سلام.

سر کارم رو می‌رم. راضی ام. خیلی راضی ام. شده هفته ای سه روز. مدیرم دوست داشت فول تایم برم اما من نمی‌تونستم.

دور همی خانم ها رو می‌رم. خیلی هم خوبه.

خونواده دوستمون اومدن با هم بیرون‌رفتیم دعوتشون کردم خونمون و خیلی بهمون خوش گذشت. خانواده محترم و خون گرمی اند. 

با اون دوست همسری و خانمش هم کلا کاری نداریم. همسری گفت خانومه چند بار با ماشین از کنارم رد شد من داشتم پیاده می اومدم یهو از کنارم گازش رو گرفت :/

در گیر و دار خرید سوغاتی ام. والا همه می‌گن قسم و آیه که نباید بخری و کسی از تو انتظار نداره اما من می‌دونم اگر نخرم تو دلشون می‌گن حالا ما گفتیم تو یه جوراب که می‌تونستی بخری!

شایدم نگن و این حس من باشه. اما من خودم دوس دارم بگیرم. دوس دارم خوشحالشون کنم. مخصوصا بچه ها رو.

راستش اینجا به نسبت امریکا خیلی گرونه لباس ها! من یه چند تا لباس از آمریکا سفارش دادم با پست بفرستن واسم.

امروز با دو تا خارجی هم کلام شدم در حد چند جمله و اینا. خدا رو شکر کردم که راه افتادم و تته پپته نمی‌کنم.

دلم خیلی برای بابا و مامان تنگ شده. خدا بهشون سلامتی بده.

راستی دیشب همسری داشت با داداشش حرف می‌زد شنیدم که همچنان داداشش از این توقع داره یه بخشی از درامدش رو بهش اختصاص بده! حتی با اینکه الان خودش کارگاه زده و درامد داره. حتی این ارز دانشجویی رو هم که همسری میگیره یه بخشی رو برای خودش برمیداره!! اوندفه ام برداشت و من نفهمیدم. اون وقت من با پول حقوق خودم میخوام برا بچه های خواهرم یا داداشم لباس بخرم سر یه دلار دو دلار غر میزنه که ارزون تر بگیر یا اصلا نگیر :/ 

انقدر ناراحت شدم. خودش همش داره به من میگه ندارم ندارم بعد میفهمم هنوز به داداشش پول میده و انقدر منو تو نگرانی نداری نگه میداره! البته گویا زیاد از همسری کش رفته که این سری صداش در اومد گفت داداش مگه من به تو میگم تو این ماه حقوق گرفتی خوب پول من چی میشه!! من خودم اینجا هزار تا گرفتاری دارم. 

مثلا برای پول شهریه داره از رو حقوق من برمیداره چون میگه ندارم اما من الان فهمیدم داداشش از رو ارز دانشجویی ورمیداره برا خودش! خوب ادم حسابی تو وقتی پول داری پول شهریه ات رو بده به جای اینکه داداشت کش میره توام چیزی نگی بعد بیای به من بگی بده. من تو ذهنم حساب کتاب کرده بودم که با پولم بتونم یه ماشین دست دو بخریم راحت تر باشیم مثلا. حالا باید بدم به اقا که شهریه بده. داداشش اصلا نمیفهمه که این زن داره دو روز دیگه میخواد بچه دار بشه تو کشور غریبه ساپورت مالی هم که نمیشه! حالا به یه قرون دو زار ارز دانشجویی هم رحم نمیکنه در حالی که من گفتم بده داداشای من از تهران برن برات بگیرن برامون بفرستن گفت نه داداش خودم میره. نگو با داداشش ساخت و پاخت داره. من نمفهمم چرا انقدر که دلسوز برادر و مادرشه دلسوز زندگی خودش و من نیست. همش تن من رو میلرزونه که نداریم این و چه کنم اونو چه کنم. این سری هم خواهش می‌کرد که حداقل زیاد از رو ارز برنداره که بتونه بخشی از شهریه اش رو بده.

نمی‌دونم چی بگم والا.


الان عذاب وجدان گرفتم که پشت سر همسری مهربونم حرف زدم. اخه تو صحبتاش با داداشش مستأصل می‌گفت من خیلی تنهام هیشکی من رو درک نمیکنه تو که داداش منی به من میگی پول ارز رو باید به منم بدی. من اینهمه قسط و اینا دارم خودت می‌دونی. بعد هم داداشش برگشته بهش گفته تو که راحتی معاف شدی سربازی رو بخاطر کفالت مامان الانم پاشدی رفتی خارج من موندم دوستام میرن ارمنستان و گرجستان و غیره عشق و حال اما من ته تفریحم رامسره. منم به همسری گفتم بهش بگو اگه مشکل تو مامانه من مامان رو میارم خارج پیش خودم. بعدم دا داشش گفت نه این چه حرفیه !  

