X
تبلیغات
رایتل

سلام.

ناراحتم. از اینکه یه روز خالی با شوهرم ندارم ناراحتم.

همسری هروز سرکاره صب میره غروب میاد. شبم که همش تو اتاق خوابه درم میبنده و زبان میخونه.

یه پنج شنبه جمعه رو تعطیله. گفتم حداقل پنج شنبه رو بزار باهم باشیم جمعه بریم پیش مادرت. 

بماند که چقد تو طول هفته واسه همین باهام دعوا کرد و گریمم دراورد. یه روز انقد گریه کردم همه سرم درحال ترکیدن بود. مادرش خیلی تحریکش میکنه واسه رفتن پیشش. خستم کرده. بخدا من انقد عزت و احترامش میکنم انقد با محبت باهاش رفتار میکنم نمیدونم این چرا اینجوری میکنه. نمیگه منم کل خونوادمو گذاشتم اومدم شهرستان. خوب یه روزم شوهرم برام وقت بزاره. هنوز همسری منو نبرده بیرون یه بستنی بخوریم! همش درس درس درس. یه پنجشنبه تو خونه اس پیش هم باشیم خوب.

از چهارشنبه که این تطیل هنوز تعطیل نشده انقدد زنگ میزنه که تا از سرکار میاد نمیاد بالا یه چایی بخوره زنگ میزنه پایینم بیا بریم. 

این هفته مادرم اینا اومده بودن شمال دنبال کارای خونه که بابام تو روستامون ساخته.  اومدنه که وقت نداشتن نیومدن خونمون قرار شد برگشتنه بیان یه چایی بخورن برن. دیگه انقد این زن زنگ زد زنگ زد دیگه نمیفهمه شااااید مادر و پدر بیچاره من سر راه بخوان بیان منو ببینن. مهم نیی!! اونا باهم باشن ما به درک!! 

من ناهار پخته بودم. ته چین. توشو پر زعفرون و گوشت و بادوم و پسته کردم. خیلی خوب شده بود خوش عطر خوش طعم. گفتم همسری شاید مادرم اینا بیان خونمون گفت نه من بهشون زنگ زدم گفتن نمیان. گفتم خوب اونا تارف میکنن تو بمون اگه نیومدن حداقل میگم ما بودیم شما نیومدین نگن حالا ما گفتیم نمیایم اینا چرا پاشدن رفتن. میترسی مهمون بیاد خونت؟؟

دیگه ته چین رو با یه خورده کشک بادمجون درست کرده بودم روز قبل برداشتم بردیم خونه مادرش. کشک بادمجونم خدایی خیلی خوب شد. حالا من تعریف میکنم نگین از خود متشکره. خدایی عالی شد. قشنگ قاشق میردی کش میومد. هیچی دیگه بردم اونجا. بعدش به مادرم زنگ زدم گفتم که اومدیم شهرستان همسریراینا بنده خدا گفت خوب کاری کردین مادرشم تنها بود حالا ما دفعه بعد میایم خونتون ناراحت نشو که نیومدیم دیگه بنده خدا نگفت خو تو میموندی من میومدم! دلم شکست دلم سوخت برا مامان بابام.

مادرشم یه قاشق از ته چین ورداشت گفت مامان شما آبکش نمیکنین؟ گفتم چرا آبکش میکنیم ولی توش ماست و تخم مرغ میریزیم. یهو یه جوری شد. ملوم شد به مزاجش خوش نیومده. گفت مامان خیلی خوب شده ولی من تاحالا ازینا نخوردم نمیتونم بخورم. به قران اگه زنداداشاش درست کرده بودن تا ته میخورد هی هم پیش من میشست تعریف میکرد. کما اینگه هرچی هرجا میخوره دهن منو صاف میکنه انقد تریف میکنه.

کشک بادمجونو ورداشت یه ریزه یه ریزه کمممم میزاش رو نون میخورد. این در حالیه که همسری من خیلی بد غذاس دولپی هم ته چین خودش هم سهم مادرش رو خورد اون روزم که کشک بادمجون رو درست کردم ته تهش خورد این تیکه رو به زور گذاشتم کنار که فردا شامش بخوره که اوردم خونه مادرشوهرم. همسری من اصلا کشک دوس نداره ولی اینو خورد و کلی هم خوشش اومد. حالا اینا هیچی. میگم مادر به مزاجش خوش نیومده بنده خدا نخورده. یه تیکه ته چین رو نزاشتم همسری بخوره گذاشتم کنار که برادرشوهرم اومد بخوره و همین طور کشک بادمجون رو که مادرش تقریبا دست نخورده گذاشته بود.

