X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سلام.

عید همگی مبارک, انشاءلله که سال خوبی برا همگی باشه. پر از سلامتی, دل خوش, خبرای خوش, اتفاق های قشنگ. 

امسال اصلا عید حالیم نشد عیده, هر سال چمدون میبستیم از تهران میومدیم شمال,  تغییر آب و هوا و حال رو داشتم ولی امسال که خودم شمالم اصلا حالیم نشد, نه چمدونی نه مسافرتی نه تغییر اقلیمی.

والا  عید بدک نبود, برای سالگرد ازدواجم چقدرررر برنامه ریختم که نشد حتی کیک بزنم, .چقد مواد خریدم براش.

اخه قرار بود هشتم بیان خونه من, مادرم اینا و مادر و داداش همسری. اما دختر عمه معروف همسری ازدواج کرد و دقیقا هشتم جشن داشتن تو رامسر و زنداداشم که خاله همسری و عمه اونه پاشدن رفتن اونجا, گفتم پس بزارم برا دو روز بعدش که مادربزرگم گفت میخوام بیام پیشتون و برنامه ها بهم ریخت چون مادر و پدرم نمیتونستن بگن نه نیا و اینا. و حال هم نداره که با خودمون ببریمش خونه طبقه سومه بدون اسانسور من وگرنه میاوردیمش اونم. خلاصه که هول هولکی فقط تونستیم یه عصر تا شب بریم ساری خونه من, منم بدو بدو شام و اینا فقط حاضر کردم, البته زنداداش بزرگم شامم رو گذاشت من دنبال چیدن شیرینی هام و اینا بودم, دو نوع شیرینی درست کردم, شوگر کوکیز و آیس باک کوکیز, با رویال آیسینگ رو شوگر کوکیز و قند هام رو تزیین کردم. و آجیل هم نخریدم فقط سی تومن تخمه سیاه خریدم. 

از اون شب مریض شدم تا همین  حالا. 

اها راستی دختر عمه رو بگم. والا گویا این پسری که باهاش دوست بود و گفتم همه هم خبر دارن ولش کرد, حدود یک ماه پیش. و باز هم گویا همزمان با یک پسر دیگه هم آشنا بوده که بعد این که اون ولش کرد این اومد خواستگاریش و قبول کردن و این حرف ها. یه مراسم تو همین شهر خودشون داشتن یه مراسم تو رامسر. من و همسری فقط اینو رفتیم رامسر رو نرفتیم ولی فامیلاشون همه رفتن. من مراسم اینجا رو هم به زور رفتم اخه معده درد و حالت تهوع و سرگیجه داشتم خیلی حالم بد بود بعدا که چند نفر دیگم گرفتن فهمیدم ویروس بوده, و اون شب اگر نمیرفتم مراسم رو یا اگر همون یه دور کوتاه رو نمیرقصیدم حتما میگفتن حامله اس برا همین پاشدم رفتم که نگن حامله اس و دو روز بعدم بگن عه حتما بچش رو انداخته. اخه خیلی ازین حرفها میزنن.

دختر عمه هم توی ظاهر پیش پسره خیلی خوب برخورد کرد با ما و اشتی کرد درواقع. روز اول عید هم با من روبوسی کرد.

منم خدا رو شکر کردم که تو این یک سال هیچ بی احترامی بهشون نکردم.

فردا شب حنابندون و پس فردا شب عروسی داداشمه به امید خدا که به خیر و خوشی تموم بشه.

هنوز لباس نگرفتم, منتظرم دوستم از مسافرت بیاد برم لباس عقدم دستشه ازش بگیرم بپوشمش و اگر اندازم نبود یه لباس ازش بگیرم.

هنوز جواب اپلای های همسری نیومده. خیلی تحت فشارم. فکر میکنم کل فامیل الان میگن اینا چرا نمیرن. البته که همه هم از من می پرسن. و من واقعا نمیدونم چی باید جواب بدم. چرا که اون وقتا که به همسر و مادرشوهرم میگفتم تو بوق و کرنا نکنین گوش نمیدادن و فک میکردن دارن پز مقام عالی رو میدن که کسی نمیتونه بهش برسه!

گلوم درد میکنه و دندون عقلم. نمیدونم  چه کنم پول دندون پزشکی خیلی میشه. دندون عقلم زده به سه تا دندونم. خدا کمک کنه.

فکر میکنم امسال دیگه واقعا تکلیف رفتنمون معلوم میشه به امیدخدا. و تو ذهنم تصور میکنم که ممکنه پاییز امسال رو کجای دنیا باشیم.  خوبه که نا امید نیستم و این شکلی فکر میکنم.

خدا یا واقعا نظری به ما کن.




[ دوشنبه 14 فروردین 1396 ] [ 06:55 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 109683