X
تبلیغات
رایتل

سلام.

چه کم حرف شدم برای اینجا.

راستش مدتیه دارم مینویسم. رمان. تا الان که هرکی خونده دوست داشته.

پنج شنبه و جمعه عروسی پسر داییم بود. همسری برا حنابندونش نیومد. اره دیگه . مادرشم تو تحریکش بی نصیب نیست. مادرش خیلی خوبه ها. دیگه هرکی اخلاقای خوب و بد داره.

من همیشه برای هر عروسی یه لباس جدید میپوشیدم اما از وقتی شوهر کردم یه دونه لباس جدیدم نگرفتم. همه متعجب نگام میکردن. اخه شمالیها خیلی قرتی اند. من ساده بودم تو عروسی. تو همین هفته پیش جشن نامزدی پسر عموی همسری هم بود که از ابتدا تا انتها حضور داشت. اینجور مواقع درس نداره!

کار تهرانش چند مرحله مصاحبه داره که تاحالا همش اکی شده و یه مرحلش مونده. خدا کنه درست شه.

امشب میریم تهران. خیلی وقته نرفتم دلم برا خونمون پر میکشه. برای بابام. مامانم رو تو عروسی دیدم بابامو یه ماهه ندیدم شایدم بیشتر.  هر روز زنگ میزنه بهم. اونام دلتنگن. خدا کنه کار تهران همسری جور شه برگردم راحت شم.

دیشب عمه همسری با مادرشوهرم اومدن خونمون. گفتن چیزی درست نکن آش درست میکنیم. تا بیان همسری آش دوغ پخت. واقعا تبحر داره تو این آش. بعد جلو اینا گفت من پختم. ینی همه کارهاش رو کرده بود اینا اومدن من جلو اینا پاشدم سیرداغ درست کردم و اینا فک کردن من پختم. چقدرررر دلتون نخواد خوشمزه شده بود. انقد تعریف کردن من تو دلم هی میخندیدم. ماکارونی هم درست کردم دخترش آش نمیخورد امروز صبحم نوبت دکتر داشت ماکارونی هم که به اندازه ناهار فردام موند. 

شب داداش همسری رفت سر یخچال.  هر وقت میاد میره سر یخچال هرچی باشه تا تهشو در نیاره ول نمیکنه. یا منو که اورد اوندفه ای رفت نوشابه هامو از یخچال برداشت با خودش برد. البته خونه داداششه. من چیزی نمیگم. رفت ماکارونی رو ورداشت بخوره هرچی بهش گفتم بریز تو بشقاب بخور تو همون ظرفش خورد همشو دهنی کرد نصفش هم موند امروز ریختم تو ظرف دادم مامانش گفتم اینم ببره دهنی شده دیگه.

صبح پاشدم چایی دم کردم صبحونه کامل و توپ اماده کردم همه باهم خوردیم. همسری رفت سرکار اونام رفتن دکتر.

الانم تنهام.

راستی! دیروز از سر کنجکاوی رفتم برا اولین بار چت کردم. وای خدا! چقد بی حیا شدن همه. به همه میگفتم متاهلم بعد انگار نه انگار پیشنهاد دوستی و رابطه وقیحانه میدادن. دیگه کلا اومدم بیرون. هیچ خوشم نیومد از محیطش دیگه تا عمر دارم سراغش نمیرم. واقعا چقد بد شده دوره زمونه. خدا به همه کمک کنه. من برا بچه خودم میترسم پس فردا من چجوری تو این فضای بد مجازی تربیتش کنم. خدا کمکم کنه.

همسری تهران کلاس زبان اسم نوشت. هرهفته باید بره.بهتر. اینجا رفت کلاس کلی,پول خرج کرد اخرش هیچی نمرش از دفه اولش,هم کمتر شد.

حالا بره خدا کنه جواب بگیره. بیچاره روز و شب داره میخونه. شرکتم حقوق ها رو نمیدن خورد خورد میدن دیوونه شدیم. خدا کنه تهران اکی شه کارش. البته به قول خودش میگه دعا کن رفتنمون اکی شه.

خوب من برم 

دوستتون دارم عزیزا. 

[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 08:03 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82450