شب برادر شوهرم اومد. عروسی دعوت داشت نخورد. گفت باشه فردا میخورم.

فردا ظهر مادرشوهرم رفت نماز جمه. برادرشوهرم گفت برو ته چینتو بیار بخورم رفتم دیدم مادرشوهر گرامی ته چین و کشک بادمجونم رو روونه سطل آشغال کردن!!! ینی به حدی ناراحت شدم که اگر تو روم باهام دعوا میکرد این طور نمیشدم.

حالا خودشم ورداشته بود ته چین درست کرده بود برا ناهار. یه قابلمه گنده ام داد گفت برا بچچچچمممم ته چین درست کردم ببر بخوره. اخه این ینی چی؟؟؟

بچچجتتتتت گشنه میمونه؟؟ میخوای بگی ته چین بلدی درست کنی؟؟ میخوای بگی من بلد نیستم؟؟ 

خوب ته چینای شمال فرق میکنه. ینی برنجو آبکش میکنن مرغ سرخ شده رو هم میرازارن لاش و دم میکنن.

خوب مثلا نمیشد تو یه غذای دیگه درست کنی؟ اد ته چین باید میپختی؟، خوبه خودت بودی دیدی با چه اشتهایی میخورد. 

مادرشوهرم یه خورده حسوده. برادرشوهرمم از من تریف میکنه این تندی واکنش نشون میده و میخواد خودشو نشون بده. خسته شدممممممم از بس از دستپخت هممممه عروسای فامیل پیش من تعریف کرد و غذای منو ریخت دور :'(

گفت ماه رمضون بیشتر بیاید اینجا. گفتم من نمیتونم. من اگر بیام روزم باطل میشه. گفت نههههههه پس این همه آدم چیکار میکنن؟؟؟؟؟ گفتم نه مامان جان من ساری دو چون مطمئن نیستم که بیشتر از یه سال توش هستم نمیتونم وطن بگیرم  برا همین باید قصد ده کنم. الانم نمازهام دو رکعتیه. بخوام ماه رمضون بیام روزم باطل میشه. گفت خوب بعد از ظهرها بیاید. فردا صبحش برید. آخه چقد ظالم! من با زبون روزه تو گرمای شرجی شمال عصر پاشم بیام شیش صبحم دم خواب  گرم بعد سحر پاشم با زبون روزه راه بیفتم برم مگه من آدم نیستم انقد به خودم آزار بدم. گفتم سخت میشه برام نمیام. گفت نههه افطار دعوتتون میکنن میاید من براتون آبگوشت درست میکنم آش درست میکنم میدم دارین میرین ببرین. بخدا اشکم داره در میاد  از وقتی گفتم روزه هام باطل میشه هزااااار دفه گفت ماه رمضوم که اومدین ال بل  بابا مگه تو دین نداری؟ چرا با من تازه عروس کم تجربت لج میکنی. والا به قران من خیلی بیشتر از سنم با اینا برخورد میکنم اینا اصلا انگار نه انگار بزرگترن.

همین امروز صبح که شیش پاشدم بیام انقد حالم بد شد تو ماشین انقد حالت تهوع گرفتم واقعا اذیت میشم به خدا. یه آبجوشم واسمون گرم نمیکنه صب بخوریم بیایم.

دوباره دیشب گفت خوبه این فامیلمون کارش ساریه باز ماه رمضون اومدین میبرتتون صبح. به منم نگاه کرد منم اصلا یه کلمه حرف نزدم. خیلی ناراحت شدم. خودش تو رخت خوابش میگیره میخوابه ما بدبختا رو هی میخواد زابه راه کنه.

خدایا بهم صبر بده. مراعات نکردناش داره خیلی اذیتم میکنه  بدتر که همسری رو تحریک میکنه و اونم گوش میده. گیر افتادم تنها اینجا.

[ شنبه 18 اردیبهشت 1395 ] [ 10:05 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 79622