X
تبلیغات
رایتل

همین چند دقیقه پیش پست گذاشتم اما حس کردم دوست دارم به اینها جداگانهو توی پست مجزا اشاره کنم.

پدرمادرم اومده تهران. بخاطر افسردگی و اینها.‌ که ببریمش دکتر. راستش به جز مادر من و دایی کوچیکم هیییییچ کسی نگران و مراقب آقاجون نیست و همه فقط پولش رو میخوان. آقاجونم خیلی ثروتمنده و برای همه بچه هاش چندتا خونه و مغازه و ماشین و اینا گرفته. به جز مادر من  که فقط یه قطعه زمین به مامانم‌داد. در حالی که این همه هم هواش رو داره و همش میگه پول پدرم ذره ای برام‌‌ارزش نداره. مثلا یه زمین میفروشه پونصد ملیون بعد معلوم نمیشه این پولو چیکار کرده ولی خوب همه میدونن داده به دایی ها. که البته دایی کوچیکمم زیاد بهش نمیده با اینکه نگهش میداره.

داروهای ضد افسردگیش رو بهش میدم . عوارض نداره فقط میگه دهنم خشک میشه که البته الان بعد یک هفته مصرف حالا یا عادت کرده یا برطرف شده که دیگه نمیگه دهنم خشک میشه .

یک چیز دیگه اینکه من و همسری جدیدا خیلی دعوا میکنیم. من حس میکنم دوری از اون و خونه و البته کارهای تلمبار شده برای جمع کردن وسایل و تحویل خونه دلیلشه. اونم که کلا جوشی و الانم که ور دل مادرشه دیگه حریفش نیستم.

اون شبی که اومده بود تهران که فرداش بریم ارمنستان حدودای سه شب یکی ازون دخترا که تو کلاس زبانشون باهم بودن و گروه هم تشکیل داده بودن (یادتونه حتما ماجراهای اون گروهو) بهش پی ام داده. سلام علیک و اینکه این روزها خیلی یادت میکنم و بدی دیدی حلال کن و این حرفها. منو میگین کارد میزدی خونم در نمیومد.اینکه چرااااا همه دخترا راحت بهش پیام میدن و نمیگن این زن داره و نباید نصفه شب بهش پیام بدیم؟! چندباراومدم بزنم متاسفانه ساعت خوبی پیام ندادید و همسرم خوابه! ولی نزدم گفتم آبروش رو نبرم. بیدارش کردم و گفتم این خانومه بهت پیام داده منم میخوام جواب بدم با کلی دعوا و پرویی گوشی رو ازم گرفت منم قهر کردم رفتم بالا که سحری بخورم. بعدم بهش گفتم بیا بالا بخواب چون خوابت سنگین میشه پایین و خواب میمونیم. خودم بالا خوابیدم ولی اون نیومدو همون پایین موند.

در نهایت دیگه صبح ادامه ندادم چون نمیخواستم سفرمون زهر بشه بهم.

کلی قسم و آیه که به خدا من اصلا از وقتی لفت دادم دیگه با هیچکدوم بچه ها در ارتباط نبستم و فقط همون پسره هس که باهمیم و ازین حرفها بعدم بهش گفتم باید همین الان جلو چشم من بلاکش کنی و بلاکش کرد.

یادم میفته کفری میشم. در هر ساعتی از شبانه روز پیام‌بدن جواب میده و اونام میگن زنش سیب زمینیه دیگه راحتن.

فعلا که شااااااید اصلاح شده باشه.

همسری رو میشناسم. میدونم‌واقعا اهل این حرفها نبس و تمام روابطش درسی و کاری هست اما خوشم نمیاد از ایییین همه رو دادن به زن ها و دخترایی که دور از جون شما الان هار شدن.

پ.ن: ای دا جوووون خیلی خوشحالم که برگشتی و کمی پست هات ناراحتم کرده. کاش میشد کامنت گذاشت اگر صلاح میدونی نبندش. برات آرزوهای خوب میکنم تو این سحر ماه مبارک رمضان.

[ پنج‌شنبه 1 تیر 1396 ] [ 04:43 ] [ زهرا ] [ نظرات (0) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 71847