سلام.

پنج شنبه هفته قبل خیلی خسته و کوفته از سرکار اومدم. واقعا خسته شده بودم. وقتی اومدم خونه دیدم یه تلوزیون پنجاه اینچ تو خونه وصل شده. انقدررررر ذوق کردم انقدرررر خوشحال شدم. بعد شیش ماه صاحب تلوزیون شدیم. خدا رو شکر. از سورپرایز همسری کلی خوشحال شدم.

اینجا ماه رمضون الحمدلله اصلا سخت نبوده تا حالا. با اینکه ساعتش طولانیه. فعلا سه صبح اذانه و بیست دقیقه به ده شب افطار. اما تا اواسط ماه رمضون دو و نیم اذان صبحه و ده شب هم افطار. وقتی برای خوردن سحری نیست. همون افطار میشه سحر ما. 

از خانم دوستش نگم براتون

همچنان دنبالِ بحث و جدل. البته دو شب افطار دعوتمون کرد. اما بازم انگار نه انگار ما مهمونشیم. 

اینجا خوب همون طور که گفتم روز طولانیه بعضی بچه ها صبح میرن خارج شهر که حکم مسافر داشته باشن و روزه نگیرن. بعد برمی‌گردن. عاقا اینجا دهن ما رو سرویس کردن که این چیزا الکیه و اینا میخوان روزه بخورن و ال و بل. هرچی هم من گفتم اینا خلاف شرع نکردن دلشون خواسته روزه نگیرن این کار رو کردن گناه هم نی جایی که خدا اشکال ندونسته شماها چرا کاسه داغ تر از آش شدید. خلاصه که فقط اینا مسلمونن!!! فقط اینا خدا شناسن!!!! بقیه همه کافرن! الله و اکبر! چقدر حرص خوردم اون شب از دستش چون هییی فقط میخواس منو ضایه کنه اخرش گفت اگه اینطوره از نظر همه مراجع پاستور حرومه اما تو اون شب با ما بازی کردی! گفتم من خیلی کار دیگه ام می‌کنم من معصوم نیستم ولی این چه ربطی به حکم روزه مسافر داره؟ خلاصه که فقط میخواس منو ضایه کنه. حتی در این حد که بخواد منو ضایه کنه گفت حکم مسافر مال خدا نیست پیامبر از خودش گفته!! در این حد! 

در کل که گیر آدم خل و چل و دیوونه ای افتادم. دعا کنید خدا صبرم بده.

[ سه‌شنبه 1 خرداد 1397 ] [ 11:49 ] [ زهرا ] [ نظرات (0) ]

سلام.

خیلی خیلی حس و حال خوبی ندارم. درواقع با اینکه وقت آزاد زیادی دارم اما حس میکنم برای هیچ کاریم برنامه ریزی ندارم.

حال غذا درست کردن ندارم. حال خونه تمیز کردن ندارم.

همسری امتحان داره و خیلی خیلی سرش شلوغه.

راستی. دوازده اردیبهشت تولدم بود. یعنی چهارشنبه. اما پیش از اون برای شنبه و یکشنبه ماشین اجاره کردیم که بریم یکم بگردیم. از وقتی این خانم دوستش نیست آرامش زیادی اینجا حاکمه. ما با اون دوستمون که اونام از این خانم زخم خوردن قرار شد بریم بیرون.

من دیدم روز تولدم جایی نمیریم و همسری هم درگیر امتحانشه اون موقع گفتم کیک درست کنم و حالا که داریم میریم بیرون اونجا عکس بگیریم و دور هم باشیم.

روز اول که ماشین رو گرفتیم من شب قبلش مهمونی گرفته بودم کوفته و ته چین مونده بود که بردیم بیرون یه پارک خوشگل اونجا باهم خوردیم. فرداشم که همسری گفت من این دوستمون رو ببرم فروشگاه خرید دارن. اینجا ماشین هرکی بگیره به بقیه کمک میکنه برا خرید و اینا با ماشین میبرتشون.

