X
تبلیغات
رایتل

سلام.

عروسی تموم شد. خدا رو هزار مرتبه شکر. عالی بووود. حنابندون فامیلا خودمون خونه خودمون گرفتیم. خیلی خوش گذشت. عروسمون که میگفت ما رسم نداریم و ازین حرف ها. حتی مادر زن سلام هم فکر نکنم بگیرن براش. هنوز یه تعارف نکرده به ما مادرش. عروسی هم  تالارش خیلی خیلی خوب بود. واقعا زیبا و باشکوه بود. حیف, حیف که فامیلامون زیاد نیومدن. نامردی کردن. ما برای همشون رفتیم. حتی داداش همسری هم نیومد. میگفت نمیتونم مغازه رو ببندم! چقدر دلیل قانع کننده ای. حالا اون موقع که میخواست بیاد تهران و بره بازار برای اولین دفعه بار بیاره, کلی به داداش من خواهش کرد که ببرتش و داداشمم با اینکه تا دو شب شیفت داروخونه بود بازم صب شیش پاشد با این رفت با اون همه خستگی حالا این نکرد حداقل بخاطر من عروسی داداشمو بیاد. حالا مراسم دخترعمه معروف که این همه پشت من و داداشش حرف زده با معده درد شدید پاشد رفت و حتی دوباره با آژانس رفت دنبال داداش دختره تا رامسر.

معرفت نداره. واسه من و همسری نمیکنه اما برا بقیه میدوعه. عیب نداره. خوب نیاد. فقط واسه داداشم ناراحت شدم چون خیلی دوست داشت اون باشه.

فامیلا هم زیاد نیومدن, البته این ویروس جدید سرماخوردگی که خییییلی هم وحشتناکه رو گرفتن یه سری ها,  یه سری هام که تنبلیشون اومد. 

با این حال عروسی خیلی باشکوه بود حالا جمعیت کم بود. که بود. تالار و شام و پذیرایی خیلی عالی بود. بابام و بقیه که اهل آهنگ و اینا نیستن سفره خونه کرایه کردیم اونجا بودن .  بابام اگر اهل اهنگ و دی جی و اینا نیست لااقل به بقیه هم کاری نداره ولی یکی از عموهام صدتا کار میکنه حالا موقع این چیزا خشک مقدس میشه. کلی حرف میزنه. کلا رو مخه. عمه هامم کلا نیومدن نشستن تو خونه!! با یکی از زن عموهام که عمه همسریه. اصلا نمیفهمم چرا اینجوری میکنن. همین زن عموم که عمه همسریه برا مراسم اون دخترعمه معروف پاشد اومد اونجا پشت در تالار که تو پارک جنگلیه نشست صدجور ادمم که میرن و میان بعد موقع شام پاشد اومد تو. حالا ما اینجا براشون سفره خونه کرایه کردیم, فقطم که بابا و دوتا عموهام و زن یکی عموهام اونجا بودن غریبه نبودن که, تازه بی قلیون و این چیزها, خیلی شیک و ترتمیز, پانشدن بیان!! 

این که بابام نمیاد تو بسته به شرایط اجتماعی و شغلی و عقیده و دیدگاه خودشه. ولی اونا چی؟ فقط از سر جهل. والا هزارتا چیز ازینا ما دیدیم حالا اینجا مومن میشن .  لهو و لعب به نظر من اونه که مشروب میخورن مست میکنن زن و مرد تو هم میلولند و هزارتا کثافت کاری میکنن نه یه جشن ساده و پاک که زن و مردش هم جدان. حالا اهنگ هم باشه حالا با اهنگ بزن و برقص باشه. پیامبر برای عروسی حضرت زهرا میگفت دف بزنین شادی کنین حالا اینا! والا عروسی دخترعموم مادرشوهرش نمیزاشت حتی ما کل بکشیم!! هی میگفت هیس هیس. 

