X
تبلیغات
رایتل

سلااااممممم خوبین؟؟ ببخشید یه مدت نبودم و مرسی از لطف همگیتون.

نمیدونم چه مرضی گرفتم که انقد تنبلی میکنم. هی میخوام بیام پست بزارم نمیشه. 

عید فطر مامان اینا اومدن شمال. صبونه خونه من بودن. خداروشکر خیلی خوب بود. رفتن روستای پدریم. هرچی به همسری اصرار کردم باهاشون دو روز بریم قبول نکرد. نزاشت منم برم. خیلی ازین رفتارش که از خونوادم دوری میکنه زجر میکشم. غصه میخورم ولی چه میشه کرد. باید سوخت و ساخت. نمیشه که همش کار به دعوا بکشه.

رفتیم خونه مادرش. تا شنبه که اون بره مشهد.

بعد همراه دخترعموم و شوهرش و دوتا بچه هاش  و پسرعموم اومدیم ساری خونه ما. من یه تعارف کردم اونام اومدن. راستش ساعت نه و نیم ده رسیدیم تازه. اونوقت برای شام تایم کم داشتم. خواستم ماکارونی بزارم. چندباری هم گفتم اونام هی میگفتن خودتو خسته نکن و این حرفا.

همینجوری تارفی گفتم خوب زرشک پلو میزارم. دخترعمومم گفت باشه بزار. دوست داشتم ماکارونی بزارم راحت تر بود برام اونم ده شب.

دیگه گفتم اخه برنجو نشستم که نمیشه پخت. از شما چه پنهون که مرغم اخرش بود درواقع میترسیدم کم بیاد.

دیدم ماکارونی که دخترشونم دوست داشت با استقبال مواجه نشد و دخترعمومم گفت نه بابا منم برنجو خیس نداده میپزم خوبم میشه نگران نباش. گویا دلش همون زرشک پلو رو میخواست.

دیگه کشوهای فریزرو بررسی کردم الحمدلله دوتا بسته مرغ بود پختم. و خیلی تند تا دوازده غذام حاضر شد. باورم نمیشد. خیلی خووووب شد. شوهرش هی تعریف میکرد تا حدی که دخترعمو گفت مگه قبل به این خوشمزگی نخوردی. گفت چرا این یکی از بهترین زرشک پلو با مرغی بود که خوردم. 

فردا صبحش همسری رفت سرکار اینام قرار بوده برن من خواب بودم دخترعموم اومد صدام کرد که بیدار شم. دیگه به زور پاشدم و براشون صبونه آماده کردم و راهیشون کردم. ولی خیلی خسته شدم چون نه شب نه صب دخترعموم کمک نرسوند. دروغ چرا صب برا شستن ظرفا آخرش اومد کمکم که بیشترشو شسته بودم  عیب نداره من خودم دوست ندارم مهمون تو خونم کار کنه واقعا. اون شب پسرش یک لیوان خوشگلم ازینا که حرارتی بود و چایی میریختم توش شکلش ظاهر میشد دستشو شکست. همسری هم موقع آوردن رخت خواب لاله شمعدونمو شکست. خودمم صبح در قندون. کلا کاش اون شب تارف نمیکردم اینام نمیومدن. 

بعد ار اونا دختر عمم و شوهرش اومدن. سه روز بودن. رفتیم دریا. 

همسری هم حقوقش در حال ته کشیدن بود بیچاره. دیگه باهم برگشتیم شهرشون پیش مادرش.

مادرم اینا چندباری گفتن پنج شنبه جمعه با همسری بریم روستا پیششون که همسری نیومد. 

پریروز  اومدن شهر. بهم زنگ زدن برم پیششون. همسریم فهمید اونا زنگ زدن گفتن بریم تا غروب منو خونه نگه داشت و نبرد به بهونه درس خوندن. بعدم هرچی گفتم شب بمونیم پیششون خونه ما بزرگه سه خوابه کسی نیست فقط مامان و بابامم اما نموند و شب منو گذاشت رفت خونه مادرش خوابید. تقصیر مادرشم هست تربیتش خیلی خیلی غلطه.

