X
تبلیغات
رایتل

سلام بچه ها.

حالم زیاد خوب نیست. ویزاها نیومده. کلی هستیم که هنوز منتظریم.

واقعا ناراحتم. نمیدونم چه کنم. دلم نمی‌خواد دیفر کنیم.

مجبوریم پرواز هشت شهریور رو کنسل کنیم. تازه برای عید قربان‌هم ترکیه ده روز تعطیله و این یعنی تا پنج سپتامبر پیک آپ هم نمیتونیم بکنیم. انقد دلم گریه می‌خواد که حد نداره. کاش تو خونه خودم و تنها بودم.

اومدیم بلیط klm بگیریم برای پونزده سپتامبر که الان دیدیم کنسلیش ۲۰۰دلار میشه. خیلی پول داریم! به همسری گفتم همین پرواز قطری رو الان یک و خورده ایش رو بده تاریخ رو عقب بنداز به جای اینکه اون موقع بخوایم این پول رو بدیم. تازه klm نه ساعتم تو هلند توقف داشت. و یک پروازش هم بیست و دو ساعت!!

همین قطری خیلی خوبه دو ساعت توقف تو دوحه فقط.

بچه ها دعا کنید برامون.

ببخشید اصلا کنترل روحی ندارم و نمیتونم پیام های پست قبل رو الان جواب بدم. خیلی غمگینم و نمی‌خوام جواب هام نا امید کننده و دلگیر باشه.

امروز قراره با دوستانم برم فرهنگسرای سر خیابونمون که همیشه قبلا اونجا پاتوقمون بود. برای تجدید خاطرات و خداحافظی.

یکی از دوستانم نسترن هم ناهار می‌خواد بیاره و دعوتم کرده به قولی.

اصلا دل و دماغ ندارم ولی باید جلوی اونها پر انرژی و خوشحال باشم که خاطره خوب برامون بمونه از امروز.

دعا کنید توروخدا. وضع زندگیمون جالب نیست واقعا.


[ پنج‌شنبه 26 مرداد 1396 ] [ 13:54 ] [ زهرا ] [ نظرات (1) ]

سلام.

پنج شنبه با همسری و دوستش و خانومش همون مشهدیه رفتیم قم. آخ که چقدر اینا خوبن اصلا شبیه اون چیزایی که از مشهدیا میگن نیستن.

من هتل روجور کردم برا اداره داداشم اینا که بریم اونجا . فول امکانات و عالی شبی دوازده تومن نفری! مفت. درواقع فک کنم شبی پنجاه و اینا باشه شایدم بیشتر. دیگه به ما با نامه داداشم اون قیمت دادن. فامیل درجه دو بودم. 

دوست همسری هم ماشین برادرش رو گرفت و با اون رفتیم.

تا رسیدیم رفتیم تو یه پارک زیر سایه درخت کوکویی که من درست کرده بودم رو با گوجه و خیارشور و ماست موسیر و نوشابه و کمی ژامبون شروع کردیم به خوردن ناهار. خیلی چسبید.

بعدرفتیم هتل و وسایل رو گذاشتیم. چایی خوردیم و راهی حرم شدیم. بعد رفتیم جمکران. اخ که چقدر بهم چسبید این زیارت. چقدر استخون سبک کردم.

راستی تا رسیدیم هتل جواب ایمیلی که به سفارت زده بودم اومد و گفت تو مشکلی نداری ولی همسرت هنوز تو چک امنیتیه و تو منتظر اومدن پرونده اونی.

خلاصه که دعا کنید جواب همسری هم بیاد هرچه زودتر.

تو جمکران دخترعمم و دخترعموم هم که قم اند اومدن با خونواده اونجا. کلی اصرار داشتن که بریم اونجا ولی تشکر کردیم.

ساعت دوازده شب یه رستوران رفتیم خیلی عالی بود اسمش یادم نیست. 

تا ساعت یک و نیم هم تو هتل توی اتاق ما منچ بازی کردیم و چایی و سوهان خوردیم. دیگه بیهوش خواب بودم اونا رفتن اتاقشون و ماهم خوابیدیم تا هشت و خورده ای.