[ سه‌شنبه 6 شهریور 1397 ] [ 08:56 ] [ زهرا ] [ نظرات (0) ]

سلام.

راستش نمی‌دونم چرا حوصلم نمیکشه بیام و حرف بزنم. اخه خیلی خیلی دلم می‌خواد بشینم یه گوشه و فکر کنم. غصه دوری از مامان و بابا و خونواده رو بخورم. 

روزها اینجا تکراریه. هفته رو می‌گذرونیم به امید آخر هفته که بخوایم شاید جایی بریم.

همسری یه امتحان مهم داره این هفته. میگه این امتحان رو بدم قرارداد دکترام میشه چند ساله.

پیش معلم زبانم هم می‌رم. درواقع من فکر می‌کردم این خانم قراره بشینه عین یه معلم به من درس بده اما خیر. باید بگی مثلا من تو فلان چیز مورد دارم. جلسه بعد در موردش کلی مطلب میاره و باهات کار می‌کنه. و تلاش می کنه که حرف بزنم بیشتر.

اینجا تو تابستون هر مزرعه داری هر محصولی که برای فروش داره اعلام می‌کنه. مثلا سبزی، میوه، هرچی. ما رفتیم مزرعه توت فرنگی و آلبالو. یه کارتن میدن بهت و یه مبلغی در ازاش می‌گیرن. بعد میری هر چقدر دلت می‌خواد کارتن رو پر می‌کنی. هر چقد هم می‌خوای می‌تونی بخوری همونجا. بعدش تند تند مربا درست کردم و یه بخشی رو هم فریز کردم.

آلبالو پلو هم درست کردم برا اولین بار.

باز هم دور همی خانم ها رو رفتم. خیلی خوبه آدم با چهار نفر آشنا میشه به هر حال.

اون زن و شوهر هم کللللا دیگه ما رو میبینن نگاه نمی‌کنن ادم سلام کنه. شوهره باز بهتره زنه خیلی بده. مثلا چند نفر باشیم شوهره با همه سلام علیک میکنه ولی این میاد با همه سلام علیک میکنه و یک جور تابلو اصلا به ما نگاه نمی‌کنه که همه بگن اینا با هم اختلاف دارن. می‌دونید از چی ناراحتم؟ از اینکه اخه ما کاری نکردیم خودش یهو اینجوری کرد. الانم حتما همه می‌گن اینا این همه اول کاری زحمت کشیدن واسه زهرا و شوهرش حالا زهرا اینا ولشون کردن چقدر نمک نشناسن! دیگه نمی‌گن ما اینا رو ول نکردیم اینا ولمون کردن. حتی با اون خونواده مذهبی که اول دوست شده بودیم هم معلوم نیست چی گفتن که اینا اصلا نمیان طرف ما. خیلی غصه اینو میخورم که پشت سر ما دروغ می‌گه. امروز همسری گفت خدا ازشون نگذره ما رو تو غربت تنها کردن. اینکه آدم تو غربت اینجوری یه نفر باشه که پشتش حرف بزنه و عرصه رو بهش تنگ کنه تا تو هیچ جمعی پذیرفته نشه خیلی دردناکه بچه ها. من هی می‌خوام با این ایرانی های خوب ارتباط بگیرم انگار نمیشه. دعوت می‌کنیم چیز میز درست می‌کنم میفرستم ولی هیچ واکنشی دیده نمیشه. خیلی غصه می‌خورم.

این دوستمون هم اگر نبود دق کرده بودم. خوبه این هست. مامان و بابا و خواهراش به طرز شگفت انگیزی همه باهم ویزا گرفتن و دارن میان دو هفته دیگه. خوشحالم. حداقل مامان بابای خودمو نمی‌بینم اینا رو ببینم.

دعا کنید برامون. خیلی به دعا احتیاج دارم. دعا کنید اون زن و شوهر دست از اذیت و آزار ما بردارن. انقدر پشت سر ما حرف نزنن. انقدر ما رو پیش کسایی که نمیشناسنمون خراب نکنن که نتونیم اشنا شیم. دارن کاری می‌کنن که ما تنهای تنها بشیم.