مامانم اینام صبح زود رفتن تهران و من فقط چند ساعت دیدمشون.

جواب تافلش اومد. یک نمره کم اورد. و من خیلی خوشحال شدم. چون اگر میاورد منو میبرد منیتوبا. این همه پدر منو دراورد که آزمون دارم و به هر سازش رقصیدم اخرشم این. واسه منیتوبام نمره نیاورد!! نمرات خوبشم از اسپیکینگ و رایتینگ بوده. کلا نمرش 85شد. و برای منیتوبا باید 86 میشد. بخاطر یه نمره!

حالا قراره دوباره آزمون بده. 

چیزی که به شدت منو ناراحت میکنه دروغ گفتن های بی مورد همسریه. الکی دروغ میگه. یه حالت بیمار گونه داره تو دروغ. 

مثلا اون روز که نرفتیم گفت مادرت اینا صبحونه خونه ما خوردن. بعد مامانم گفت نه ما اونجا نبودیم! یا مثلا عروسی دوست صمیمیش بود دیشب نرفته گفته پدر بزرگم فوت کرده! خوب این از این دوستاست که با اینا رفت و آمد داره ینی دو دفعه اومده شمال خونشون یه دفعه رفته روستاشون اینا تهران میرن میرن خونشون. اخه یه همچین دروغ شاخداری رو میشه ازشون پنهون کرد؟؟؟؟

عین نقل و نبات دروغ میگه و من واقعا دلیلش رو نمیفهمم. قبلا هم گفتن تو فامیلاشون از عمه هاش گرفته تا بقیه همشون همین شکلی اند. راااااااحت دروغ میگن.

پنج شنبه شب دختر خالش و همسرش از کربلا اومدن و ولیمه داشتن  من که رفتم تو هممممه اومدن سلام علیک کردن باهم دخترعمش یه نگاه نکرد نه بمن نه مادرم. میدونین من اصلا دلم نمیخواد اگر کدورتی هم هست جلوی غریبه ها معلوم شه اخه اونا مهمونای فامیل دور هم داشتن. نوبتی باهمه روبوسی کردم و سلام علیک به این رسیدم نه تنها بلند نشد. که نگاهم نکرد من گفتم مرسده چطوری خوبی ولی اون هیچی نگفت. جلوی همه تابلو میکنه حالیش نمیشه این اقوام دور دنبال اینن که حرف در بیارن و سوژه داشته باشن.

مادرمم با مادرش حرف زد. اخه با مامانمم سرسنگین بودن. یه کلمه هم حرف نمیزنن ببینیم چه مرگشونه اخه. مادرم گفت شما که اومدین خواستگاری  گفتین بزارین زهرا بیاد شمال ما همه هستیم نمیزاریم نبود شما اذیتش کنه شما فک کنین این بچه من یتیمه فک کنین هیچ کسو نداره این بود حمایتتون ازش تو شهر غریب؟ شب مادر زن سلامش که نیومدین. حالام عیب نداره. شما که هی میگفتین یتیمای برادرم تخم چشم ما هستن عزیز دلمونن پاگشا نکردین عیب نداره یه روز یه زنگ میزدی میگفتی عمه امروز چایی دم میکنم بیاید چایی بخوریم دور هم. این کارم نمبتونستی کنی؟ اگه مشکل از زهراست حوب همون اول قدم جلو نمیزاشتین مگه ما اومده بودیم دنبال شما؟ الانم اگه مشکل دختر منه بگین به من. بگو حاج خانوم مشکل دختر شما اینه. عیبش اینه من خودمم ادبش میکنم.

خلاصه که از قدیم گفتن نرود میخ آهنی در سنگ این خاندان کلا یه تختشون کمه.

عزیزای دل دعا کنین همه جا کینه و کدورت نباشه این کینه و کدورت جمع ما هم رفع بشه واقعا دلم نمیاد اینجوری.

[ چهارشنبه 30 تیر 1395 ] [ 09:52 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82450