X
تبلیغات
رایتل

سلام 

هفته پیش,چهارشنبه خواهرم مادر محیا اومدن ساری. تعطیلات بود. سه روز موندن.  جنگل رفتیم. دریا رفتیم. تولد همسریم شب اخر بود گرفتیم. 

روز اول همسری دوتا مرغ گرفت رفتیم جوجه زدیم دریا.

روز دوم خواهرم گوشت گوسفند گرفت رفتیم  جنگل کباب خوردیم. 

شبش خواستم کیک بگیرم برا همسری هروقت گفتم همسری هی,گفت نمیخواد ولش,کن با بیحوصلگی. چون میگفت مادرم باید باشه! خوب ماشالله هر هفته دارن همو میبیننا حالا من یه شب با خواهرم مهمونی نگیرم؟ والا یه زنگ نزدن تبریک بگن! 

فرداش ینی روز شنبه عصر اومدیم تهران. مادرم رو بازم غافلگیر کردم.

زنداداشم خاله همسری داشت عکسای تولدو میدید گفت کسی دیگه نبود؟ منظورش به خواهرش بود مادرشوهرم. گفتم نه منم نمیخواستم تولد,بگیرم خواهرم رفت کیک خرید اورد. 

همسری با همون حرفش انتریک شد دو سه ساعت بامن بدرفتاری کرد و غر زد. گفتم من نمیخواستم برات کیک بگیرم گفتم بزارم بعد اونا رفتن گرفتن. مادرتم خیلی مشتاق بود خودش کیک میگرفت یا حداقل ی زنگ میزد.

دیگه ول کرد.

من موندم تا مدرکش رو از دارالترجمه بگیرم. اونم رفت.  اصلا دوست ندارم بمونم اون بره. اخلاقش عوض,میشه پیش,مادرش ایناس. جوشی تر و بد دهن تر میشه.

دیروز با دوستام رفتیم کاخ سعدآباد. عااالی بود. بچه بودم رفته بودم دیگه نرفته بودم.

حالا امروز کلی بهم حرف زد کلی باهام دعوا کرد کلی بهم فحش داد. ح فهای بد زد تحقیرم کرد 

چون گفتم برا مدرکش فردا میرم امروز نمیتونم مجبورم ناهار بزارم 

کلی ناراحتم و حالم بده.

عزیزا جواب کامنتها پست قبلو بعدا میدم.

[ چهارشنبه 13 مرداد 1395 ] [ 16:22 ] [ زهرا ] [ نظرات (7) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 71847