X
تبلیغات
رایتل

سلام.

دیروز عصر به همراه مادرشوهرم و ددتا عمه های همسری رفتیم ساری. انقد دلم میخواست دوتایی بریم ولی دیگه همراهمون اومدن دیگه.

نمیدونم گفتم یا نه. یکی از عمه هاش زن دایی منه. که خوب و مهربونه. یکی دیگه هم زن عموی خدابیامرزمه. قبلا هم گفتم کلا نصف دختراشون اومدن تو فامیلای ما.

اون یکی عمش هم که مادر مرسده اس. من دیدم این دوتا دارن میان به مادرشوهرم گفتم پس به مادر مرسده هم زنگ بزنین تارفش کنین. اونم گفت میخوام برم روستا نیومد.

این داییم خییییییلی مهربونه. بی نهایت. عاشقشم.

شب هم خونمون خوابیدن. تعجب نکنین. درسته خونه تازه عروسه ولی موندن. البته من خوشحال شدم که موندن. چون دلم تنگ میشد واسه خونوادم. اینا که بورن یکم دلم باز میشد.

البته دلم میخواست خودمون باشیم فقط من و همسری تنهایی. تو خونه خودمون. بعد اونا مثلا وقتی که ما مستقر میشدیم میومدن میموندن . نه دفعه اول!

البته داییم اینا برنج و مرغ و آجیل و میوه با خودشون اوردن اون عمش مربا اورد گفتم آخه این چه کاریه من مامانم یخچالمو پر کرده اخه چرا وسیله با خودتون آوردین. دیگه مادرشوهرم غذا پخت. مرغ شکم پر درست کرد. با سالاد و مالاد و همه چی.

من فقط چایی میریختم :) خودشون میپختن و میشستن.

جمع خوب و گرمی بود در کل. شاید اگر حس دلتنگی همرام نبود کلی هم لجم میگرفت ازینکه بار اول پاشدن همرام اومدن و موندن و شب خوابیدن و نزاشتن تنها باشیم ولی الان از اومدنشون خوشحال و راضیم. داشتم فکر میکردم ازین به بعد همبن حس خوب رو با خودم نگه دارم. و دیگه بخاطر چیزای الکی یا مراعات نکردن خودمو اذیت نکنم. حالا سعیم بر اینکه انشاءلله که موفق شم.

دوباره همراه اونا برگشتیم خونه مادرشوهرم. دارن پاگشامون میکنن. مادرش که میگه این هفته هم بمونیم تا دعوتیها تموم شه. از اینکه اراده رو از آدم میگیرن و خودشون جای آدم تصمیم میگیرن ناراحت میشم. حالا که سرماخوردگیم خوب شد دلم میخواد برم خونه خودم و کارهامو کنم هنوز بقچه لباسهامو وا نکردم. لباسهای تابستونه و زمستونه رو جدا نکردم. کار با وسایل برقیمو بلد نیستم.  میخوام یاد بگیرم. دلم میخواد زندگیمو تجربه کنم شروع کنم.

به همسری گفتم تو بگو ما این هفته میریم دعوتی ها باشه واسه آخر هفته ها که ما میایم اینجا.

دایی شوهرم که خواست دعوتمون کنه مادرش میگفت شما بزارین دو شنبه سشنبه. میدونن من دلم میخواد برم خونما باز اینجوری میگن. گفتم کاش بزارن آخر هفته ها ماهم یکم عادت کنیم به زندگی و اینا چیزی نگفتن. به همسری گفتم توروخدا توام بگو بهشون. همسری که گفت گفتن بزار یدفه دعوتی ها تموم شه بعد برین.

آخه ما بخوایم بزاریم تموم شه دو هفته اینا باید بمونیم.

خونمو دوست داشتم. مادرشو عمه هاش رفتن بازار به مادرش پول دادم گفتم مادرم پول داده  برا آشپزخونه گلیم بگیرم بیزحمت شما بگیرین. رفتن گرفتن. با دوتا پادری. من دوتا پادری  قالیچه کوچولو ست  فرشم داشتم دیگه اینام گرفتن چیزی نگفتم.

دست مامان و  بابام درد نکنه همه چی برام گرفتن الحمدلله کم و کسر ندارم خداروشکر. خدا بهشون سلامتی بده الهی.

امروز برای اولین بار رفتم خونمون دوش گرفتم. خوشحالم که به لطف خدا رفتیم سر زندگی ولی هنوز به خونه عادت ندارم حس میکنم مث اونا رفتم مهمونی برگشتم :)

دعا کنین گیر ندن و ما این هفته بریم خونمون.

میدونین منم میتونم راحت حرفم رو بزنم ولی اینا یه اخلاقهایی دارن که برای اینکه حرفتو بزنی باید باهاشون دعوات بشه تا بفهمن منم نمیخوام. میترسم آخرش گیر بدن مجبور شم با دلخوری برم.

کلا زود به رفتارها عادت میکنن و اون رفتارو وظیفه میدونن. الان من دو هفته اس موندم اینجا دیگه. حق دارم برم خونم دیگه. چون از اول نرفتم الان اینا من بخوام برم حس میکنن دارم نافرمانی میکنم! یه همچین اخلاقایی دارن.


[ جمعه 20 فروردین 1395 ] [ 00:54 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 75605