[ سه‌شنبه 16 مرداد 1397 ] [ 12:54 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]

سلااامممم.

من خیییلی حالم خوووبه. الحمدلله. شکر.

راستش اینجا یه دورهمی خانومانه هست هر هر ماه برگزار میشه. با خانوم های ایرانی. خوب مساله اینجاست که نه من و نه اون دوست جدیدمون شرکت نداشتیم تو این جلسات چون اون خانومه گفته بود خیلی بده و اصلا زنا یه جوری اند و فلان و بهمان. همش بحث و درگیری و این چیزهاست.

عاقا واسه همین ما اصلا شرکت نمی‌کردیم. گفتیم چه کاریه بریم با یه عده خانوم که فخر فروشی میکنند و بهم میپرن!! 

اما از اونجایی که دیگه فهمیدیم این خانومه خودش با همه زن های دنیا مشکل داره و نمیتونه کسی رو تحمل کنه این حرف ها رو زده حتما. چون تا حالا پشت سر هر کی حرف زده ادم خوبی از آب در اومده. خودشم گفته دیگه نمیام. حالا بفهمه ما رفتیم از این به بعد دوباره میاد.

ما این ماه رفتیم. یعنی دیروز. نمی‌دونید چه جمع گرررم و صمیمی بود. خانوم های محترم، خیلی محترم و متشخصی اونجا بودند که بعضی ها رو میشناختیم بعضی ها رو نه. و آشنا شدیم.

خیلی خیلی خوش گذشت. واقعا روحیه من و دوستم عوض شد.

از این به بعد حتما تو جلساتشون شرکت می‌کنیم. ایمیل هم دادم گفتم من رو اد کنن.

نکته دیگه اینکه یه خانوم کانادایی هشتاد ساله بهم معرفی کرد یکی از همین دوستای ایرانی که زبان یاد میده. رایگان هم درس میده. این جمعه میخوام برم پیشش.

مرسی که هستید دوستای گلم.

[ یکشنبه 24 تیر 1397 ] [ 00:24 ] [ زهرا ] [ نظرات (8) ]

سلام.

دیشب خونه یکی از دوستای مذهبی دعوت شدیم. ما دوستای خوبمون و اون خانمه و شوهرش که خون ما رو تو شیشه کردن!!

انقدر این خانمش بی شعوره که اصلا به شوهر من سلام نکرد و از قصد به اون دوستمون به آقاهه با صدای بلند سلام کرد!! بعد جالب اینجاست که اصلا نمی‌زاشت با اون دوستای دیگه ما حرف بزنیم تا می‌دید اونا دارن با ما صحبت می‌کنن زود خودش رو می‌نداخت وسط و اجازه نمی‌داد با ما ادامه بدن. سر شام مدام تو گوش  یکی از خانوما می‌گفت بیا بریم رو مبل بشینیم بچت اذیتت می‌کنه سر میز اما اون خانوم گفت نه و گوش نداد. ینی هی می‌خواست به یه طریقی ما تنها بمونیم!! اصلا دیوونه است رسما.

خدافظی ام با من نکرد. منم نکردم. چقدر پروعه انگار نه انگار پیام می‌داده به شوهر من و پشت سرم حرف می‌زده و بد من و خونوادم رو می‌گفته! خیلی پروعه. تازه یه چیزی بگم بخندین به زورم شوهرش رو فرستادن جلو که بره امام جماعت بشه!!!!!! آخه خدایا ادم به کی بگه. اونم مردی که با برادر مسلمون خودش به بدترین شکل داره رفتار می‌کنه. همسری و دوستمون داشتیم برمی‌گشتیم خونه تو راه زدن کنار و نمازشون رو دوباره خوندن. 

من سعی کردم باهاش خوب رفتار کنم اما انقدر رفتارهای بیشعوری و تابلو از خودش دراورد که زهر مار من کرد این مهمونی رو. تصمیم دارم دیگه واااااقعا محلش نکنم. دیشب کلی به خودم بد و بیراه گفتم. رفتم جلوی آیینه و از حرص گفتم: " خانومه مهربووون!!! خانوم صلح طلب!!! خانومی که همش دنبال اینی که کینه و کدورت نباشه!! می‌خوای بگی خیلی خوبی؟؟ نخیرم خیلی خنگی. هم خنگ هم احمق!! " ایندفه بخوام باهاش خوب برخورد کنم دیگه به خودم حرف بد نمی‌زنم خودمو می‌زنم. واقعا خودمو می‌زنم له می‌کنم!!!! 