خلاصه که من گفتم تا بیان کیک درست کنم. کیک پختم زود بهش خامه زدم و تزیینش کردم. لباس پوشیدم و کلی نشستم تا اینا بیان. قشنگ چاهار ساعت طول کشید. خیلی حرص خوردم. حدس زدم میخوان من رو سورپرایز کنن و اینکه انقدر تابلو هستن اعصابم رو خورد کرد. خلاصه که بالاخره بعد چاهار ساعت همسری اومد منم عصبانی کلی بهش بد و بیراه گفتم که اصلا به من فکر نمیکنی و همش به فکر دوستاتی و با اونا فقط خوشی و این حرف ها. عاقا اومدم پایین دیدم خانم دوستمون پایینه گفت هوای ماشین بد بود من اومدم بیرون. همسری کیک دستش بود به من گفت در صندوق رو باز کن. من دیدم اون دوستمون تو ماشین گوشی دستشه و داره فیلم میگیره. گفتم حتما کادو خریده همسری تو صندوقه. در رو که باز کردم جیییییغ کشیدماااا. کلی بادکنک پرید تو صورتم و پخش شد بیرون تو هوا. همسایمون بنده خدا با شوهرش هی میپریدن بالا پایین بادکنک ها رو بگیرن فکر کردن من واسه اون جیغ کشیدم. خلاصه که این چنین شد که من سورپرایز شدم.

بعدشم که توفان بود نتوتستیم بریم بیرون رفتیم خونه دوستمون اونجا تولد گرفتن برام و بهم ساندویچ ساز هدیه دادن.

منم عکسهامون رو گذاشتم تو اینستگرامم. خانم دوستش نه لایک کرد و نه تبریک گفت بهم. حتما داره میترکه از اینکه من با اینا تولد گرفتم. در حالی که قبل اینکه بره بهش گفتم حتما وقتی اومد تولد میگیرم ها بازم از اینکه با اینها بودیم بدش اومده. نه من رو لایک کرد نه پست همسری رو. شوهرشم دیگه خونمون نیومد. حتی امروز گفت شاید بیام من غذا درست کردم باز نیومد.

من برم عزیزای دلم. فعلا.

[ یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ] [ 02:38 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]

تو ساختمون ما اصلا ایرانی نیست. فقط ماییم.

اما پریروز ها همسری اومد گفت زهرا اومدم کلید بندازم در رو باز کنم از خونه کناریمون صدای فارسی حرف زدن اومد. همسایه جدید ایرانیه. خودمم فرداش رفتم برم پیاده روی داشتم رد میشدم دیدم اررره دارن فارسی حرف میزنن. انقدر خوشحال شدم انگار فامیلامو دیدم خخخخخ. حالا هنوز ندیدمشون اما اینکه میدونم خونه بغلیمون ایرانین خوشحالم میکنه. فقط خدا کنه از این ایرانی خوب ها باشن ازون ها که لب و لوچه کج می‌کنن نباشه.

[ جمعه 7 اردیبهشت 1397 ] [ 23:07 ] [ زهرا ] [ نظرات (0) ]

سلام.

رفتیم خونه دوستای مشترکمون که گفتم اون دفه ای آقاهه پیش همسری گلایه اون دوست معروف و خانومش رو کرده. عاقا چه شبی بود دیشب. شام اونجا دعوت بودیم. سر صحبت باز شد و هممون کلیییی سبک شدیم. همون قدر که این خانم من رو اذیت کرده بود این خانمه بیچاره رو هم اذیت کرده بوده. چقدر دلشون پر بود. چقدر اذیت شده بودن. عین خود ما. آخرش گفت من واقعا نمیدونم مشکلم چیه یا چه کار بدی کردم که این خانم این رفتارها رو با من داره، منم رک و راست بهش گفتم میدونی مشکلت چیه؟ مشکل تو اینه که پدرت پزشکه، مشکل تو اینه که دانشگاه تهران درس خوندی، مشکل تو اینه که خونتون ستارخان هستش، مشکل تو اینه که پولدارید! مشکلت اینه که تا اومدی استاد با فاند پیدا کردی. دقیقا مشکلات تو این چیزهاست. چون ازش بالاتری! عاقا یهو هر چاهارتاییمون زدیم زیر خنده. چون وااااقعا آدم می‌مونه چراااا باید یک آدم انقدرررر حسود و بخیل باشه که چشم نداشته باشه موفقیت دیگران رو ببینه! چرا آخه واقعا؟ گفتن انقدر پشت سر شما پیش ما بد گفته بودن. ما شما رو که دیدیم تعجب کردیم. گفتیم چرا اینا انقدر فرق دارن با اون تعریف هایی که اینا کرده بودن. من نمی‌خواستم بگم اما همسری گفت درباره شما هم چیزهای بد گفته بودن که ما با دیدنتون متوجه شدیم دروغ گفته. دوست داره همه رو از چشم بقیه بندازه تا خودش بالا باشه. 

