X
تبلیغات
رایتل

سلام.

بابای مهربونم شنبه برگشت خونه. خداروشکر روحیش عوض شده بود. بنده خدا اصلا مسافرت اینجوری نرفته بودش که فکرش راحت باشه.

خداروشکر.

دیروز عصر همسری زنگ زد گفت یه استاد ایرانی هست تو آلبرتا اومده ایران ایمیل داده فردا بیام برای مصاحبه و اینا. خیلی یهویی شد اومدنش. گفت شب حرکت میکنم صب میرسم ساعت  چهار هم باید برم برای مصاحبه. فکر کنم گفت شریف. انگاری بابای این استاده هم استاد شریفه و اونجا میخواد مصاحبه بگیره. یه خانومیه. گفت دفعه دومه که میخواد دانشجو بگیره و جوان و تازه کاره.

به هر حال. امروز اومد خیلی خوشحال شدم از اومدنش .

وقتی رفت من استرس گرفتم تا زنگ بزنه. ساعت چهار گوشیشو خاموش کرد و شیش زنگ زد.

گفت شیش نفر بودیم باهم تو اتاق. با همه صحبت کرد. درباره مقاله هامونو اینا. هی سوال میپرسید. گفت دو نفر بودیم که هرچی میپرسید جواب میدادیم. اون یه نفر از همون شریف بوده. بعد گفت اون تافل 96داشته. همسری هم به استاده گفت که تافلش اکسپایر شده و داره برای تیر امتحان میده. در آخر گفت همه که رفتن کلی باهاش حرف زدم. گفت دیگه اخرش فارسی حرف زدیم و من کلی بهش گفتم که چرا میخوام اپلای کنم و این حرفا  اونم گفته اصلا کاری به رنک دانشگاه نداشته باش برو تو سایت وزارت علوم ببین کدوما اینجا معتبره و ازین چیزا واسش توضیح داد. خود این استاده از تورنتو فارغ التحصیل شده.

به هر حال منم از اینترنت کلی اطلاعات درباره البرتا کسب کردم. فهمیدم شهر ارزونیه از جهت مسکن و بیمه و در کل جای خوبیه. 

حالا همسری و اون پسره شماره هاشونو بهم دادن گفتن به هر کدوممون که اکی داد بهم اطلاع بدیم که معطل نشیم. اون خانومه هم گفته من تا اخر هفته جواب میدم و معطلتون نمیکنم.

همسری از همونجام رفت شمال. بمن گفت نیا. گفت الان خیلی مشغول درسم نمیتونم بهت برسم تو باشی دلم به توعه که تنهایی و حوصلت سر میشه. بمون برای امتحان که اومدم میبرمت. مامانمم کلی خوشحال بود تو ماه رمضون هستم و واسه محیا کمکشم.

حالا دعا کنید هرچی به صلاحمونه همون بشه. من دلم به این شهر  یه جورایی روشن شد. نه اینکه بگم اکی میشه. اینکه مثلا به استان منیتوبا حس بد دارم به اینجا حس بد ندارم به این شهر حس خوب دارم. البته فک نکنم بشه. نمیخوام موج منفی بدم اما یه جورایی حس میکنم اون یکی که تافلش اماده اس و مجردم هس برای فاند راحت تر میتونه کنار بیاد تا همسری بینوای من.

همسری من که دیگه مرد شده. دیگه حرفای بد بهم نمیزنه. دیگه جوش نمیاره. انگاری از عروسی به اینور پخته تر شده. خیلی پخته تر. الحمدلله.

[ سه‌شنبه 11 خرداد 1395 ] [ 01:28 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 79622