کلافه و عصبی ام.

همسری نمیاد دنبالم. همینطور ور دل ننشه. اصابمو ریخته بهمم.

اصلا مامان و خواهرامم اصابمو میریزن بهم .

میخوان برا عید برن روستای پدریم. میگن توام بیا! گفتم من الان یک ماه و نیمه تهرانم خونه نرفتم الانم نرم پاشم بیام با شماها روستا؟ خواهرم مامان محیا میگه بیا این اخرین مسافرتمونه ها بعدش میری کانادا به دلت میمونه.

مامانم میگه بیا دیگه تو که این همه مدت اینجا بودی حالا سه چاهار روزم روش. بیا میریم بعد میری خونت.

دیگه نمیگن بابا برو خونت شوهرت تنهاس.

البته خواهر دومیم همش میگه ببین همسریت چی میگه. بابامم همین طور

به همسری گفتم بیا باهم بریم اونم قاطی تر از همه.

میگه من اونجا رو دوس ندارم و نمیام‌و نهایت یک روز میام که اونجا پدربزرگ مادربزرگ‌خودمم هستن باهاشون خداحافظی کنم! ینی تهش هم نمیگه بخاطر تو!!

کلافه شدم از دست همشون. واقعا از دو طرف تحت فشار شدیدم. همسری قول داده بود باهام یه بار بیاد روستا. حالا طبق معمول ازونجایی که مردنیس که قولش قول باشه میگه خودت برو.

منم الان هرچی از دهنم درومد بهش گفتم. گفتم برو یکم‌ازون دوستت یاد بگیر همه جا کنار زنشه منم همیشه مث بیوه زنام.

بعدم گفتم اصلا نیا بهتر که نباشی تو مایه خجالت منی چون هم ترسویی هم مرد نبستی هیچ وقت سر قولت نمیمونی. گفتم خواجه از تو مردتره!!

پشیمون نیستم بخاطر حرفهای زشتی که الان بهش زدم. حقیقته همش حقیقته.

بمونه ور دل ننش!!

حالا صب که پیاممو ببینه حتما باز میخواد جوش بیاره و بدتر جوابمو بده.

خسته ام از دست همه. و از دست خودم که بی عرضه و احمق و بی اراده و بچه ام همه برام تصمیم میگیرن.

ولی بخدا من خیلی مستقل بودم. بعد ازدواج و اوووون همه تحقیر الان ذره ای اعتماد به نفس ندارم. همش باید ببینم بقیه چه تصمیمی برام دارن.

اه

اه

خاک بر سرت زهرای بی عرضه.


[ جمعه 2 تیر 1396 ] [ 04:40 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 103340