X
تبلیغات
رایتل

سلام.

روز آخر که راه افتادیم رو ننوشتم.

خوب صبحش پاشدیم هفت اماده بودیم و اتاق رو مرتب کردیم و رفتیم طبقه دوم که سالن غذاخوری بود.

خیلی گشنم بود. دیدم به به یه میز بزرگ پر از خوردنی های رنگ و وارنگ. ولی...

تماما یا توش گوشت بود که از رنگ صورتیش داد میزد گوشت خوکه و یا به هر حال حلال نیس دیگه! همینطور شیر و کره و پنیر و اینا هیچی نخوردیم همسری و خودم گفتیم شاید لبنیات هم از خوکه. از اون میز بزرگ و رنگ و وارنگ فقط یه برش کیک صبحانه چندتا تکه پرتقال و سیب و نیمرو برداشتیم. خیلی گشنمون بود و چندتا نیمرو با نون خوردیم. به همسری گفتم دیروز چقد ناراحت بودم صبحونه هتل رو از دست دادم! والا هتل های ایران خیلی بهتره صبحانش و البته اونجا از همه چی میشه خورد.

ایرانی های دیگه میومدن و همه هم میرفتن سراغ همون موارد مذکور و به منم نگاه میکردن که روسری داشتم. حتی یه خانومه که البته نمیدونم ایرانی بود یا نه منو با انگشت به شوهرش نشون داد که البته من اصلا برام مهم نبود.

بعدش گفتم بیا بریم برا مامان یه چیزی بخرم ساعت هشت و نیم اینا بود گفت الان مغازه ها بسته و اینا و من گفتم حالا بریم ببینیم ولی گفت نه و نیومد. ساعت ده رفتیم کنار اتوبوسمون  و کیف و چمدون رو گذاشتیم توش. بعدش هم با همون آقاهه رفتیم همونجا که پیتزای خوک به ما انداخته بودن و من بستنی سفارش دادم. همسری نمیومد انقدر گفتم دیگه دلش سوخت و منو برد. داشتم بستنی میخوردم حس کردم ته طعمش یه طعم ترشی داره و خوشایندم نبود. بقیه که میخوردن خیلی راضی و خوشحال بودن و پیش خودم فکر کردم نکنه اینم از شیر خوکه و بدم اومد یهویی. دیگه نخوردم. همسریم یه دل سیر تو ارمنستان کوکا کولا خورد خخخخخ اون صبحم خورد. فقط من بستنی خورده بودم.

دیگه راه افتادیم. توی مسیر کمی دهکده ها رو نگاه کردم و اون کوهی که آرارات نام داره و تو اینترنت خونده بودم گویا همون کوه‌جودی هست که کشتی حضرت نوح بهش لنگر انداخت.

خوابم برده بود که اون آقاهه اومد و گفت من بیام پیش تو بشینم  و باهم حرف بزنیم خانومت اگر اینجا سختشه بیاد جای من که من بیام پیش تو!!! من خواب و بیدار بودم ولی چشم هامو باز نکردم.

خواستم ببینم همسری چی میگه. اونم بیدارم کرد گفت زهرا جان سختته مبخوای بری جلو؟ منم چشم هامو باز نکردم همونجوری کفری اخم کردم گفتم نه راحتم! 

پسره پر رو. نمیگه زن و شوهر پیش هم باشن راحتن. و همسری هم رااااحت منو بیدار میکنه نمیگه نه دلم میخواد زنم پیشم باشه .

بعد که اون رفت بهش توپیدم . و گفتم این پسره دیگه خیلی رو گرفته و البته تقصیری نداره همه میدونن تو برا زنت ارزش قایل نیستی وقتی تو راه رفتنم‌‌با اون قدم‌ میزنی و من عقب میمونم!!

چندساعت بعد مجدد بهش پیام داد گفت خانومت بیاد جای من که همسری جوابش رو داد و گفت هر دو دوست داریم کنار هم باشیم و این طبیعیه.

دیگه بازخوابیدم‌ و موقع ناهار بیدار شدم همونجایی که موقع اومدن صبحونه خورده بودیم. اونجا نمازمونم خوندیم و جالب که تو نمازخونش چادر. قران. مفاتیح. ارتباط با خدا سجاده همه چی بود با اینکه همشون ارمنی بودن . همسری پرسید گوشت هاتون حلاله و گفتن اره و حتی یه نفرشون گفت ما ارامنه هم مث شما حیوانات رو ذبح میکنیم و برام جالب بود البته اگر منظورش رو درست فهمیده باشم خخخخ.

