

اووووووف چقد غیبت کردم خخخخخخخ 

اخه این حرف ها تو دلم مونده بود. البته هروقت مادرم گله مبکنه میگه عمتون به ما دختر نداد من میگم مادر خوب تو هم به داداش هات دختر ندادی. ادم نباید ناراحت شه دخترشه اختیارشو داره. اما هممون ازین ناراحتیم که دختر طفلی رو نگه داشتن تا بچه خواهراشو نگه داره. حتی یه خواهرشم که تهرانه میره سرکار دخترش مهدکودکیه اونم اورده شهرستان داده دست این تا بتونه حالا که حامله اس راحت بره سرکار!!!

یه همچین آدم هایین. با اینکه میدونستن دخترعمم چقدر داداشمو دوست داره و حتی میرفته براش کادو میخریده. دلم میسوزه براش. بی زبون و بی اراده اس. ایندفعه هی می گفت عکس عروس رو برام بفرس. گفتم ندارم. اخه دلم میسوخت طفلی ببینه غصه بخوره؟ ببینه زن کسی که اونهمه دوسش داشت تو عروسی چه شکلی شده؟ مطمینم عمم گناه کرد که به دخترش توجه نکرد. که اونو کرده جورکش خواهراش. اونا سر کارشون رو میرن زندگی خودشون رو دارن ولی این طفلی.

ما هم محیا رو در نبود خواهرم نگه میداریم ولی منم عروسی کردم رفتم سر زندگیم. خواهرم نمیگفت نه شوهر نکن بچه منو نگه دار! 

اصلا بی خیال. زندگی دیگران به ما چه. بسه غیبت.

همسری میگه جواب بلژیک و ایتالیا تا دو هفته دیگه میاد. والا خودمم دیگه باور ندارم. هی میگه جواب میاد  ولی هیچی معلوم نیس. اوپسالای سوئد از شهریور تا الان زده درحال بررسی!!  استرلیا قرار بود تا هشت فروردین جواب بیاد الان ببست و یکمه. یه کلمه هم نمیگن ریجکت خلاص کنن ادمو. هی میگن درحال بررسی.

دعا کنید جای خوب برامون اکی شه. خیلی احساس شکست و سردرگمی دارم. اینکه معلوم نیس چی در انتظارمونه به شدت داره اذیتم میکنه. از خدا میخوام کمکمون کنه.


[ دوشنبه 21 فروردین 1396 ] [ 09:14 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]

سلام.

عید همگی مبارک, انشاءلله که سال خوبی برا همگی باشه. پر از سلامتی, دل خوش, خبرای خوش, اتفاق های قشنگ. 

امسال اصلا عید حالیم نشد عیده, هر سال چمدون میبستیم از تهران میومدیم شمال,  تغییر آب و هوا و حال رو داشتم ولی امسال که خودم شمالم اصلا حالیم نشد, نه چمدونی نه مسافرتی نه تغییر اقلیمی.

والا  عید بدک نبود, برای سالگرد ازدواجم چقدرررر برنامه ریختم که نشد حتی کیک بزنم, .چقد مواد خریدم براش.

اخه قرار بود هشتم بیان خونه من, مادرم اینا و مادر و داداش همسری. اما دختر عمه معروف همسری ازدواج کرد و دقیقا هشتم جشن داشتن تو رامسر و زنداداشم که خاله همسری و عمه اونه پاشدن رفتن اونجا, گفتم پس بزارم برا دو روز بعدش که مادربزرگم گفت میخوام بیام پیشتون و برنامه ها بهم ریخت چون مادر و پدرم نمیتونستن بگن نه نیا و اینا. و حال هم نداره که با خودمون ببریمش خونه طبقه سومه بدون اسانسور من وگرنه میاوردیمش اونم. خلاصه که هول هولکی فقط تونستیم یه عصر تا شب بریم ساری خونه من, منم بدو بدو شام و اینا فقط حاضر کردم, البته زنداداش بزرگم شامم رو گذاشت من دنبال چیدن شیرینی هام و اینا بودم, دو نوع شیرینی درست کردم, شوگر کوکیز و آیس باک کوکیز, با رویال آیسینگ رو شوگر کوکیز و قند هام رو تزیین کردم. و آجیل هم نخریدم فقط سی تومن تخمه سیاه خریدم. 

از اون شب مریض شدم تا همین  حالا. 

