X
تبلیغات
رایتل

یه دنیای بد به روم باز شده. یه روزای بد. یه لحظه های سخت.

همسری جمعه میگفت یه شرکت خیلی خفن زنگ زده گفته دوشنبه این هفته یه قرار مصاحبه گذاشته . نمیدونم چیکار کنم. به من گفته دقیقا تو رشته توعه و این حرفها. بعدش  اصرار اصرار که تو بمون من برم و بیام. منم خودش میدونه چقدر سخته خونه مادرش. تنها بمونم. گفتم میرم خونه. من نمیترسم. یه شبه دیگه تو برو بیا. زندگیمونه. نمیخوام این شرکته از دستت بره. گفت نه تنها نمیزارم بمونی.  گفتم بخدا نمیترسم تو برو بیا. اومدیم ساری. شنبه بود. دوباره گفت.  من گفتم میمونم. اخرشم نرفت. گفت تنهایی نمیرم ولش کن. 

حالا از طرفی تو گوشیش دیدم یه گروهی که مال بچه های کلاس زبانشه زده مادرم بستریه نمیتونم بیام.

حالا بهش,گفتم چرا دروغ گفتی!! خوب نمیخوای بری بگو نمیام. میترسی!!!!! چرا دروغ میگی!

شک کردم به گروهشون. وقتی اومدیم خونه و رفت سرکار من از لب تابش پیامای تلگرامش رو چک کردم. دیدم این گروهه فقط پنج نفر از بچه های کلاس زبانشونن. دختر و پسر. حالا تا اینجاش من حساسیت ندارم. خوب هم کلاسن. عیبی نداره. ولی پیام هاشون رو خوندم دیدم چقدررررر باهم ممولی و صمیمانه اند! شوهرم خیلی راحت زن های دیگه رو با اسم کوچیک صدا میزنه و در جواب دلبری هاشون که با اسم کوچیک صداش میکنن و میگن برخلاف قیافت که جدیه خیلی خوب و مهربونی لبخند میفرسته. دوتا پسرای گروهم که به معنای واقعی کلمه لوده!! به من میگه پول ندارم اونوقت اونا ازش بخاطر اینکه مهمونشون کرده تشکر میکنن!! حالا اینا که هی باهاش شوخی میکنن و میگن و میخندن به درک,  دوشنبه باهم قرار گذاشتن برن بگردن بیرون!! اون وقت به من میگه یه شرکت قرار مصاحبه گذاشته!!!!! خداااا من به کی بگم اینا رو!

به خدا یه دفه دست منو نگرفته تو ساری خیر سرمون شماله منو ببره لب دریا. من فقط دو دفه رفتم دریا اونم خواهرم یه بارم دختر عمم اومد اینجا منو بردن. اون وقت به خاطر اینا میخواسته یه روزه تا تهران بره برگرده.

از وقتی اینا رو فهمیدم فقط دارم گریه میکنم. اخه چی بگم بهش. من همه خونواده و کسو کارمو ول کردم به امید این اومدم شهرستان, تا دقیقا روی بالشت موقع خواب گوشی دستشه داره چت میکنه یا پشت لب تابه میگه دارم درس میخونم به قران یه کلمه بامن حرف نمیرنه یا توجه نداره من همش تنهام. یا باید تلوزیون نگاه کنم یا  براش غذا درست کنم

هرچی هم میگم بهم توجه کن میگه فقط بزار تافلو بدم.

خسته شدم 

[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ 15:52 ] [ زهرا ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 79622