X
تبلیغات
رایتل

سلام.

نامه بایو اومد. دیشب اومد. همسری از تلگرام برام فرستاد و خبر داد. خوشحال شدم. چون کمی نگران بودم که دیر بیاد. به امید خدا این هفته میریم برای انگشت نگاری و اینا. توی دوتا گروه بزرگ تلگرامی هستیم که برای ویزای کاناداست. اونجا یه سری بچه ها که رفتن ترکیه میگن خییییلی شلوغ بوده و همگی گفتن اینجا نیاید چون حدود صد نفر از روزای قبل اونجا تو نوبتن و دو سه روز کار پنج دقیقه ایشون طول کشیده!

برای همین تصمیم گرفتیم بریم وک ارمنستان. اونجا گویا خلوته. گفتن یا برید ارمنستان تا گرجستان یا دبی ولی ما بخاطر قیمت و اینا تصمیممون رو ارمنستانه. احتمالا دو شنبه بریم.

دوست مشترک برادرم و دامادمون تو آژانس هواپیمایی کار میکنه نمیدونم چیکارس اون تورهای ارزون برامون گیر میاره همش. به  دومادمون سپردم فردا بهش بگه ببینم میشه با هواپیما رفت یا نه. همسری گفت اگه هواپیما گرون بود با اتوبوس بریم اخه 22ساعت راهه پدرم در میاد منی که اتوبوس اذیتم میکنه. بهش گفتم اصلا با اتوبوس نمیام. چون واقعا اذیت میشم.

حالا ببینم فردا این آقا پیدا میکنه یا نه. دندونم رو اون روز اون دکتری که قرار بود ببینه نیومد نرفتم. و چون از درد نداشتم دیگه جای دیگه نرفتم. یه همچین آدم خلی هستم من. گفتم شنبه میام که پزشکه هست. حالا هم بخاطر پرواز نمیتونم دندونم رو بکشم چون قطعا یک روزه ترمیم نمیشه. 

باید بزارم بعد سفر. انشاءلله همه کارهاشون جور بشه ماهم همینطور. اون خواهرم مامان محیا قرار بوده با شوهرش و محیا باهامون بیان ترکیه ولی وقتی ارمنستان شد گفت نمیام من برا خرید میخواستم بیام ترکیه. بهش گفتم اون جا هم برندها هستن و از ترکیه ارزونتر هم هست گفت نمیدونم شاید بیام ولی میدونم نمیاد.

دلم میخواد یکی همراهمون باشه. به داداشمم گفتم بیا پاسپورتش منقضی شده. 

راستی, به دوست همسری پیام دادم. همون که خانومش بیشعوره. همسری گفته بوده بیان خونمون سه شنبه که من موندم تهران. بعد اون جریان ها نمیخوام فکر کنه من مانع ارتباط هستم. به همسری گفتم این رو و شماره دوستش رو گرفتم. خیلی محترمانه سلام علیک کردم و خودمو معرفی کردم. براش توضیح دادم که مادرخانم برادرم فوت کرده و باید مراسم های ختمش بمونم تهران و اینکه میام ساری میخوام دعوت کنم یک شب افطار تشریف بیارن منزل ما. و گفتم همسری همش بمن میگه شما مثل برادرید و من میخوام این برادری حفظ بشه. 

تشکر کرد. گفت سر ما هم این روزها خیلی شلوغه و انشالله فرصت زیاده. هرکاری کردم دیدم اصصصصلا نمیتونم خودم رو راضی کنم که به خانومش بگم. و حتما خودش هم فهمیده همین که به اون پیام دادم ینی واقعا از خانومش دلخورم. گفتم که اون شب همسری همه چیز رو براش شرح داده بود.

بچه ها بیاید برام کامنت بزارید, باهام حرف بزنید, دلم یه جوریه.

[ شنبه 6 خرداد 1396 ] [ 00:58 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 75605