اها راستی دختر عمه رو بگم. والا گویا این پسری که باهاش دوست بود و گفتم همه هم خبر دارن ولش کرد, حدود یک ماه پیش. و باز هم گویا همزمان با یک پسر دیگه هم آشنا بوده که بعد این که اون ولش کرد این اومد خواستگاریش و قبول کردن و این حرف ها. یه مراسم تو همین شهر خودشون داشتن یه مراسم تو رامسر. من و همسری فقط اینو رفتیم رامسر رو نرفتیم ولی فامیلاشون همه رفتن. من مراسم اینجا رو هم به زور رفتم اخه معده درد و حالت تهوع و سرگیجه داشتم خیلی حالم بد بود بعدا که چند نفر دیگم گرفتن فهمیدم ویروس بوده, و اون شب اگر نمیرفتم مراسم رو یا اگر همون یه دور کوتاه رو نمیرقصیدم حتما میگفتن حامله اس برا همین پاشدم رفتم که نگن حامله اس و دو روز بعدم بگن عه حتما بچش رو انداخته. اخه خیلی ازین حرفها میزنن.

دختر عمه هم توی ظاهر پیش پسره خیلی خوب برخورد کرد با ما و اشتی کرد درواقع. روز اول عید هم با من روبوسی کرد.

منم خدا رو شکر کردم که تو این یک سال هیچ بی احترامی بهشون نکردم.

فردا شب حنابندون و پس فردا شب عروسی داداشمه به امید خدا که به خیر و خوشی تموم بشه.

هنوز لباس نگرفتم, منتظرم دوستم از مسافرت بیاد برم لباس عقدم دستشه ازش بگیرم بپوشمش و اگر اندازم نبود یه لباس ازش بگیرم.

هنوز جواب اپلای های همسری نیومده. خیلی تحت فشارم. فکر میکنم کل فامیل الان میگن اینا چرا نمیرن. البته که همه هم از من می پرسن. و من واقعا نمیدونم چی باید جواب بدم. چرا که اون وقتا که به همسر و مادرشوهرم میگفتم تو بوق و کرنا نکنین گوش نمیدادن و فک میکردن دارن پز مقام عالی رو میدن که کسی نمیتونه بهش برسه!

گلوم درد میکنه و دندون عقلم. نمیدونم  چه کنم پول دندون پزشکی خیلی میشه. دندون عقلم زده به سه تا دندونم. خدا کمک کنه.

فکر میکنم امسال دیگه واقعا تکلیف رفتنمون معلوم میشه به امیدخدا. و تو ذهنم تصور میکنم که ممکنه پاییز امسال رو کجای دنیا باشیم.  خوبه که نا امید نیستم و این شکلی فکر میکنم.

خدا یا واقعا نظری به ما کن.




[ دوشنبه 14 فروردین 1396 ] [ 06:55 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]

سلام. الان ساعت سه و بیست و پنج دقیقه نیمه شبه و من خوابم نمیبره.  اخه قراره مامان اینا دو سه ساعت دیگه حرکت کنن و بیان شمال. می خوام براشون حلیم درست کنم. و تصمیم دارم اگر بشه نخوابم تا صبح خواب نمونم و حلیمو به پا کنم.

امروز همسری رفت رنگ خوراکی که میخواستم رو خرید. میخوام سالگرد ازدواج بگیرم به امید خدا, و کیکش رو خودم درست کنم.

میخوام مادرم اینا و مادر و داداش همسری رو دعوت کنم. کلی مدل های مختلف از تزیین و اینا نگاه کردم, میخوام پایپینگ ژل و باترکریم درست کنم برای تزیین. انشاءلله که خوب بشه.

خیلی خرج گذاشتم رو دست همسری بینوام. برای خرید بند و بساط کیک و شیرینی. 

دو نوع شیرینی میخوام درست کنم, شوگر کوکیز با تزیین رویال آیسینگ و آیس باک کوکیز. تو سایت های غیر فارسی زبان خیلی خوب یاد دادن,  تو سایت ایرانی هم بخواید درست کنید شف طیبه فکر کنم داشته باشه آموزش کوکی های مختلف رو و رسیپی هاش هم قابل اعتماده.

دارم زور میزنم نخوابم و بیدار بمونم.