همسرش یه آیه قران می‌خونه انقدرررر جلو همه می‌گه آدم روانی میشه. اصلا خیلی رو مخن خیلی.

خدایا واقعا از ته دل ازت می‌خوام چهره واقعی اینا رو نشون بدی. نزار انقدر پشت سر ما حرف بزنن. نزار انقدر ما رو اذیت کنن. خدایا من دیشب میدیدم چشم نداره ما با کسی معاشرت کنیم دوست داره تنها باشیم. خدایا تو ما رو تنها نزار.

[ شنبه 16 تیر 1397 ] [ 23:34 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]

سلام.

کلی خبرای جدید دارم.

در مورد ماجرای اینستگرام بگم اول.

همسری لا به لای حرف هاش گفت که اون اصلا من رو آنفالو نکرده. گفت پیج قبلیش رو حذف کرد و یک اکنت جدید ساخت. بعدش هم به همه ریکوئست داد. گفتم اما به من نداده! از اون دوست مشترکمون هم پرسیدم گفت نه به من هم نداده! دیدم بله به آقایون داده حتی برادر شوهر منم فالو کرده اما منو نه. شاید می‌خواسته من بفهمم بعد خودم بهش ریکوئست بدم یا چیزی شبیه به این . خلاصه که بعد دعوای شدید من و همسری آخرش اومد عذر خواهی کرد و گفت بیا آنفالوش کردم.

بعد چند روز همسری اومد گفت زهرا خانومه منو هم آنفالو کرد. 

ما یعنی ما و اون دوست مشترکِ خوب باهم یک افطاری مفصل ترتیب دادیم. تو جمع ایرانی ها آدم حسابی ها رو دعوت کردیم. اونهایی که خود اون خانوم و شوهرش خیلی تو روابطشون مراقب اند که حفظشون کنند. الحمدلله همشون دعوتی ما رو قبول کردند و با روی باز اومدن. اما این دوتا گفتن ما برا آخر هفته مون برنامه داریم و نمیایم. حالا خدا بخواد کسی رو رسوا کنه اینجاست که هم شنبه و هم یکشنبه به صورت کاملا اتفاقی همسری و دوستمون تو آسانسور و خیابون این دو تا رو دیدن که مسافرت نرفتن و موندن و فقط نمی‌خواستن بیان!!!!

البته خبر نداشتن کیا دعوتن وگرنه حتما میومدن!

خلاصه که به کلللل رفتارشون رو تغییر دادن. انقدررر این خانم شوهرش رو پر کرده که اونم با ما سرسنگین شده. انگار ما گناه کرده باشیم که با این دوستای مشترک وارد رابطه شدیم.

حتی شب قدر به ما تعارف نکردن که ما رو برسونن برای احیا در مسجد. و ما بالاجبار با همین دوستای خوبمون اومدیم. همین که من و اون خانم وارد مسجد شدیم قیافش رو ترش کرد. خودم رفتم جلو با لبخند باهاش سلام علیک کردم.

بعد چون کنارش جا نبود رفتیم اون طرف نشستیم.

الحمدلله و به لطف خدا و دعای پدر و مادرهامون ما اینجا تو جامعه مسلمون چه ایرانی و چه غیر ایرانی پذیرفته شدیم و همه رابطشون با ما خوب و عالیه. اون شب احیا این خانم موقع رفتن با ما خداحافظی نکرد و در طول شب هم حتی وقتی من و اون خانم رفتیم کنارش نشستیم پشت به ما کرد و اصلا حرف نزد با ما.

شب افطاری مون خیلی خیلی خوب بود. در واقع هم ما  و هم اون دوستامون خوشحال بودیم اینا نیستن.

برای جشن عید مدیرمون به من و همسری دعوت نامه اختصاصی داد چون باید تیکت میخریدیم برای رفتن به جشن چون ناهار و اینام هست اما مدیرمون من و همسری رو دعوت کرد.

الهی شکر. واقعا این ها همه از لطف خداست که به من احترام و عزت داده.

شب عید فطر برای اون خانم پیام تبریک فرستادم. به خودم گفتم من هیچ وقت تو قطع رحِم پا نگذاشتم. همیشه دوستی و صلح بین همه خواستم. از قهر و دعوا و قطع ارتباط هم خوشم نمیاد. حتی با این. می‌گم روابط کنترل شده و رو حساب باشه. دوری و دوستی!

