X
تبلیغات
رایتل

سلاااام دوستای گلم. شما الان پست من رو از کانادا دریافت میکنید. 

خوبید؟ سلامتید؟

اول یه عذرخواهی بزررررگ کنم برا پیام هایی که جواب ندادم و بدون جواب تایید شدن. 

راستش امروز الان دومین صبح کانادایی ما محسوب میشه و سومین روزی هست که اینجاییم.

تهران الان غروبه و اینجا الان صبح هستش که البته هنوز خورشید طلوع نکرده.

پروازمون خیلی خیلی خوب بودش. باید بیام و با جزییات تعریف می‌کنم به خدا انقدررر این دو سه روزی بدو بدو داشتم و کار و خرید و این چیزها که اصلا جونی برام نمونده بشینم بنویسم.

میام و کامل همه چیو تعریف میکنم الان هم اومدم که خبر سلامتی و رسیدنمون رو بدم بهتون.

دوستتون دارم. فعلا.

[ یکشنبه 19 آذر 1396 ] [ 17:26 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]

دیشب مهمونی داداش دومیم بود 

امشب مهمونی خواهرم مامان محیا

فرداشبم مامانم.

البته همه خواهربرادرام دعوتی گرفته بودن برامون. این سه روز به خاطر اومدن همسری و مامان و داداشش از نو گرفتن.

دلم خیلی تنگه. داداشم بزرگه بهم پول داد. زنداداشم که بوسم کرد گریه کرد. خیلی ناراحت شدم :(

اخرین شبیه که تو رخت خواب عزیزمم.

فردا این موقع انشاءلله فرودگاهیم

از پرواز میترسم

الهی به امید تو.

[ پنج‌شنبه 16 آذر 1396 ] [ 01:26 ] [ زهرا ] [ نظرات (10) ]

سلام.

بابا و مامان خیلی دلتنگن. و من هم. دلم پیششونه چون مریض اند. سنی ازشون گذشته. دلم تنگ محیاست. تنگ خواهر و برادرام. هر کدومشون بهم چیزی دادن. از لباس و زعفرون و آجیل و لوازم ارایشی و بهداشتی تا پول. دلم تنگ همشونه.

با دختر عمه معروف حرف زدم. خیلی گریه کردیم هر دو. گفت پشیمونه. گفت دلش راضی نمیشه همینجوری برم. گفت باید قبل رفتن منو ببینه. فردا با همسری و مادرشوهرم میرسن تهران.

خوشحالم که هیچ وقت بهشون بی حرمتی نکردم. مث اینکه با سکوتم شرمنده شدن.

خدا رو شکر می‌کنم که دارم بدون کینه و کدورت می‌رم.

خدا رو شکر می‌کنم که خودش همه چیز رو ثابت کرد.

امشب تو گروه فامیلیشون همه بهم ابراز علاقه کردن. و گفتن جام خالیه بینشون.

خدا رو شکر می‌کنم که همه چیز دقیقا مثل اخرین قسمت سریالهای ایرانی خوب شد.

خدایا دلم می‌خواد داد بزنم. اونقدر که صدام تا آسمون هفتم برسه.

خدایای من

خدای بزرگم

خدای بینا و مهربونم

شکرت

شکرت

شکرت

...

[ سه‌شنبه 14 آذر 1396 ] [ 02:15 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]

سلام‌

یه ترس خییییلی غریبی اومده تو وجودم. یه ترسی که انگار معلوم نیست بعد یکی دو سال که بخوام برگردم کی هست و کی نیست.

یه غم بزرگ اومده تو دلم. غم ندیدن مامان. غم ندیدن بابا. دارم دیوونه می‌شم‌. درست از شنبه تااااازه انگار حالیم شده که دارم میرم! که زهرا تو میری و معلوم نیس یک سال یا دو سال دیگه بتونی عزیزاتو ببینی. مامانم خیلی دلتنگه. بابام خیلی دلتنگه. گریم میگیره. از محبت هاشون. از توجه خواهر و برادرام.

ما خونواده خیلی وابسته ای هستیم. احساس می‌کنم این دوری تاوان گناهامه. می‌ترسم از آخر هفته. می‌ترسم از رفتن. آینده برام روشنه. می‌دونم خدا هست و به امیدش ما پیشرفت می‌کنیم. اما می‌ترسم‌. مملکت غریب. زبون غریب. آدم های غریب. دلم تنگ میشه واسه مامان و بابا و محیا و بقیه خانوادم.

میترسم از لحظه خداحافظی.

خدایا به ما و خونواده ها قدرت بده. خدایا فقط تو می‌تونی.

[ یکشنبه 12 آذر 1396 ] [ 00:18 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]

هیچ حس خاصی از این روزهای آخر ندارم.

انگار دور می‌بینم رفتن رو. انگار هنوز وقتش نیست. انگار نه انگار که همش دو هفته مونده! اصلا واقعا ها. واقعا انگار اصلا باور ندارم قراره برم و مامان و بابا و عزیزانم رو برای مدت طولانی حداقل یک سال نبینم!

خیلی دارم ریلکس برخورد می‌کنم و می‌ترسم وقتی که باهاش رو به رو شدم یهو فشار بیاد بهم! یهو اذیت بشم.

خودمو آماده نمیبینم. انگار قراره برم ساری و هر وقت بخوام می‌تونم برگردم.

چرا انقدرررر بی خیال هستم؟!

یا ساده تر اینکه، چرا روز به روز نزدیک شدن به تاریخ پرواز رو حس نمی‌کنم؟ انگار مثلا دو ماه مونده نه دو هفته.

[ شنبه 4 آذر 1396 ] [ 10:25 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]

داداشم پونصد تومن پول داد بهمون. همون که خانومش خاله همسریه. 

قرار شد حساب فیلمبردار رو باهاش صاف کنیم.

آلبوم هم نمی‌گیریم. پولمون نمیرسه. قرار شد صد و پنجاه بگیره فایل عکسها رو بده ببریم با خودمون.

[ چهارشنبه 1 آذر 1396 ] [ 18:53 ] [ زهرا ] [ نظرات (0) ]

سلام.

دلم میگیره این روزها.

دلم می‌خواد کش بیاد این بیست روز آخر....

[ شنبه 27 آبان 1396 ] [ 16:26 ] [ زهرا ] [ نظرات (2) ]

سلاااام.

همسری الان زنگ زد.

خونه اوکی شده!! خیییییلی خوشحالم. همش از فضل خداست. خدا واقعا بزرگه. الهی شکر. الهی صدهزارمرتبه شکر.

خدایا لیاقت این همه مهربونی که داری رو بهمون بده. واقعا بتونم اون طور که شایستته شکرت رو به جا بیارم.

خدایا شکرت. دیگه سر سیاه زمستون تو غربت نمیریم دنبال خونه. اجاره به نسبت کمی بالاست اما موقعیت مکانش عالیه.

خداروشکر دیگه وقتی رسیدیم نمیریم هتل و پولمون الکی هدر نمیره. البته خانومی که باهاش اشنا شدم تو گروه تلگرامی و ساکن اون شهره گفت که تازه یکی از مشکلات حل شده و باید دنبال مشکلات بعدی باشید. اما به هر حال من حس می‌کنم با وجود سرپناه شاخ غول رو شکستیم به لطف خدا.

احساس می‌کنم دعای پدر همسری و مادربزرگ هامون پشتمونه. اگر براتون مقدوره یه صلوات یا فاتحه براشون بفرستید. ممنون میشم.

ای خدا شکرت.

[ جمعه 26 آبان 1396 ] [ 01:40 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]

   1      2      3      4      5      ...      33    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82450