X
تبلیغات
رایتل

سلام.

راستش اون روز که رقتم دکتر تقریبا الکی رفتم.  خودم میخواستم آزیترومایسین بخورم ولی چون بدون اجازه پزشک نمیدن رفتم دکتر. من به خیال اینکه شاید بهم قطره هم بده رفتم وگرنه نمیرفتم. بمن گفتن برو بیمارستان حکمت خیلی خوبه. والا رفتم هرچی خودم گفتم دکتره میگفت اره این خوبه همونو نسخه میکرد کم مونده بود بزنم لهش کنم تنها تشخیص که داد این بود که وای لوزه چپت متورمه گفتم اینو که خودمم دارم میگم گوش چپمم هس که داره اذیت میکنه اخرشم دست از پا دراز تر برگشتم و بااااز به حرف مامان اینا رسیدم که اینجا دکتراش به درد نمیخوره.  البته اگر پیش متخصص میرفتم خوب بودا ولی خودم نخواستم.  همون آزیترومایسین رو خوردم و البته با پرهیزهای غذایی خودم الحمدلله الان کامل گوشم خوب شد.

همسری که گفتم کلاس زبان نوشته هر هفته پنج شنبه تهرانه. والا منم مجبورم چهارشنبه بیام خونه مادرشوهرم البته شب اونجا نمیخوابم میرم پیش دختر عمم یا خونه داییم که اینجا هستن. سخته شب وقتی شوهرم نیست برادرشوهرمم بزرگه سختمه. البته مادرش دوست داره همینجا بخوابم اما گیر نمیده میگه هرجا راحتی. 

همسری هم از جانب شرکت خیلی تحت فشاره نامردا بیگاری میکشن به هرجایی شبیهه جز یه شرکت مهندسی!! باااز هم خزا خدا میکنم کار تهرانش جور بشه برگردیم من راحت شم.

کلاس خیاطی هم فعلا به دلیل مقوله مالی منتفیه.

کتاب من پیش از تو رو دارم میخونم. پیشنهاد میکنم بخونینش. سی و شیش هزار تومنه.  و خیلی عالیه.

اون رور که اینو خریدیم بعدش کلی دعوام کرد همسری. چون پول نداره من از پول یارانه خریدم بعدم کلی غر زدم که تو باید پولش رو میدادی نه که جلو فروشنده وایستی من برم حساب کنم سر همین کلی دعوامون شد و اون گفت من تو شرایطی نیستم که کتاب سی و شیش تومنی برات بخرم. منم قاطی کردم گفتم از اول عروسی تا حالا من هیچی نخریدم حالا یه کتاب گرفتم و سر همین کلی سرم داد و بیداد کرد. 

البته منم عذاب وجدان گرفتم از خرید کتاب. 

مادر شوهرم به برادرشوهرم زنگ میزد کارش داشت اونم ورنمیداشت. بمن گفت تو زنگ بزن من تا زدم ورداشت بعد نه سلام کرد نه علیک گفت تو چرا من میزنم ورنمیداری زهرا میزنه ورمیداری ؟؟ از چشماشم حسادت میبارید. یه وقت مادری ازین کار ممکنه ناراحت بشه ولی مادرشوهر من خیلی حسوده. خوب تو سلام کن علیک کن کارتو بگو بعد بگو چرا من زدم ورنداشتی. وقتیم اومد خونه همونطور چشماشو ریز میکرد میگفت بهش. خالش هم خونه ما بود اونم تا دیدش همین حرفو زد.

اونم هی قسم و آیه که والا بلا من تو زنگ زدی حواسم نبود. این چنین آدمایین اینا گنده میکنن همه چیو.

خلاصه که فعلا روزگار همینه.  حقوق نمیدن. اون شرکت توی تهران جواب نمیده. گرفتاریم.  خدا مشکل همه رو حل کنه مشکل ما رو هم حل کنه. همین که شوهرم الحمدلله چهارستون بدنش سالمه شکر خدا.  واقعا شکر. این مشکلات تو همه زندگیها هست. این بالا و پایینا همه جا هست. دعا کنید بچه ها برامون.

بابا و مامان خیلی دلشون برام تنگ شده زنگ میزنن. منم هوایی میشم. چند شب پیش کلی گریه کردم. از دلتنگی.



[ جمعه 14 آبان 1395 ] [ 15:21 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82450