X
تبلیغات
رایتل

خیلی  برای آدم صاحب اختیاری میکنن. اصلا اراده رو از ادم میگیرن.

همین الان عمش و مامانش ده دفعه بمن گفتن چهارشنبه که اینجایید. چهارشنبه میاید من دیگه زنگ نزنم بگم بیاید خودتون بیاید! ینی رو مخ منن. آخه من اینهمه تحمل کردم نرفتم خونم شما خیر سرتون مهمونیهاتونو بگیرین حالا پرو شدن دیگه خونه میخوام برم برام تعیین تکلیف میکنن. اه. این دفعه خییییییلی کوتاه اومدم! هرچند که همسری خودشم دوست داره بمونه. ینی میخوام خفش کنم. میگه بیا این هفته هم نریم خونمون! وای خدا من خودمو بکشم از دست ا ینا؟؟؟؟

حالا امروز مادرش میگفت من روزی چهار پنج بار بیشتر زنگ میزنم خونتون ناراحت نشیا! اخه چهار پنج بار بزنی بگی چی اخه. زیر و بم کارهای ما رو بفهمی؟ 

حتی داداشاشم که زنگ میزنه خونه هاشون زنهاشون جواب نمیدن انقد به موبالها و خونه هاشون زنگ میزنه تا وردارن ببینه کجان و چرا جواب ندادن. 

میگفت مدیر عاملتم دعوت کن من گفتم والا من رفت و آمد با غریبه ها و همکارا و همسایه ها رو دوست ندارم. چون خودش دوست داره میخواد ماهم اونجوری باشیم.

یا تازه امروز میگفت هنوز خواهرای من نیومدن خونتون! بابا من تازه عروسم میخوام کمی تنها باشم با خونم با شوهرم. همه رو هم ورمیداره از صب میاره شبم نگه میداره. کدوم تازه عروس مثل منه آخه؟؟ بخدا اشکم داره در میاد از دست این کارهای مادرشوهرم. خیلی مهربونه و  دوسش دارما ولی این کارهاش داره خیلی اذیتم میکنه. من مامانم خونه داداشم طبقه بالاس تا دعوت نشه نمیره اگرمممم سالی یک دفعه بخواد بره عصرونه چایی بخوره قبلش زنگ میزنه میپرسه اگر اونا گفتن تشریف بیار میره! من اصلا به این مدل زندگی عادت ندارم که بدون هماهنگی برم جایی یا کسی بیاد خونم. ورمیداره ساعت یک و نیم ظهر منو میبره خونه زنداداشش که تازه بچه دار شده بدبخت تازه از خواب بیدار شده بود بنده خدا بچه نمیزاشت شب بخوابه خونش نامرتب. کلی خجالت کشید. منم بهش گفتم ببخشید من نمیخواستم الان یهویی بیام اونم موقع ناهار ولی مامان گفتن بیایم اونم گفت عیب نداره غریبه که نیستین. برام تصمیم میگیره. اراده بهم نمیده. دیوونه شدم به قرآن.

وااااایییییی خداااااااا 

بچه ها چجوری میتونم نزارم این شکلی دخالت داشته باشن و برامون برنامه ریزی کنن؟؟؟؟؟؟ توروخدا کمکم کنین ینی به حدی الان تحت فشارم که دلم میخواد همین لحظه فرار کنم برم خونم. برادرشوهرم میگه پنج و نیم شیش میبرمت گفتم اخه همسری پنج میرسه خونه چهار راه بیفتیم پنج خونه باشیم. میگه حالا یه ساعت اینور اونور. نمیدونن من الان دلم میخواد فقطططط برمممممم :(


بعدنوشت: وای همسری بدون اینکه بمن بگه زنگ زده به مادرش منم پیش مادرش بودم گیر داد شب بیاین خونمون بخوابین!!!  اونم تالاپی گفت باشه 

وای خدا من بعد بیست روز هنوزم نباید با شوهرم تنها باشم! تازه از من  توقع شب زفاف هم دارن میگن خبر بدین!!!! به قران بزنم بکشم خودمو از دستشون :'(

[ یکشنبه 22 فروردین 1395 ] [ 14:53 ] [ زهرا ] [ نظرات (8) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 75605