والا جواب نداد مثلا ندید. فردا صبحش یه استیکر تبریک داد. مثلا به قول خودش سرسنگینه!

یه شب همین چند شب قبل این ماجراها من گفتم من تلگرامم رو طوری تنظیم کردم که کسی نبینه کی آنلاین هستم و کی نیستم. بعد چند شب اون گفت من تلگرامم رو تنظیم کردم کسی نبینه کی آنلاینم و کی نیستم و فقط اونایی که خیلی بهم نزدیک اند رو گذاشتم ببینن. شوهرم خونوادم عموم و همسری تو!! حتی نکرد رو حساب احترام به من بگه تو و شوهرت! تو تخم چشم من نگاه کرد اسم شوهرم رو گفت بدون پیشوند و پسوند!!

القصه...

هر دو من و همسری خوشحالیم که رابطشون رو خودشون قطع کردن!! البته ما وظیفه خودمون رو انجام دادیم. هم من هم همسری عید رو تبریک گفتیم بهشون. دیگه تقصیر خودشونه.

فردا جشن عید فطر رو قراره با مسلمونا برگزار کنیم.

نمی‌دونم میان یا نه!


پ.ن: دوستای گلم ببخشید کامنت ها رو جواب ندادم.

کمی درگیری ذهنی دارم.

من رو ببخشید. خوندن کامنت های شما کلی بهم آرامش می‌ده. خدا حفظتون کنه.

[ شنبه 26 خرداد 1397 ] [ 12:35 ] [ زهرا ] [ نظرات (6) ]

خستم کرده. دلم میخواد باهاشون قطع ارتباط کنم.

دوست داره جلوی همه ما رو ضایه کنه. 

خانم دوستش رو می‌گم.

خود همسری هم از اونا دلش پره به اونا نمیتونه حرف بزنه میاد سر من خالی می‌کنه. وقتی گفتم جوابشون رو بده شروع کرد هرچی از دهنش درومد به من و خونوادم گفت.

تنهام. خیلی تنها. تو مملکت غریب. بدون خواهر. بدون برادر. بدون پدر و مادر. همسرتم اینجوری. تو یه لحظه از اون مرد مهربون فهمیده تبدیل میشه به یه ادمِ بی ادب و توهین کننده.

خیلی گریه کردم. خیلی حالم بده.

خدا لعنتشون کنه که اینجوری اتیش به زندگی ما میندازن.


پ.ن: الان دیدم خانم دوستش من رو از اینستگرام بلاک فرموده بدون هیچ دلیلی! 

و همچنان اینستگرام همسری رو دنبال می‌کنن! 


پ.ن دوم: الان به همسری گفتم توام آنفالوش کن. نکرد! در عوض دعوای بدی با من کرد!

[ شنبه 12 خرداد 1397 ] [ 01:23 ] [ زهرا ] [ نظرات (7) ]

سلام.

پنج شنبه هفته قبل خیلی خسته و کوفته از سرکار اومدم. واقعا خسته شده بودم. وقتی اومدم خونه دیدم یه تلوزیون پنجاه اینچ تو خونه وصل شده. انقدررررر ذوق کردم انقدرررر خوشحال شدم. بعد شیش ماه صاحب تلوزیون شدیم. خدا رو شکر. از سورپرایز همسری کلی خوشحال شدم.

اینجا ماه رمضون الحمدلله اصلا سخت نبوده تا حالا. با اینکه ساعتش طولانیه. فعلا سه صبح اذانه و بیست دقیقه به ده شب افطار. اما تا اواسط ماه رمضون دو و نیم اذان صبحه و ده شب هم افطار. وقتی برای خوردن سحری نیست. همون افطار میشه سحر ما. 

از خانم دوستش نگم براتون

همچنان دنبالِ بحث و جدل. البته دو شب افطار دعوتمون کرد. اما بازم انگار نه انگار ما مهمونشیم. 

اینجا خوب همون طور که گفتم روز طولانیه بعضی بچه ها صبح میرن خارج شهر که حکم مسافر داشته باشن و روزه نگیرن. بعد برمی‌گردن. عاقا اینجا دهن ما رو سرویس کردن که این چیزا الکیه و اینا میخوان روزه بخورن و ال و بل. هرچی هم من گفتم اینا خلاف شرع نکردن دلشون خواسته روزه نگیرن این کار رو کردن گناه هم نی جایی که خدا اشکال ندونسته شماها چرا کاسه داغ تر از آش شدید. خلاصه که فقط اینا مسلمونن!!! فقط اینا خدا شناسن!!!! بقیه همه کافرن! الله و اکبر! چقدر حرص خوردم اون شب از دستش چون هییی فقط میخواس منو ضایه کنه اخرش گفت اگه اینطوره از نظر همه مراجع پاستور حرومه اما تو اون شب با ما بازی کردی! گفتم من خیلی کار دیگه ام می‌کنم من معصوم نیستم ولی این چه ربطی به حکم روزه مسافر داره؟ خلاصه که فقط میخواس منو ضایه کنه. حتی در این حد که بخواد منو ضایه کنه گفت حکم مسافر مال خدا نیست پیامبر از خودش گفته!! در این حد! 