بعد ساعت ده سوئیت ها رو تحویل دادیم و رفتیم پی صبحونه. که جای خوبی برای حلیم یا کله پاچه پیدا نکردیم رفتیم بلوار امین و جیگر خوردیم حساااابی. خیلی چسبید. بعد هم اومدیم تهران.

فعلا خیییلی  خسته ام گیج خوابم بعدا با جزئیات تعریف میکنم.

[ شنبه 21 مرداد 1396 ] [ 01:11 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]

سلام.

یه دعوای خیلی تندی کردیم. مقصر هم اون بود. واقعا اون بود.

بهش پیام دادم گفتم تهران نمبای یکی دو روزه؟ شرو کرد فحش دادن و دعوا کزدن که این یه ماه آخر رو هم خراب کن و اصاب منو بهم بریز و این حرف ها. کلی فحش داد. فحش های زشت.

به خانوادم فحش داد. 

دیوونم کرده.

انتخاب همسری اشتباه بود. خیلی اشتباه.

دیگه برام‌ مرد.

مرد!

[ جمعه 13 مرداد 1396 ] [ 10:06 ] [ زهرا ] [ نظرات (6) ]

سلام.دیرز رفتم دندون پزشکی و سه تا عقل و یه ریشه نهفته رو جراحی کردم. رفتم کلینیک فوق تخصصی دندانپزشکی 

دکتر خیییلی کاربلدی بود. اذیت نشدم. عکس رو دید و معاینه کرد و گفت یه دونه ترمیمی داری بقیه مشکلی نداره.

قراره جراحیم ترمیم شد و حالم بهتر شد برم اونم درست کنم که خیالم راحت شه.

دعا کنید ویزامون بیاد. البته استرس دارم هرچی به شهریور نزدیک میشیم. دلتنگ و دلتنگ و دلتنگ میشم برای همه.

[ سه‌شنبه 10 مرداد 1396 ] [ 01:40 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]

سلام بچه ها.

دوشنبه هفته پیش با خواهرم اینا رفتم روستامون. خیلی خوب بود. از اون هوای شرجی و مزخرف و گررررم رفتیم تو دل کوه و مه و سرما. خیلی خوب بود. لذت بخش بود.

پنج شنبه همسری به همراه مادرش اومد. ینی دوازده اومدن و ناهار خونه پدربزرگش خوردیم و ساعت سه هم برگشتیم.

با اینکه خواهرم گفت تولد پسرشه بمونیم میخواد جشن بگیره. نموند. البته خودمم گفتم چمدون ببندم. باز هم خوبه مامانش اومد تا این اومد وگرنه من که هزار بار بهش گفتم و نیومد.

رفتیم و من چمدون دوم رو هم بستم. خیلی لباس برداشتم الان میگم کاش یکم کمتر کنم لباس ها رو. 

خلاصه که مقداری ظرف ملامین قدیمی خوشگل از مامان گرفتم گفتم ببرم. و یک مقدار وسایل بود که باید تو چمدون بزاریم و باید بخره همسری. الانم تهرانم.

این هفته خیلی باهام دعوا کرد. و توهین های فراوونی کرد و البته منم بهش توهین کردم. مثلا یه تومن پول خواهرمو ورداشته دلار خریده درحالی که من باید اون یه تومن رو برگردونم و اون نمیده پول رو من هم بهش گفتم دزد.

برای دندون پزشکی منم توقع داره پدرم منو ببره و کارای دندونم رو انجام بده و هرچی بگی تو شوهر منی تو باید پول بدی انگار با دیواری.

حالا فردا قراره برم کلینیک.

هنوز ویزامون نیومده!! اونایی که تو گروه بودن بعد از ما و ما بهشون راهنمایی کردیم اونا همه پاس شدن. 

دعا کنید. دلم نمیخواد دیفر کنیم. و زمستون بریم.

فامیلا خیلی حرف میزنن.

راستی دوستای گلم که از کانادا یه وقتایی اینجا سر می‌زنید؛ اونجا فروش کارای دستی یا حلیم و آش به چه صورتیه؟

میخوام ماه های اول جا موبایلی های خوشگل نمدی و حلیم و آش درست کنم بفروشم. اینا دست فروشی محسوب میشه؟

اجازه این کار رو دارم با ویزای اپن ورک؟

ممنون میشم‌ راهنماییم کنین.

[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ 13:49 ] [ زهرا ] [ نظرات (2) ]

سلام.