خییییلی نگران جامعه ایرانی هایی هستم که ما توشون عضو شدیم. چون مطمئنان رفته پیش همه پشت سر ما کلی حرف زده و من واقعا دارم غصه میخورم که چرا باید کسی که تا حالا من رو ندیده نسبت به من بدبین بشه؟ دعا کنید برامون بچه ها. دعا کنید خدا کمکم کنه و نگذاره بدگویی های اون باعث بشه شخصیت ما اینجا زیر سوال بره.

الانم که تشریف برده ایران و فهمیدم سه هفته قراره بمونه خدا رو شکر!

راستی یه خانم ایرانی  میخواد بره سرکار به من گفته بیام بچه اش رو نگه دارم. خونشون خیلی از ما دوره و جدای اون گفته صبح بچه رو من تحویلت میدم عصر شوهرم میاد خونه بچه رو بهش تحویل بده. مساله اینجاست که بچه اش زیر یک ساله و اینکه شوهرش میاد خونه بچه رو تحویل بگیره من رو میترسونه. نه که آدم های بدی باشن ها اما من شوهرش رو دیدم حس خوبی بهش ندارم.

حقوقشم دو برابره این دیکری هست که من میرم. اما هر روز باید برم اینجا رو. قبول نکردم. چون هم مسولیت بچه با منه، هم اینکه دوره و از ایسگاه تا خونشون یک رب پیاده روی داره که من تو منفی سی و چهل نمیتونم واقعا! و دیگه اینکه شوهرش میاد خونه من میترسم.

جدا از اون باید وقت داشته باشم زبان بخونم و هر روز برم سر کار وقتی برام نمیمونه.

[ جمعه 31 فروردین 1397 ] [ 06:23 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]

سلام.

روزها می‌گذره. اما حال و حوصله ای که بخوام بیام و بنویسم رو ندارم. سیزده به در که نشد بریم بیرون. همسری دانشگاه بود. به جاش یکشنبه رفتیم بیرون که تعطیل بودن همه. چندتا خانواده ایرانی بودیم. دوست همسری و زنش هم بودن. درواقع با ماشین اونا رفتیم. هر کی چیزی با خودش آورد و چیدیم رو میزها تو پارک و همه باهم شیر کردیم غذاها رو. دوست همسری و خانمش البته که خیلی کمکمون کردن اما همچنان همون اخلاق ها رو دارند. خود اون آقا خوبه اما به شدت دهن بینه.

متوجه شدم که اینجا هم کمی از اخلاق های زننده این خانم برای دوستان آشکار هست.

همش دنبال تیکه انداختن دنبال دعوا دنبال خاله زنک بازی.

