X
تبلیغات
رایتل

سلام.

مهمونی اون روز خیلی عالی برگزار شد. خیلی خیلی عالی. عین یک کدبانویی که صد ساله آشپزی میکنه. انقد قربون صدقه خودم رفتم. دسر و سالاد رو شب قبل آماده کردم. ظرفها رو هم آماده کردم چیدم رو میز. صبحم هشت پاشدم  سالاد رو ریختم تو ظرف و تزیین کردم و سلفن کشیدم گذاشتم یخچال. هویج و قارچ و سیب زمینی برای تزیین خوراک رو آماده کردم. 

مادرش اصرار داشت که حتما اون خواهرش رو که دایی مستاجر خونش هست رو هم دعوت کنید. به من هم نمیگفت مدام زنگ میزد به همسری. والا از اون روز که دعوت کردیم تا دقیقا روز قبل مهمونی صدبار زنگ زد به همسری. من اصلا مشکلی با مهمون بیشتر نداشتم اما بخاطر اینکه نمیدونستم غذام چطور میشه و بیشتر باشن میترسیدم خراب کنم میگفتم نه. آخرش انقد گفت و گفت که همسری گفت خوب بابا اونم بیارین. منم کلی حرص خوردم گفتم من اگر میخواستم خودم میگفتم مادرت چرا بجای من مهمون دعوت میکنه یه زنگم نمیزنه از آدم بپرسه اصلا منو آدم حساب نمیکنه فقط به تو زنگ میزنه مگه تو قراره غذا بپزی.

القصه...

همسری زنگ زد خاله و دخترش رو هم دعوت کردم دیگه از من میترسید شوهر خاله و پسرا رو هم بگه.

شدیم هشت نفر. و من برای دوازده نفر تدارک دیدم آخه میترسیدم مادرشوهرم شوهر خواهرش و پسرا رو هم بیاره گفتم کم نیاد.

کیک پختم. از دستور شف طیبه به اسم کیک یک دو سه. حتما درستش کنین عالی بود. 

مادر شوهر ده صبح اونا رو آورد. منم با این همه کار بدو بدو صبحونه آماده کردم. شربت و کیک گذاشتم.

خالش برام دو بسته سبزی شکم پری و یه بسته مرغشو آورد با کمی گردو. مادر و داییشم شیرینی آوردن که مادرش داشت میرفت یه جعبه رو برد چون همسری گفت زیاده برا ما.

برنج رو مادر شوهرم گذاشت رو شعله بزرگ گازم. من گفتم مادر من شعله گازم خیلی تنده ها زود غذا رو میسوزونه. بزارین رو این متوسطه. گو شش نداد گفت نه. چندبار گفتم گفت نه همین خوبه. آخرشم زد ته دیگهای نازنینمو سوزوند. خالش گفت کاش قلق گازتو داشتی خودت میزاشتی رو شعله مناسب به حرف مادر گوش نمیدادی. 

خلاصه که عالی بود چیزای دیگه. زرشک رو خواهرم یادم داد با دوقاشق شکر درست کردم خیلی خوشمزه شد. توش خلال پسته و بادوم فراوونم ریختم برا تزیین.

خلاصه که تا بودن هی براشون چیز میز آوردم و کلی بهشون رسیدم.

غروب رفتن. برادرشوهرم با دوستاش رفته بود تفریح و نیومد. اینم یه مدل بیفرهنگی این خانواده! مثلا از اول هفته دعوتشون کردم. داداش بزرگترشه همسری.

براش غذا فرستادم.

دانشگاه سسکچوان کانادا استادش به همسری پذیرش داد گفت تا آخر هفته اپلای کن بعد دید همسری هنو آزمون تافل نداده مجدد گفت پس ریجکت. فقط بخاطر یه نمره. اون حد نصابش 86بود. و همسری 85. بهش گفت اگر زودتر بمن خبر میدادی که باید تا آخر این هفته اپلای کنم من تا الان خودمو رسونده بودم. والا حقشه. نگفته بود هشتادو پنجم. گفته بود هشتاد و شیش خواست دوباره بده و نمره رو برسونه. حقشه که دیگه دروغ نگه. انگار مردم خرن. خوشم اومد که بخاطر دروغ این ضربه رو خورد که آدم شه..

الان مونده دانشگاهی تو سوئد که نمره زبان نمیخواد. خدا کنه اونجا جور شه فشار روانی زیادی از جانب فامیل رومون هست. مهم تر که دختر داییم هم برا کانادا میخواد بره و این خبر به همسری بیشتر فشار وارد کرده. این اخلاقش بده که از پیشرفت دیگران ناراحت میشه و هیچ کسی رو مستحق جایی که بهش رسیده نمیدونه. فقط این و فامیلش جاشون اون بالا بالاهاس!!! بهش گفتم تا زمانی,که اینطوری فکر کنی مطمئن باش پیشرفت نمیکنی. گفت نه من از پیشرفت بقیه ناراحت نیستم ازین ناراحتم که کار خودم مدام به در بسته میخوره. دیگه کش ندادم.

جدیدا چندتا رمان خوندم. امروز دوباره کتابهای زبانم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن.

[ دوشنبه 15 شهریور 1395 ] [ 13:59 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 75605