هنوز شهرستان خونه همسری اینام.

دیروز رفتیم گشتیم. جنگل. خیلی خوب بود. مامانش مرغ ترش درست کرد و پلو زعفرونی. ولی بازم داداشش رفت کباب و جوجه خرید. همسری هم هله هوله و بستنی و منچ خرید اومد کلی بازی کردیم.

دو دفه رفتم تو خونشون حموم هر دو دفعه سوسک تو حموم بود. یه بار که داشت از پام میومد بالا. جیغ کشیدم پریدم تو حیاط. شانس آوردم کسی جز همسری خونه نبود. حیاطشونم سقف و دیوار داره اصلا از بیرون دید نداره. همسری ترسید دویید اومد فهمید سوسکه کلی بهم خندید.

امشب عموم و زن عموم اومدن اینجا دیدنم بخاطر اینکه دارم میرم. اخه این هفته میرم روستامون بابا و مامان میان بعدم برمیگردیم تهران و دیگه میمونم. مامانش فهمید میخوام کلا برم تهران تعجب کرد و یک جوری که انگار کار عجیبیه گفت ینی دیگه نمیای؟! گفتم اخه دیگه میرم تا یه سال مامان بابامو نمیبینم تو دلمم گفتم تو خودت میزاری همسری دو روز با من پاشه بیاد تهران پیش خونوادم بمونه؟؟؟!!!! والله اگه بزاره!

فردا شب خونه داییم که خانومش عمه همسریه دعوتیم. تنها عمه خوبش همین عمشه.

خیلی گرمه و تو اتاق خواب که ما می‌خوابیم کولر نیس. البته میشه تحمل کرد اونطوری هم نیس.

ویزامون هنوز نیومده و به شدت نگرانم. آخه دو هفته دیگه نیاد مجبوریم دیفر کنیم و زمستون بریم!


[ شنبه 31 تیر 1396 ] [ 02:53 ] [ زهرا ] [ نظرات (2) ]

سلام.

از خستگی زیاد خوابم نمیبره. امروز خونه رو تخلیه کردیم. خیلی خیلی خسته شدم.خودم تنهایی همهچیز رو جمع کرم و این روزای آخر همسری هم بنده خدا از سرکار میومد کلی کمک کرد.

یه خاور و یه نیسان گرفتیم . مادرشوهرمم همراهشون اومد.

مادرم بهم چند بسته مرغ داده بود یکی دو ماه پیش که استفاده نکرده بودم. گذاشتمش که با چندتا تیکه چیزی که تو یخچال مونده با زرشک و کیشمیشم‌ وردارم ببرم‌ با مامانم اینا روستامون که این هفته قراره بریم. مادر شوهرمم همه وسایل یخچالو ورداشت گذاشت کنار آورده خونه خودش.زعفرونمم رو اپن بود برا احترام ازش پرسیدم مامان این زعفرونو کجا بزارم از شیشش نیفته اونم‌ تالاپی گفت بزار تو کیف دوشی من!! منم خننننگ گفتم چشششم. ینی رومم نشد بگم پس میزارم تو کیف خودم. آخه می‌خواستم ببرمش کانادا با خودم :(

همسری رو ولش میکردم هی دلش می‌خواس از وسایلم بده مادرش.  منم نه که نخوام ولی دیگه جاهازمه نمیتونم بدم که. اصلا برگشتیم چی. آخرش زد سرویس صورتی های منو ناقص کرد چاهارپایه بلند صورتیمو رو داد با چندتا چیز دیگه. جاکفشیمم می‌خواس بده. الکی گفت داداشم گفته صد تومن میخرمش. ینی نصف قیمتی که خریدم. منم گفتم اکی‌ . بعد گفتم نکنه دروغ میگه گفتم همسری پس پول جاکفشی رو بریز تو کارت من گفت باشه. بعدش دیدم ورداشتن اوردن قاطی وسایل دیگه. گفت چیکارش کنم بدم بره یا نه گفتم مگه نمیخواس بخره؟ بده ببره گفت نه مامان میگه جاهازشه ورندار و ازین حرفها. فهمیدم الکی میگه روح مادرشم خبر نداره.

به دلش بود لباسشوییمم بده مامانش. حتی داداشش هم گفت بدین به مامان. و بی میل هم نبود مکروفرم رو هم ورداره داداشش.