چیز دیگه ای که خیلی اذیتم میکنه اینه که مداااام خودش رو میبره بالا. مثلا همسری من و شوهر همین خانوم خونواده هاشون از روستا هستن. البته اینام مال روستان. ولی روستای این خانومه بزرگتره و مثلا امکانات بیشتری داره. آقا نمیدونین این چقدررر رو مخه. مثلا کل شهر همسری اینا رو با ماشین از ابتدا تا انتها میشه با یک ربع طی کرد. چون در واقع شهرشون از همین شهرهای تو جاده ای هست که فقط یک خیابون اصلی داره که همون جاده محسوب میشه. که بخوان برن سمت گرگان و یا ساری ازش رد میشن‌. بعد اینجا جلو همه میاد میگه مااااا خوب خونمون بالاشهره. به هر حال باید دید کجا فرهنگ ها بالاتره کجا خونه ها گرون تره خخخخخ. یا مثلا همش میگه روستایی ها فلاااان مدلن فرهنگشون. ماااااا اینجوری هستیم. ینی نشده یک بار ما بشینیم این انقدر چرت و پرت نگه. خیلی خیلی حسوده. امکان نداره کسی رو بالاتر از خودش ببینه و نخواد تخریب شخصیتیش کنه. هر روز هم میاد میگه با فلانی دعوام شد. با اون یکی بحثم شد. اصلا یک دقیقه آرامش نداره و جدای از اون برای ما هم آرامش نمی‌گذاره.

دوست مشترکمون کلی پیش همسری گلایه کرد از رفتارهای این خانم با زنش. میگه ما همیشه داریم احترام میزاریم اما اینا فقط دارن مسخره می‌کنن.

گرفتاریم از دستشون.

رفت و آمدمون رو خیلی کم کردم. در حد اینکه هفته ای یک بار اونا میان خونمون. من دعوت نمیکنم ها. خودشون میان.

یا خودمون تقریبا بعد یک ماه و چند روز هفته پیش دعوتمون کرد رفتیم خونشون. اصلا نمیرم اونجا. اما خودشون میان خونه ما.

قراره بره ایران خانمش هفته بعد. اما فقط دو هفته میمونه!

کاش میرفت دو ماه میموند!

رفتارهاش نه تنها خودش رو آزار میده بلکه ما رو هم تحت الشعاع قرار میده. و ما خیلی اذیت میشیم. خود همسری هم میگه خیلی تو دانشگاه غذایی که بچه ها میارن رو مسخره میکنه. مثلا اون دوست مشترکمون تن ماهی بیاره یا مثلا دال عدس یا غذاهای حاضری همش مسخرش میکنه. حالا خودشون بلونی و کالباس و اینا میارن میخورن کسی نباید حرفی بزنه چون خانم درررس میخونه.

اون دفعه ای گفتم اومدم اینجا دارم لاغر میکنم تحرک دارم. با عصبانیت و اخم گفت تو چیکار میکنی مگه؟ هفته ای دو روز میری سرکار فقط! 

شیطونه میگه یه جواب تپل بهش میدادم ها! اما مهمون خونه من بود. گفتم هر روز میرم پیاده روی.

خیلی اذیت دارم میشم کنارش. همش کنایه همش زخم زبون.

یا اون روز تو سیزده به در یکی دوستامون گفت انقدر دوس داشتم لاغر بودم. با خنده گفتم چرا هیشکی دعا نمیکنه مثل من چاق شه؟ باهم خندیدیم دوتایی بعد این پرید وسط گفت: تو خودتم هم نمیخوای اینجوری باشی ولی چاره ای نداری مجبوری بپذیری و بگی خودمو قبول دارم!! 

یه چیز بی ربط گفت اصلا. قشنگ معلومه از درون داره میترکه و میخواد یه جوری زخم زبون بزنه. انگار خوشش نمیاد کسی با ما جور بشه. حتی حس میکنم قبل اومدنمون هم پشتمون حرف زده باشه چون همه تو برخورد اول یک جور بد و تدافعی باهامون برخورد داشتن اما دفعات بعد حل شد و خیلی رابطه ها با ما خوبه الان خدا رو شکر.

اون دوست مشترمونم یه بار به همسری گفت من احساس می‌کنم اون خانم از قبل تصور منفی از ما در شما به وجود آورده. (که واقعا هم همین طور بود و پشتشون پیش ما حرف زده بود) اما من و همسری گفتیم نه چیزی از شما بد نگفتن پیش ما.