جوجه خوردیم. خیلی خوشمزه بود. خیلی. ولی من چون بازم تو شک مونده بودم برام لذت بخش نبود با اون همه خوشمزگی. دیگه خوابیدم تا مرز. لب مرز کمی فضا امنیتی بود. اخه اون روز صبح د.ا. ع.ش به تهران و مجلس حمله کرده بود.

یه اقای پرتقالی تو اتوبوس ما بود که هم تو مرز ارمنستان هم ایران خیلی بهش گیر دادن بنده خدا رو.

زمانی که داشتم به طرف مرز ایران میومدم خییییلی حس خوبی داشتم. خندم میگیره ولی انگار صد سال از خونه دور بودم. پرچم ایران رو که دیدم و اون تابلوی به جمهوری اسلامی ایران خوش آمدید انگار قلبم روشن شد انگار حس غریبی رفت و حس امنیت اومد. به همسری گفتم اونا که ده سال پونزده سال از کشور دورن وقتی میان چه حسی دارن؟؟ وقتی ما بعد چند روز این طوری هستیم؟! رود ارس رو که دیدم اونقدر جوشان و خروشان حس غرور بهم دست میداد. خدایا شکرت.

از اونجام تا نزدیکی های جلفا هوا تاریک شده بود که یهو جلو اتوبوس رو گرفتن . من رنگم عین گچ سفید شد. سرباز های تفنگ به دست و لباس شخصی . فکر کردم د.ا.ع. شی هان. مردم ینی. اومدن کلی اتوبوس رو گشتن. س.پ.ا. ه هی ها بودن. حتی پیچ و مهره ها رو دراودن و همه چیو همه جای ماشین رو نه یک بار چندین بار گشتن. گفتن بخاطر مساله امروز نیس و نگران نباشید. خلاصه یک ساعت تمام گشتن و نهایت گذاشتن بریم.وقتی ازون جاده مخوف بی چراغ مرزی رد شدیم و به شهر ها رسیدیم قلبم روشن شد و ترسم ریخت. تبریز همونجا که اوندفه ایستادیم ایستادیم. نماز مغرب و عشا رو خوندیم. من گشنم نبود ولی ازونجایی که فردا قبل اذان ظهر میرسیدیم تهران کباب سفارش دادم که بعنوان سحری بخورم تا فردا رو روزه بگیرم.

همسری آبگوشت گرفت منم دو لقمه کنارش خوردم خییییلی خوب بود ولی کباب من تعریفی نداشت.اون اقام پیش ما نشست و باهم غذا خوردیم. 

دیگه خوابیدم تا خود تهران. اون اقای پرتقالی بلد نبود چطور بره هتلش و پرسید این تاکسیها چطورن؟ همسری براش اسنپ گرفت. خودمونم رفتیم. هی به اون پسره میگفتم خدافظ و اینا که بره دیگه ول کن ما نبود وایستاد ما سوار ماشین شیم بعد رفت. خخخخخ 

از دیدن خونواده خیلی خوشحال شدم بقیه هم همینطور.خیلی خسته بودیم اون که نخوابید با دوستش چت میکرد من بیهوووش شدم وسطای خواب بیدارم کرد که دوستم میگه بیان خونه ما همراه زنش باهم باشیم منم قاطی کردم گفتم تو چرا آ دم خسته اس خوابه بخاطر چیزای مسخره بیدار میکنی آدمو! خوب بگو زنم روزه اس تازه از سفر طولانی ا مدیم خسته اس خوابه و روزه گرفتتش نمیتونی بگی؟ باید بیدار کنی آدمو؟ همه چیز برات با ارزشه الا من!

اون شب هم افطار خونه داداشم که زنش خاله همسریه دعوت بودیم فردا صبحم همسری رفت شمال. منو نبرد گفت سشتبه میام تهران برا کار شرکت همون موقه میبرمت.

سشنبه هم نیومد گفت شنبه هفته بعد.

بازم گفت شرکت نفرستاد منو و دوشنبه.

امروز پنج شنبه اس و اون هنوز نیومده! گفت عید فطر که بازم الان میگه شاید بعد عید بیام که جاده خلوت باشه.

دیگه امروز باهاش کلی دعوا کردم و گفتم بچه ننه ای و فقط میخوای پیش مامانت باشی و نمیای دنبالم پس من کی وسایلمو جم کنم خونه رو تحویل بدم! خیلی جر و بحث کردیم و هر دوطرف پریدیم بهمدیگه. خلاصه که حالا میگه عید میام تهران. نمیدونم والا میاد یا باز فقط حرف میزنه.

[ پنج‌شنبه 1 تیر 1396 ] [ 04:08 ] [ زهرا ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82450