ولی من ندادم. گفتم برگردم میخوامش.

وسایل رو گذاشتیم تو خونه پدرم تو شهر همسری اینا.

برگشتیم خونه مادرشوهرم خاله شوهرم گفت لباسشویی دخترعمه معروف رو بعد طلاق گذاشته بودن یه سال کنار بعد اومدن روشنش کنن دیگه روشن نشد! میگن لباسشویی که کار کرده بمونه اینجوری میشه . منم به رو خودم نیاوردم.

برم که خیلی خستم. ولی خوابم نمیبره.

گدا نیستم، خسیسم نیستم، ولی لجم گرفت و بدم اومد همسری بی اجازه من وسایلمو داد مادرش‌ . مادرشم یه سوال از من نکرد!

[ سه‌شنبه 27 تیر 1396 ] [ 01:37 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]

سلام.

اون روز که مبل هامو بردن خیلی ناراحت بودم و غصه خوردم. ولی همش مال چند ساعت. بعدش وقتی نشستم روی فرش وسط سالن و به جای خالیش نگاه کردم اصلا ناراحت نبودم که هیچ خوشحال هم شدم

گفتم من دارم گذشتن رو یاد میگیرم. تو کانال تلگرام نرگس کلباسی دختر نیکوکار ایرانی مطلبی خوندم در مورد گذشتن از مادیات و وابستگی نداشتن به هیچ شیءی و من می‌خوام این رو تجربه کنم.

نرگس به دعوت عمه اش از انگلستان رفت کانادا. اونجا عمش پیشنهاد کرد که برادر نرگس رو به فرزند خوندگی قبول کنه. اونم پذیرفت و از نرگس خواست اونم پیشش بمونه. نرگس فقط چند دست لباس و وسایل برای سفر چند روزه به کانادا به همراه داشت و تمام وسایلش انگلیس بود. کمی فکر کرد و پذیرفت که همونجا بمونه‌ . با برادر دیگرش تو انگلیس تماس گرفت و گفت تمام لباسها و وسایلش رو از اتاقش برداره و به خیره ببخشه. گفت حتی یادگاری هایی که از پدر و مادر مرحومم داشتم رو بخشیدم هرچند خیلی برام عزیز بوده. و من اونها رو میتونم همیشه توی قلبم داشته باشم.

گفت الان یه حس سبکی بیش از اندازه ای دارم که بعد اون اتفاق هرگز به چیزی دل نبستم و پیش رفتم.

این خیلی روی من تاثیر گذاشت. و کمکم کرد برای روزهای پیش رو. اگر خواستید مطلبش رو کپی میکنم تو یه پست تا بخونید.

الان که فکر میکنم می‌بینم توانایی این رو دارم که همه چیزم رو بگذارم و برم. نه از روی جو. چون واقعا تواناییش رو در خودم دیدم. من به شدت شخصیت وابسته ای به خاطرات دارم. به شدت عاطفی هستم.

اما گل های رونده و گلی که خواهرم بهم داده بود رو برداشتم دادم به مادرشوهرم که ببره. موی مصنوعی و سنجاق سر هایی که از عقد و عروسیم به یادگار نگه داشته بودم انداختم دور چون چیز اضافه ای بود که توی کشو داشت خاک می‌خورد. فقط دو تا دو نه از سنجاق ها رو برداشتم و همه رو ریختم.

یه پلاستیک گرفتم دستم و توی کشو و کمد هرچیز بی‌خود جاگیر و الکی از این دست رو انداختم‌ دور. بدون ذره ای ناراحتی.

باید یک زندگی جمع و جور و مفید رو بگذارم اینجا و وقتی برگشتم ینی اگر برگشتم وسایل ضروری و مفید فقط داشته باشم.

دیگه نمی‌خوام با وسایل برا خودم کد گذاری خاطره انگاری کنم.

شاید این تصمیم موقت باشه و بعدباز چیزهایی به یادگار نگه دارم اما این رو مطمینم‌که هرگز برای چیزهایی که از دست دادم و انداختم‌دور حسرت نخواهم خورد!

[ یکشنبه 25 تیر 1396 ] [ 11:33 ] [ زهرا ] [ نظرات (0) ]

   1      2      3      4      5      ...      29    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 67473