اونجا من شکم برد که حتما از ما هم گفته.

انگار که دوس داره همش خودش سر زبون ها باشه و خوب شناخته بشه. دوست داره از همه بالاتر باشه.

خیلی اذیت میشم اینجا. حس میکنم پیر شدم همین چند وقت. به خدا من اصلا کاریش ندارم و درواقع میخوام اصلا بهش فک نکنم اما اینه که به آدم کار داره. تو کاری نداری اما اون باهات کار داره.

و اینه که آدم رو اذیت میکنه.

[ پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 ] [ 00:43 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ شنبه 11 فروردین 1397 ] [ 02:07 ] [ زهرا ] [ نظرات (0) ]

سلام.

سال نو همگی مبارک انشاءلله که سال خوبی باشه برای همه. پر از شادی و موفقیت و سلامتی و عروسی و ...

ما هم اینجا نوروز رو جشن گرفتیم. اما جشنِ اینجا کجا و ایران کجا. راستش اصصصصلا شبیه عید نبود. حتی وقتی سبزه رو گذاشتم و یا هفت سین چیدم. اما دقیقا روز عید دقیقا حال و هوای عید اومد سراغم. من سال تحویل سرکار بودم. لحظه سال تحویل شروع کردم به یا مقلب القلوب گفتن و جالب که بچه ها داشتن بازی می‌کردن اما همشون اومدن دور من جمع شدن و با شوق و لبخند نگاهم می‌کردن. خیلی برام جالب بود. چون الحمدلله خیلی به من علاقه مند شدن و هی خودشون رو به من میچسبونن. میان بغلم میکنن بوسم می‌کنن. منم دوسشون دارم.

شب سال تحویل من ماهی و شکم پری درست کردم اون دوست همسری و خانومش هم سبزی پلو با سالاد آوردن. خلاصه که شب خیلی خیلی خوبی بود دور هم شام خوردیم.

من از ایران آجیل آورده بودم شیرینی و کیک هم درست کردم. شکلات خیلی اینجا گرونه برا هم من رفتم شکلات تخته ای گرفتم و آبش کردم ریختم تو جای یخ با مغز فندق و قالبی شکلات درست کردم قالب یخ هام ستاره بود خیلی خوششون اومد بچه ها.

قراره ایرانی های مذهبی یه جشن داشته باشیم شنبه یعنی فردا. یه جشن دیگه هم ایرانی ها داشتن ولی چون توش رقص و مشروب اینا بود اونا هم تا جایی که برخورد داشتم با یکی مث من که حجاب داره اصصصلا رابطه خوبی ندارن ما اون مراسم رو نرفتیم. حتی چند بار ایرانی دیدم تو فروشگاه و اینا با ذوق اومدم برم جلو سلام کنم دیدم با اخم و تخم رو برگردوندن منم دیگه خورد تو ذوقم. البته از حق نگذرم یه خانومه فقط که حجاب نداشت خیلی ام خوشگل بود اون فقط جواب سلامم رو داد با لبخند.

خلاصه که این مدل ایرانی هم دیدم اینجا. دیگه میبینم میترسم سلام کنم ضایه شم. گفتم اگه اخم و تخم نکردن و اینا اونوقت سلام می‌کنم.

برا بچه های مهد شیرینی بردم اون روز عید. حالا ما که فقط دو تا دوست داریم اینجا برا رفت و آمد عید دیدنیمون هم به همین ها محدود میشه. دیگه خبری از شلوغی و جنب و جوش عیدنوروز نیست و این خیلی دلتنگم می‌کنه. مخصوصا که تعطیل نیستیم.

خلاصه اینم از نوروز ما :)

[ شنبه 4 فروردین 1397 ] [ 01:50 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]

سلام.

فردای اون روز خانومه بهم پیام داد که زهرا جان خوبی سلامتی حال داری بیای بریم بیرون بگردیم. یک جورایی داشت دلجویی میکرد. منم تشکر کردم و گفتم کارم زیاده یه مقدار و نمیتونم بیام. خوب ما هفته پیش دعوت شدیم خونه یکی از بچه های ایرانی که دوست مشترکمونه و دیشبم من دعوتشون کردم و مجبور بودم اون دوستش و خانومشم بگم.

