سلام.

روز دوم ساعت شیش و نیم پاشدیم و از بسته خرمایی که زنداداشم داده بود دوتا خرما خوردیم با آبمیوه و راهی وک شدیم. ساعت هفت اونجا بودیم و چند نفری قبل ما اونجا نشسته بودن. اونها هم از نو لیستی نوشته بودند و ماهم اسممون رو نوشتیم. ساعت هشت و نیم چند نفر اومدن که دیروز کارشون مونده بود, بحث پیش اومد و ما گفتیم شما صبحونتون رو خوردین خوابتونم کردین حالا اومدین میخواید همون اول برید تو. و ما فردا بلیط داریم و داریم برمیگردیم. البته اینها رو ما نگفتیم ها, اونهایی که همراه ما صبح زود اومده بودن. یه خانومم بود که دعوا داشت و با اخم و عصبانیت شدید دیر اومده و نفر اولم میخواست بره تو. اخه لیستی که اونا نوشته بودن با لیستی که ما دیروز نوشته بودیم فرق داشت ولی ما صبح گفتیم دیروز لیست بوده ولی قبول نکردن   چون کسی که کارش گیره نمیگیره بخوابه فقط به دلخوشی یک لیست و صبح زود میاد پی کارش. خلاصه که ماهایی که دیروز هم لیست نوشته بودیم امروزم نوشته بودیم هیچ, لیست همونا افتاد اول و البته هشت نفر بیشتر نبودن و تعدادی ازونهام صبح زود امروز اومده بودن و من و همسری شدیم نفر نهم و دهم.

حدود ساعت ده و نیم نوبت به ما رسید. کارمون رو یه خانم باشخصیت ارمنی که یه لباس سپید و دامن کوتاه مشکی تنش بود انجام داد. من ابتدا متوجه منظورش شدم اما موقع عکس از قرنیه چشم نفهمیدم چی میگه و یک پسر ارمنی ایرانی که تو اتاق بود من رو راهنمایی کرد. خدا خیرش بده. خانومم فک کنم متوجه خنگی من شد که وقتی تموم شد با یه لحن مهربون و بامحبتی گفت اکی,  ایتز فینیشد. و من از لبخندش خیلی قوت قلب گرفتم.  اون آقا هم دوتا بارکد چسبوند به کاغذ و داد دستم و منم ازش تشکر کردم که راهنماییم کرده بود گفت خواهش میکنم انجام وظیفس.

وقتی اومدیم بیرون احساس سبکی بیش از حدی داشتم و همونجا به همسری گفتم بیا یه سلفی بگیریم و اون خنده های از ته دلمون کاملا تو عکس مشخصه. 

ازونجا که صبحونه هتل رو از دست داده بودیم رفتیم کافه,  اب میوه و شیرین عسل خریدیم. یه بلوار منتهی به میدون  جمهوری رو یه حالت کافه و فست فود درست کردن کع وسطش آب نمای زیبایی داره و در انتهاش نیمکت هست رو به روی یک استخر کم عمق با فواره. خیلی اون تیکه رو دوست داشتم چون درخت بالای نیمکت علاوه بر سایه عطر خوش شکوفه های سپیدش رو بهمون هدیه میداد. 

صبحونه خوردیم و دیگه هتل نرفتیم. شب قبلش با اون اقایی که اشنا شده بودیم تو راه کلی قدم زده بودیم خیابون ها رو و چندجا مغازه باقیمت دیده بودیم. با همسری راهی اونجا شدیم. برای خواهرزاده برادرزاده هام پل سر خریدیم, کلاه گرفتیم, برای خودم شلوار لی زارا خریدم, کتونی خریدم, لباس خریدم و شلوارک, همشم از حراج  یه لباسهایی بود نود تومن دیویست تومن و اینها خیلی خوشگل بودن ولی نخریدم پول نداشتیم. برا مادر شوهرم یه کیف از همونجا که من کیف خریدم خریدیم.  مامانم بهم پول داده بود که اگر کم اوردیم اونجا دستمون خالی نمونه گفتم با پولش برای مامان لباس بخرم همسری نمیزاش هی میگفت گرونه اخرش گفتم بابا پول خودشه تو که نمیدی انقد حرص میخوری گفت نه بحث پولش نیس میگم جنساش الکی گرونه. اخر سر یه لباس خیلی خوشگل با جنس عالی پیدا کردم ولی نهایت همسری تحت تاثیر حرف های اون پسره که باهامون بود نزاشت بخرم. خیلی ناراحت شدم که برا مامان چیزی نگرفتم الان میگم کاش میخریدمش همون رو. حتی مغازه های دکوری قوری و اینام رفتم خییییلی گرون بود و نشد بخرم.

ظهر ناهار رفتیم دنبال غذای حلال که اصلا نمیفهمیدن حلال ینی چی اون رستوان ایرانی هم معمولی بود و اریا هم که خیلی تعریفش رو شنیدیم گفتیم باشه واسه شب و رفتیم کی اف سی 

اونجا گفتن حلاله ولی من اعتماد نکردم گفتم پیتزای سبزیجات بخوریم. سبزیجاتش مث اون یکی نبود واقعا سبزیجات بود. عالی بود طعمش هرچی بگم کمه. و اینکه یه دونش دو نفر رو سیر میکنه. از غذای من و همسری موند که گفتم بزارن تو پاکت و ببریم برای شام دیگه نریم بیرون.

توی مسیر همسری به تحریک اون اقا مجدد به حرف من گوش نداد و انداختش دور و شب رو خیلی شیک گفت پول ندارم بازم ابمیوه و شیرین عسل خوردیم!!

اهان عصر مسجد کبود هم رفتیم خیلی قشنگ بود تو حیاطش درخت میوه داشت. گوجه سبز و گیلاس و زرد الو و توت و...  بعد نماز میوه خوردیم. اون اقا گفت بریم دریاچه و من و همسری خیلی خسته بودیم چون از شیش استراحت نکرده بودیم و رفتیم هتل, قرار شد هفت غروب پاشیم بریم خرید برا مامان که تا ده خوابیدیم و مغازه ها بسته بودن. فقط رفتیم شیرین عسل و ابمیوه چو بستنی خریدیم . خیلی خسته بودم  و زود خوابم برد.  روز بعد هم روزیه که برگشتیم و مجدد میام مینویسم.

[ یکشنبه 21 خرداد 1396 ] [ 02:50 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 103340