اما یه زن عموی دیگم که خاله همسریه اونم اهل مجالسی که توش آهنگه نیست ولی دید سفره خونه کرایه کردیم پاشد اومد کلی هم بهش خوش گذشت وقتیم که برگشت به اونا گفت ضرر کردین نیومدین من هم دورمو زدم هم کیفمو کردم هم با شوهرم و بقیه تو سفره خونه از فضای سنتیش لذت بردم. خوشم اومد ضایعشون کرد. اخه دیگه ازونور بوم افتادن. والا بچه های خودشونم اهل اهنگ و رقص و آوازن حالا به ما که میرسن گیر میدن. یادتونه گفتم اول دوست داشتیم دخترعمم رو بگیریم برا داداش که عمم نداد؟ حالا معلومه که پشیمونه. اول که دختر عمم که سرکار میره مخالف شدید ازدواج این دوتا بود. با اینکه دخترعمم عاشق داداشم بود. حالا میدونید چرا مخالف بود؟ چون میخواسته یکی باشه بچش که دنیا اومد بده نگهش داره. دخترعمم طفلی دلش میخواس عروسی بیاد ولی مجبور بود بمونه بچه خواهرشو نگه داره. تازه حتی وقتی خودشم سرکار نیس و خونه اس اگه بچه بخوره زمین یا چیزی شه داد و بیداد میکنه سر خواهرش که چرا مواظب نیستی!!!

عمم اصلا نمیزاشت این دخترعمم که ما میخواستیم دست به صورتش بزنه. اما الان حتی اجازه داده بره دماغشو عمل کنه. به هر حال اونم الان بیست و هفت سالشه و دیگه باید ازدواج کنه. مطمینم الان عمم خونه زندگی داداشو دید و برخورد ما با عروسمون رو میبینه پشیمونه چرا دختر نداده. اخه هی میخواس از عروسی یا جهاز عروسمون ایراد بگیره. یا خودش رو اصلا مشتاق نشون نمیداد. 

اووووووف چقد غیبت کردم خخخخخخخ 

اخه این حرف ها تو دلم مونده بود. البته هروقت مادرم گله مبکنه میگه عمتون به ما دختر نداد من میگم مادر خوب تو هم به داداش هات دختر ندادی. ادم نباید ناراحت شه دخترشه اختیارشو داره. اما هممون ازین ناراحتیم که دختر طفلی رو نگه داشتن تا بچه خواهراشو نگه داره. حتی یه خواهرشم که تهرانه میره سرکار دخترش مهدکودکیه اونم اورده شهرستان داده دست این تا بتونه حالا که حامله اس راحت بره سرکار!!!

یه همچین آدم هایین. با اینکه میدونستن دخترعمم چقدر داداشمو دوست داره و حتی میرفته براش کادو میخریده. دلم میسوزه براش. بی زبون و بی اراده اس. ایندفعه هی می گفت عکس عروس رو برام بفرس. گفتم ندارم. اخه دلم میسوخت طفلی ببینه غصه بخوره؟ ببینه زن کسی که اونهمه دوسش داشت تو عروسی چه شکلی شده؟ مطمینم عمم گناه کرد که به دخترش توجه نکرد. که اونو کرده جورکش خواهراش. اونا سر کارشون رو میرن زندگی خودشون رو دارن ولی این طفلی.

ما هم محیا رو در نبود خواهرم نگه میداریم ولی منم عروسی کردم رفتم سر زندگیم. خواهرم نمیگفت نه شوهر نکن بچه منو نگه دار! 

اصلا بی خیال. زندگی دیگران به ما چه. بسه غیبت.

همسری میگه جواب بلژیک و ایتالیا تا دو هفته دیگه میاد. والا خودمم دیگه باور ندارم. هی میگه جواب میاد  ولی هیچی معلوم نیس. اوپسالای سوئد از شهریور تا الان زده درحال بررسی!!  استرلیا قرار بود تا هشت فروردین جواب بیاد الان ببست و یکمه. یه کلمه هم نمیگن ریجکت خلاص کنن ادمو. هی میگن درحال بررسی.

دعا کنید جای خوب برامون اکی شه. خیلی احساس شکست و سردرگمی دارم. اینکه معلوم نیس چی در انتظارمونه به شدت داره اذیتم میکنه. از خدا میخوام کمکمون کنه.


[ دوشنبه 21 فروردین 1396 ] [ 09:14 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 79622