X
تبلیغات
رایتل

سلام عزیزای دلم.

خیلی حس خوبی بهم دست داد وقتی اومدم و دیدم تو این مدت غیبت اومدین و سراغم رو گرفتین.

ممنون که انقدر محبت دارین و خوبین.

راستش این مدتی که همسری امتحان داشت و میخوند من اصصصصلا حس و حال نوشتن اینجا رو نداشتم. 

وقتی میومد خونه غذا میخورد, حدود یک ساعت کمی بیشتر یا کمتر می خوابید و بعد یکسره تا پنج یا چهار صبح می خوند, وسطای درس هم با دوستاش که همزمان باهم میخوندن چت می کردن و برا بهتر خوندن و اینا بهم ایده می دادن. بعد من یه کلمه میگفتم همسری؟ تندی می گفت هیسسس زهراجان حواسم پرت میشه. دیگه حتی تلوزیون هم باید خاموش میبود تا حواسش پرت نشه. یه وقتا دلش میسوخت میگفت روشن کن ولی صدا کمه کم در حد میوت باشه.یا مثلا میگفت من برم اتاق خواب تو اینجا راحت ببین میگفتم نه همینجا بخون  صبح تا شب که تنهام الان که هستی کنارم باش.  خلاصه که اصصصلا این دوماه جایی نرفتیم. البته یکبار منو برد دریا و مامانشم صدبار زنگ زد که بیایید اینجا منم به همسری گفتم بابا خوب بگو یه روز فرصت دارم میخوام زنم رو ببرم بیرون بگردونم. همش بهونه میاورد که درس دارم و اینا اخرشم نگفت زنم رو میخوام بگردونم دلش پوکید. اخرش تا سه هفته که حتی شهرستان اونام نرفتیم پیش مادرش. یه شب پسرعموش خواست بیاد خونمون منم مادر و داداشش رو دعوت کردم اونام بیان و اومدن.

امتحانش بیست و نه بهمن بود.  من یک هفته قبل از امتحانش رفتم تهران. دوماه بود مامان اینامو ندیده بودم دلم دیگه پر پر میزد براشون. البته عذاب وجدان هم داشتم  گفتم من که همش کنار همسری بودم حالا یه هفته آخر رو پاشدم رفتم تهران تنهاش گذاشتم ولی خودش راضی تر بود چون دیگه نگران تنهایی من نبود و راحت درسش رو میخوند. و این یک هفته رو نرفت پیش مادرش و خونه خودمون موند. از عجایب که مادرش هم کار داشت نرفت پیشش.

امتحانش رو داده احتمالا امشب یا فردا جوابش میاد. خیلی دعا کردم خوب بده.

تو استرلیا تو یه شهر ساحلی که اسمش یادم نیس یه استادی بهش اکی داده و خیلی هم مشتاقه! که بگیره همسری رو. بعد این همه دنبال دانشگاه گشتن این اشتیاق فراوان استاده به نظرم کمی مشکوکه.

حالا هم گیر داده بریم همینجا. منم ترسوووو رفتم سرچ کردم دیدم چندسال پیش اونجا سیل اومده سد رو شکسته و چند نفرم مردن حالا نمیخوام بریم اونجا.

دعا کنید جواب امتحانش بیاد و بریم یه جای خوب. دوست ندارم هرجا دم دستمون بود پاشیم بریم. حالا که قراره مامانم اینا رو ول کنم و برم, برم جایی که ارزش داشته باشه.

منتظرم جواب بیاد. نگرانم نکنه باز نمرش کم شه. خدایا کمکم کن.

پریشب از تهران برگشتم.  کمی خرید کردم همه هم از حراج. برا عروسی داداشم لباس نخریدم. پول نداریم.

دوستم گفت بیا لباس منو بگیر از درزش برا خودت اندازه کن و بپوش.

شاید همین کارو کردم.

اگرم نشد نهایت لباس عقد یا حنابندونم رو میپوشم.

رفتم تو کار رژیم. میخوام لاغر کنم. کاش بشه مث قبل سایزم سی و هشت شه!

عزیزای دلم مرسی که هستین و بهم گوش میدین.

[ یکشنبه 8 اسفند 1395 ] [ 11:28 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82450