یه دانشگاه دیگم تو سوئد دوباره همسری اپلای کرد امشب. کلا منتظریم جواب ها بیاد, اوپسالای سوئد که شهریور اپلای کردیم هنوز جواب ندادن, حتی نگفتن ریجکتیم, میزنن در حال بررسی. نمیدونم چه صیغه ایه!! خودش امشب هی میگفت دعا کن این بشه.

همسری بی نوای من. خیلی دوسش دارم, خیلی هوامو داره. یه وقتایی دعوامون میشه ولی دعوا نمک زندگیه.

خدایی کلا هوامو داره, هرچی بخوام تا جایی که در توانش هست فراهم میکنه و از خودش میزنه بخاطر من. 

همسری من روز به روز داره پخته تر و جا افتاده تر میشه و این از رفتارهاش کاملا مشخصه.

خدا به همه و همسری من سلامتی و طول عمر عنایت کنه.

پدرم الهی فداش بشم از قلبش باید عکس میگرفت و بررسی میشد, دکتر گفته جواب قطعی بعد عید میاد, توروخدا دعا کنین بابایی من چیزیش نباشه. دلم عین سیر و سرکه میجوشه یادم میفته. جون عزیزاتون همیشه سلامت و عالی باشه, برای بابایی مهربون منم دعا کنین.

مامانمم یه ناراحتی پوستی پیدا کرده بود, بابام به زوووور بیمارستان رازی وقت گرفت, پر بود همه وقتها, دیگه بابام با رئیس بیمارستان صحبت کرد اون نامه داد تا راهشون دادن تو, مامانم میگه از دوتا نگهبان رد شدن تا برسن تو.

خدا هیچکسو اسیر بیمارستان نکنه.

گفتن داروی قلبش بهش دیگه نمیسازه و به دکتر قلبش نامه نوشتن که دارو رو عوض کنه.

الحمدلله مشکل داخلی نبود. شکر.

یه مورد دیگه هم مساله آجیله. ما الان درگیر خرید آجیل هستیم. خدا کمک کنه بتونیم تهیه کنیم.

کاش میشد هرکی توان داره بخره هرکی نداره نخره و کسی هم نمیگفت اینا اجیل نداشتن پیف پیف.

و مساله بعدی عیدی هست. باید پول عیدی هم بدیم.

حالا نمیدونم, مثلا کاش میشد هرکی طبق توانش عیدی میداد مثلا اینطوری نبود که اگه به یکی دو تومن دادی تو دلش بهت چیزی بگه. حالا این دو تومن مثال بودش. خوب ما که بچه بودیم عشق میکردیم با عیدی. بچه های الان از بس همه چی براشون فراهمه معلوم نی با چی ذوق میکنن. عیدم به عیدیش خوش میگذره. خدا به همه توان بده.

خوب من دیگه زیاد حرف زدم فعلا از بالای منبر بیام پایین.

خدا به همراهتون دوستای گلم, سال خوبی پیش روتون باشه.


[ جمعه 27 اسفند 1395 ] [ 03:47 ] [ زهرا ] [ نظرات (1) ]

سلام.

استاد تو استرلیا به همسری ایمیل داد گفت اپلیکیشنت دستم رسید و میگفت خیلی امیدوارم که بهت اسکلارشیپ بدن. حالا همسری گفته اگر مشخص شه که میدن ما مرداد میریم استرلیا. الان که دارم میگم هم باور نمیکنم از بس به بن بست خوردیم. ولی باز هرچه خدا بخواد این هم یک کورسوی امیده تو این ظلمتی که توشیم.

حالا من منتظر جواب انگلیس و چندتا کشور اروپایی دیگه هستم, همسری میگفت قطعا تا پونزده روز دیگه مشخص میکنن, 

راستی نمیدونم چقدر درسته, میگفت این ایجنتی که رفته برای انجام کارهای استرلیاش, گفتن از دوهزار و هفده به بعد هرکی بره برا دانشگاه استرلیا بهش ماهی سه هزار تا حدودا میدن و سالی دوبار هم بلیط هواپیما میدن برای کشورشون که برن بیان. حالا نمیدونم راسته دروغه.  باور نکردم ولی اون قطعی گفت.

حالا ببینم چه شود و خدا چی میخواد برامون. انشاءلله که خدا نظر لطفش رو از ما برنداره.

بعد نوشت:

ای دا

دانو

نل

میشه باز بنویسید؟


[ چهارشنبه 25 اسفند 1395 ] [ 13:40 ] [ زهرا ] [ نظرات (0) ]

   1      2      3      4      5      ...      25    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 54008