X
تبلیغات
رایتل

سلام.

به همسری حقوق رو نصف نیمه میدن. اونم گفت تهران بمون تا ببینم تکلیف چیه. حدودا یک ماه تهران موندم.  بازم اگر میخواستم بمونم مخالفت نداشت ولی گفتم دیگه بسه. مثلا عروسی کردیم اونوقت من همش تهرانم. شنبه هفته پیش اومدیم ساری.

شب عید مبعث یه کار خوب کردم. عمه اش مادر مرسده جشن عید مبعث داشت برای هیئتی های محلشون. یه چندتا از فامیل ها رو هم گفته بود. مادرشوهرم میگفت به شما هم گفته ولی به ما زنگ نزده بودن! 

همسری مخالف بود. میگفت نریم. میگفت اگر بریم میگن دیدین تقصیر از ما بود. دیدین اومدن دست بوسی.

ولی من بعد جریان خواهر زنداداشم واقعا به این نتیجه رسیدم که کینه و کدورت فایده نداره! آدمی امروز هست. فردا نیست. حسرتش میمونه به دل آدم. همین خواهر زنداداشم چندتا خواهراش. باهاش قهر بودن. نمیدونین چیکار میکردن تو ختمش.  داشتن خودشون رو میکشتن از حسرت قهر بودنشون.

خلاصه که اون شب راضیش کردم. پیش خدا هم معامله کردم. بهش گفتم خودت شاهدی که من هیچ بی احترامی به اینا نکردم. من شروع کننده نبودم. ولی بخاطر رضای تو به خاطر اینکه این کینه بزرگتر نشه و تو ناراحت نشی من پیش قدم میشم.  در عوض توام به من و همسرم کمک کن و سربلندمون کن. کارمون رو درست کن.

یک پاکت شکلات خیلی شیک خریدم. رفتیم. خییییییلی همه از دیدن ما خوشحال شدن. همه با یه ذوقی اومدن جلو و سلام و علیک کردن. عمه اش خیلی خوشحال شد. نمیدونین چیکار می کرد. روی پا بند نبود.  هی پیش ما مینشست. به همه میگفت ازمون پذیرایی کنن. از طرفی فهمیدم که دعوت هم نبودیم. حالا شاید هم بودیم اما هیچکدوم عروس ها ی فامیل نبودن انگار مراسمشون در حد همون هیئت بود و خواهر برادرا. فامیل تو یه سالن بودیم و هیئتی ها تو یه سالن دیگه. خونشون بزرگه و اینش خوبه.

دختر عمش که اومد پایین. اصلا به ما نگاه نکرد. مادرش هی بهش میگفت برو سلام کن ولی نمیومد.

رفت تو آشپزخونه. خالش و مادرش هی بهش میگفتن دست آخر نزدیک بود آبروریزی کنه که هی بهش میگفتن هیس زشته. اخرم مادرشوهرم رفت نمیدونم چی گفت که ولش کردن.

عمش برگشت به ما گفت امشب خیلی من رو خوشحال کردین.

و من با همین جمله قلبم آروم شد و فهمیدم اشتباه نکردم. واقعا هم هیچ چیز بهتر از دوستی و مهربونی نیست.

چه فایده داره کینه و کدورت. آدم از فردای خودش خبر نداره چه بهتر که دلش با همه صاف و یک رنگ باشه.

دختر عمه هم ذاتش بد نیست. اتفاقا خیلی هم مهربون و خوبه. واقعا نمیدونم کی از من چی به این گفته که این داره این طور میکنه. 

بازم اگر بیاد طرفم با آغوش باز ازش استقبال میکنم.

خیلی شیرینه این بخشش. 

این یک.رنگی 

[ دوشنبه 29 آذر 1395 ] [ 01:46 ] [ زهرا ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 75605