در کل که گیر آدم خل و چل و دیوونه ای افتادم. دعا کنید خدا صبرم بده.

[ سه‌شنبه 1 خرداد 1397 ] [ 11:49 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]

سلام.

خیلی خیلی حس و حال خوبی ندارم. درواقع با اینکه وقت آزاد زیادی دارم اما حس میکنم برای هیچ کاریم برنامه ریزی ندارم.

حال غذا درست کردن ندارم. حال خونه تمیز کردن ندارم.

همسری امتحان داره و خیلی خیلی سرش شلوغه.

راستی. دوازده اردیبهشت تولدم بود. یعنی چهارشنبه. اما پیش از اون برای شنبه و یکشنبه ماشین اجاره کردیم که بریم یکم بگردیم. از وقتی این خانم دوستش نیست آرامش زیادی اینجا حاکمه. ما با اون دوستمون که اونام از این خانم زخم خوردن قرار شد بریم بیرون.

من دیدم روز تولدم جایی نمیریم و همسری هم درگیر امتحانشه اون موقع گفتم کیک درست کنم و حالا که داریم میریم بیرون اونجا عکس بگیریم و دور هم باشیم.

روز اول که ماشین رو گرفتیم من شب قبلش مهمونی گرفته بودم کوفته و ته چین مونده بود که بردیم بیرون یه پارک خوشگل اونجا باهم خوردیم. فرداشم که همسری گفت من این دوستمون رو ببرم فروشگاه خرید دارن. اینجا ماشین هرکی بگیره به بقیه کمک میکنه برا خرید و اینا با ماشین میبرتشون.

خلاصه که من گفتم تا بیان کیک درست کنم. کیک پختم زود بهش خامه زدم و تزیینش کردم. لباس پوشیدم و کلی نشستم تا اینا بیان. قشنگ چاهار ساعت طول کشید. خیلی حرص خوردم. حدس زدم میخوان من رو سورپرایز کنن و اینکه انقدر تابلو هستن اعصابم رو خورد کرد. خلاصه که بالاخره بعد چاهار ساعت همسری اومد منم عصبانی کلی بهش بد و بیراه گفتم که اصلا به من فکر نمیکنی و همش به فکر دوستاتی و با اونا فقط خوشی و این حرف ها. عاقا اومدم پایین دیدم خانم دوستمون پایینه گفت هوای ماشین بد بود من اومدم بیرون. همسری کیک دستش بود به من گفت در صندوق رو باز کن. من دیدم اون دوستمون تو ماشین گوشی دستشه و داره فیلم میگیره. گفتم حتما کادو خریده همسری تو صندوقه. در رو که باز کردم جیییییغ کشیدماااا. کلی بادکنک پرید تو صورتم و پخش شد بیرون تو هوا. همسایمون بنده خدا با شوهرش هی میپریدن بالا پایین بادکنک ها رو بگیرن فکر کردن من واسه اون جیغ کشیدم. خلاصه که این چنین شد که من سورپرایز شدم.

بعدشم که توفان بود نتوتستیم بریم بیرون رفتیم خونه دوستمون اونجا تولد گرفتن برام و بهم ساندویچ ساز هدیه دادن.

منم عکسهامون رو گذاشتم تو اینستگرامم. خانم دوستش نه لایک کرد و نه تبریک گفت بهم. حتما داره میترکه از اینکه من با اینا تولد گرفتم. در حالی که قبل اینکه بره بهش گفتم حتما وقتی اومد تولد میگیرم ها بازم از اینکه با اینها بودیم بدش اومده. نه من رو لایک کرد نه پست همسری رو. شوهرشم دیگه خونمون نیومد. حتی امروز گفت شاید بیام من غذا درست کردم باز نیومد.

من برم عزیزای دلم. فعلا.

[ یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ] [ 02:38 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]

   1      2      3      4      5      ...      36    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 116119