X
تبلیغات
رایتل

سلام.

از ارمنستان برگشتیم. دیروز صبح رسیدیم تهران. راستش چندباری از اونجا اومدم براتون بنویسم ولی به قدری برناممون فشرده و خسته کننده بود که نتونستم. 

سفر زمینی ما سفر سختی نبود.  ینی اون طوری که من فکر میکردم حالم بد بشه و اذیت بشم نبود خدایی. از تهران که خارج شدیم هنوز اذان ظهر رو نداده بودن و من روزه ام رو باز کردم. یه جایی تو قزوین ایستادیم و بعد نماز ناهار خوردیم. همسری جوجه کباب گرفت برام. ظرف ها و دکور رستوران سنتی بود که من خیلی لذت بردم. زنداداش دومیم برام کوکو درست کرده بود با مقداری آجیل و شکلات برام گذاشت که ببرم. و اوناها رو شب با نون باگدهای نواوران که همسری خریده بود خوردیم. خیلی بهم چسبید. لب مرز یک حسی داشتم. اولین باری بود که داشتم پامو از ایران میگذاشتم بیرون. یه جور حس غربت من رو گرفته بود و دلتنگ مامان و بابا و بقیه خواهرزاده برادرزاده هام شدم. زمانی که تو پاسپورتمون مهر خورد و ما از روی روز ارس رد شدیم تا به سمت ارمنستان بریم من دچار احساسات مختلفی از جمله غم, ناراحتی, هیجان دیدن کشور جدید, دلتنگی و اینها بودم. آخر پل سرباز ارمنی پاسپورتمون رو توی دست من دید و اجازه ورود داد. وقتی وارد ساختمون اونها شدم یک خانم پاسپورت ها رو مهر میزد. ینی اولین تصویر و باور من ازینکه الان خارج از ایرانم رو این خانوم بهم داد. شبیه ارمنی هام نبود بیشتر شبیه آلمانی ها بود, یه چشم آبی با موهای کوتاه بور. بعد از اون سه ساعتی معطل شدیم تا اتوبوسمون بیاد و بریم.

جاده از مرز تا نزدیکی های ایروان پیچ های خییییلی تندی داشت. تند تر و باریک تر از جاده چالوس. اما راننده مهارت داشت. وسط جاده پر از مه بود و ما کنار یک رستوران توراهی خیلی زیبا و تمیز ایستادیم. اونجا نیمرو خوردیم و چایی. خیلی بهم چسبید. یه زن و شوهر عقده ای هم بودن که یه بطری مشروب خریدن و اومدن بیرون گرفتن بغلشون و باهاش شروع کردن به عکس گرفتن, همه و حتی ارمنی ها یه جوری نگاهشون میکردن. توی راه خوابیدم تا خود ایروان. همسری بیدارم کرد و من از شیشه به بیرون نگاه کردم. تغییر ظاهر خانم ها برام جالب بود تو نگاه اول. بعدم رفتیم بلیط برگشت رو همونجا گرفتیم و راهی هتل شدیم که از قبل با اینترنت رززوش کرده بودیم, . حدود یازده و نیم رسیدیم.یکی از هم اتوبوسی هامون که اونم وک کار داشت اومد گفت سیستم وک قطعه. ولی با این حال ما ظهر حدود  یک رفتیم وک. راهمون ندادن تو و گفتن امروز نوبت به شما نمیرسه با این حال ما و چند نفر دیگه پشت در ایستادیم و نرفتیم. تو گروه ویزا همه میگفتن کارتون همش پنج دیقه طول میکشه ولی اون روز گویا کلا سیستم مشکل داشت که بعد چهل دیقه یه نفر میومد بیرون. اخرش یه لیست نوشتیم و رفتیم. رفتیم کیک و ابمیوه گرفتیم و خوردیم. قبلش پیتزای سبزیجات سفارش دادیم طرف رفت یه پیتزای بوگندو اورد روش دوتا گوجه داشت گفت بفرما. دیدیم پیتزای رون خوکه.   و در مقابل اعتراضمون نهایت پول پیتزا رو گرفت و برگشتیم. اینجا بهم حس غربت دست داد. بعد از کمی استراحت تو هتل رفتیم تو خیابون ای اطراف میدون هراپاگ یا همون جمهوری گشتیم. بستنی خریدیم خوردیم. خیلی مردم شاد و بی دغدغه بودن. اگر میخواستیم از خط عابر پیاده رد شیم ماشین ها بخاطرمون می ایستادن تا رد شیم و این برامون خیلی لذت بخش بود. تا شب کلی راه رفتیم و تا ساختمون اپرا قدم زدیم و چندتا عکس گرفتیم.  شب با یکی از همسفرها که یک اقای مودب و مومن بود هم سن خودمون رفتیم رستوران ایرانی و شام خوردیم.  غذاش معمولی بود ولی چون ما خیلی دنبال غذای حلال گشته بودیم اونجا برامون نعمتی بود. شب خیلی خسته بودم و زود خوابم برد. هتلمون رو به روی یک پارک بزرگ بود و اتاقمون ویوی قشنگی داشت. اما خیلی دور از انتظار من بود بعنوان یک هتل سه ستاره.  معمولی بود. البته فک کنم ما اتاق از طبقه معمولی گرفته بودیم نه سه ستاره ولی مگه طبقه بندی داره؟ نمیدونم والا. این از روز اول.

بقیش رو بعدا میام مینویسم.

[ جمعه 19 خرداد 1396 ] [ 17:44 ] [ زهرا ] [ نظرات (1) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82450