اخه اینا علاوه بر دوست همشهری هستن. و فامیلیت دوری هم دارن. و خب نمیشه بهشون نمیگفتم چون تمام مهمونی ها ما چند نفر با همیم حالا من نگم اوضاع بدتر میشه.

خلاصه که اومدن. تو رفتار خانومه یک جور پشیمونی بود. نمی‌دونم شایدم حس می‌کنم. اما فکر کنم خودش فهمید کارش زشت بود. برامون یه ظرف پایه دار که مناسبه کیکه خرید. بقیه ام ترازو و چای ساز خریدن. شام زرشک پلو با مرغ درست کردم با الویه که رو نون تست طبقه ای چیدم. سالاد کاهو هم درست کردم. خوب بود. اما من اصلا پیش خانومه ننشستم.

خلاصه که این از اون شب.

والا بعدش هم تا الان چند باری نیش و کنایه ازش حس می‌کردم. مث اینکه من دانشگاه نمی‌رم و اون داره میره خییییلی پزه براش. یا این که من مدرک زبان ندارم اما اون داره. دیگه خودش یادش نمیاد میگه تا شیش هفت ماه واسه خودم ول میچرخیدم زبان و هیچی ام بلد نبودم من تا اومدم همون ماه اول رفتم سرکار خیلی ام خوب دارم کارم رو پیش میبرم.

همش می‌خواد بگه منننن خیلی باهوشم! هی میگه تو با بچه ها سر و کار داری من می رفتم سرکار با ادم بزرگا سر و کار داشتم. والا پای صندوق وایستادن و چهارتا جمله روتین رو تکرار کردن سخته؟!!! بهش گفتم بچه ها دایره لغتشون خیلی بالاست خیلی تند حرف میزنن و از هرچیزی هم حرف میزنن و من باید بتونم با اونا هم صحبت بشم بعد حالا تو چهارتا جمله ی فروشگاهی که انقدر شد و کیسه میخواید یا نه و پول میدین یا کارت استفاده میکنید رو میگی سخت و بمن میگی تو کاری نمیکنی.

خدایی رو مخمه.

حتی با این دوست مشترکمون که اون بار دعوت شدیم خونشون و منم دعوتشون کردم جرات نداریم باهم بریم بیرون. میدونیم این بفهمه انقدر شوهرش رو علیه ما تحریک میکنه و تیکه و کنایه و قهر و این چیزها که حد نداره.

حتی خانوم اون دوستمون رفته اسکیت خریده بازی کنه انقدررر مسخرش کرد جلوی ما. کلا هرکسی که فکر کنه کاری انجام میده که این نمیتونه انجامش بده تخریب شخصیتش میکنه پیش بقیه.

نمیدونم چرا. به قول همسری حسوده!

راستی مدیرمون یه کار آنلاین پیدا کرد و ما رو یه شب با خودش برد برای جلسه اونجا. اولین باری بود که تو محیط کاملا انگلیسی با ادم های خارجی میرفتم بیرون. خیلی حس خوبی بهم دست داد. و مهم تر اینکه توانایی برقراری ارتباط رو هرچند کم داشتم. خدا رو شکر.

کاره هم خرید لوازم ارایشی بهداشتی با درصد کم و فروشش بود برای خودمون که البته قبول نکردیم. مدیرمون فکر کنم منتظره ولی چون چیزی نپرسید منم چیزی نگفتم. خجالت میکشم بگم نه و الان برای ما زوده. فکر میکنم میگه من اومدم اینا رو بردم و آوردم حالا میگه نه. البته همسری میگه اینجا تعارف وجود نداره و از نه گفتن خجالت نکش. 

چمیدونم.

دعام کنید بچه ها.

[ دوشنبه 7 اسفند 1396 ] [ 21:46 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]

   1      2      3      4      5      ...      36    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 103340