X
تبلیغات
رایتل

سلام.

ببخشید جواب نمیدم به کامنتها. 

بعد دعوا کلی ازم عذرخواهی کرد. کلی منت کشید. کار همیشگی!  البته تا چند روز سرسنگین موندم.

با مادرم اینا اومدیم ساری. البته اذان مغرب رسیدیم رفتیم خونمون فردا صبحم رفتیم روستا که گفتم خونه ساختیم. خیلی خیلی خوب بود. خودمم میدونم نباید شوهرم رو تنها بزارم. اما من دفه پیشم نرفتم اونجا مادر و پدرم ممکن بود ناراحت شن. 

وسط هفته اومدم مراسم سالگرد پدرشوهرم. اینبار اصلا عمش رو تحویل نگرفتم. مث همیشه واسه سلام و روبوسی سر و دست نشکستم براش.  همونطوری که لیاقتشونه. همونطوری که از اول باید میبودم.

دخترش اومد بی تربیت نیومد تو مراسم. رفت نشست تو اتاق بغلی با بچه ها. 

عمش شب همونجا خوابید. صبحم همین رفتارو کردم. اصلا تحویلش نگرفتم. به صورت جمعی سلام و خداحافظی کردم. قبلا انقد احترامش میکردم. همونطوری که تربیت شده بودم. همونطوری که بهم یاد داده بودن. اما دیگه نه. دیگه تا زمانی که به اشتباهشون اغراق نکنن منم تحویلشون نمیگیرم. والا. حالا واسه من همشون جاسنگین شدن. 

الان بعد یه هفته اومدم خونه. خیلی دلم برا خونه تنگ شده بود. من همیشه مخالف این بودم زن و شوهر از هم دور باشن و خونه خالی بمونه. نمیدونم چرا انقد دوری کردم از خونه.

از روستا لوبیا چیدم آوردم. زنداداشم خاله همسری برام جعفری چید بهم داد. مادر بزرگ همسری بهم نون تنوری و گردو داد. زن داییش بهم سیر تازه و درشت داد.

از درخت گردوی حیاطمونم کمی گردو چیدم و اوردم

اومدم خونه کلی خسته بودم. ولی کل روز به بسته بندی این چیزا گذشت. تازه مامانمم دو بسته مرغ بزرگ و چندتا خوردنی دیگه و لوبیا و اینا. عادت که ندارم به کار واسه شستن و ریز کردن لوبیاها و جعغری دستم تاول زد اخه چقد من بی عرضه ام!

والا داداش همسریم با همسری بحثش شده. از همین بحثای که بین داداشا و اینا درمیاد. ولی داداششم گویا مث خودشه. خیلی ناراحت بود همسری. میگفت داداشم خیلی بهم حرفای درشت و بدی زد. خیلی دیروز غصه خورد. اصن درس نخوند.

دیروز که ما اومدیم داداشم که میشه شوهرخاله همسری  بیچاره موند,که بره دنبال دختر عمه بیارتش تهران! خانوم میخوان چند روز بیان بگردن و خرید کنن.

حالام خانوم عقده ای از تلوزیون ماشین داداشم فیلم گرفته گذاشته تو اینستگرامش و اعلام کرده داره میره تهران.

کلا جدیدا بهش فک میکنم کهیر میزنم سر تا پاش عقده اس.

[ شنبه 30 مرداد 1395 ] [ 08:46 ] [ زهرا ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 75605