X
تبلیغات
رایتل

سلام.

خونه تکونی رو از وقتی اومدم ساری شروع کردم. از توی کابینت ها شروع کردم. راستش خیلی بیشتر از تصورم داره طول میکشه! تو خونه مادرم فرزتر بودم. حالا شایدم چون دست تنهام اینطور به نظر میاد.

راستش رو بخواید همه میگفتن تو خونت تمیزه خونه تکونی نمیخواد, تازه عروسی و وسایلت نوعه و ازین حرفها و خودمم همین فکرو میکردم. ولی وقتی دیروز پرده ها رو شستم و وصل کردم انگار تاااازه روز اول عروسیمه خییییلی تمیز شد خونه, طوری که من گفتم چرا با اینکه همش تمیز میکنم انقدر شستن پرده ها تو چشم اومد.

حتی همسری که کلا پرته و توجه نداره وقتی اومد گفت چقد خونه عوض شده. نتیجه گرفتم که پرده ها خیلی موثرند. گفتم پرده, هیچ وقت فکر نمیکردم بلد باشم پرده بردارم و وصل کنم. فکر میکردم کار خیلی سختیه. البته که پدرم درومد چون نردبون ندارم با چهار پایه و بالشت و این  چیزها به زوووور دستم رو به اون بالا رسوندم هی هم خدا خدا میکردم که نیفتم پایین.

تو اتاق خوابم انگار بمب ترکوندن. همممه لباسها پخش و پلا ریخته دارم لباسهای گرم رو جمع میکنم.

ینی اگر یه مهمون سرزده بیاد آبروم رفته. گفتم سرزده,  اینجا همه سرزده میرن خونه هم که من خیلی بدم میاد. اولین نفر هم مادرشوهرم. هرجا منو میبره قبلش زنگ نمیزنه و من با دیدن صاحبخونه که شرایط مهمون رو نداره خیلی خجالت میکشم.

امروز آشپزخونه رو تموم میکنم به امید خدا و بعدش میرم اتاق خوابها رو جمع میکنم.

دختر عمم همون که دوست داشتیم برا داداشم بگیریم دماغش رو عمل کرده, رفتم دیدنش.

راستی تو این شرایط بهم ریخته و هردمبیل خونه همسری به عمش گیر داده بود ما که داریم الان از خونه مادرش میریم ساری توام باما بیا برو خرید کن ساری مادرشوهرمم میگفت اره برو زهرا باهات میاد!!  ینی این مادر و پسر رو میخواستم باهم بگیرم بزنم.

منم تعارف کردم ولی دل تو دلم نبود اخه مادرشوهرم اینا کلا خوش تعارفن. گفتم اگر تو این بهم ریختگی خونه بیاد دیگه همه جا رو پر میکنن از شلختگی من وای وای وای.

باید زودتر تموم کنم خیلی احتمال داره فامیلاشون برا خرید بیان ساری و بیان خونمون.

وضع مالیمون خوب نیس الان. برای عروسی داداشم که شونزده فروردینه همه خواهرام لباس گرفتن جز من. خیلی ناراحتم. احساس بدی دارم. بیرون از زندگیم همه میگن شوهرش مهندسه و حقوقش فلانه و ازین حرفها ولی کسی خبر نداره حقوقمون رو نمیدن که! هزارتا خرج داریم که. خیلی ناراحتم. تو خونه پدرم هر چی میخواستم میخریدم ولی از وقتی نامزد کردم تا الان تو سختی ام.

از خدا میخوام یه دانشگاه خوب برامون در نظر بگیره بریم خلاص شیم.

همسری میگفت دوستش میخواد اردیبهشت بیاد ایران و چندوقت بعد هم میخوان برن کره کنفرانسه چیه نمیدونم. تو دلم خیلی بد شدم. ینی بدجنس شدم. حسودی کردم. من اصلا اینجوری نبودم!! خیلی خیلی ناراحتم از خودم. و مدام سعی دارم بهش فک نکنم ولی نمیشه هی حسودیم میاد. ازینکه انقد این دختره فخر میفروشه بعد هی هم پیشرفت میکنن. البته بکنن ازین حسودیم نشده, ازینکه آدمی با این خصوصیات راه های بیشتری برای فخرفروشی براش میاد یه جوری میشم.

خدایا نزار اینطوری باشم.

خدا بیشتر براشون بخواد. بخیل نیستم. هیچ وقت از زندگی دیگران و مقایسش با خودم حسی بهم دست نداده, الانم فقط کلاس گذاشتنشونه که ناراحتم میکنه. ولی واقعا از خدا میخوام نیان پیش همسری پز بدن و اعصابش رو خورد کنن اونجوری منم ناراحت میشم.

[ دوشنبه 16 اسفند 1395 ] [ 09:48 ] [ زهرا ] [ نظرات (1) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 75605