X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سلام.

امروز هم ویزای ما نیومد. تو گروه تعدادی از بچه ها اومده ویزاهاشون. حالا با امید میگم دیگه حتما هفته بعد میاد. مگه نه؟

نه به اون که اووونقدر حالم بد بود منیتوبا اکی شده نه به الان که دلم میخواد ازین انتظار کشنده خلاص شم و بیاد ویزا زودتر.

دوستش هفته پیش رفت کره زنش رو نبرد. برا کنفرانسی که استادش گفته بود. دو روز پیش هم برگشتن کانادا.

بلیط ها خیلی گرون شده. ینی الان شده چاهار پنج تومن و اینکه میگن بیشتر هم میشه. اکثر بچه های گروه خریدن آفری اگر گیرشون اومد. درحالی که هنوز ویزاهامون نیومده.

همسریم از هواپیمایی قطر بلیط گیر آورد سه و دیویست و رزو کرد. قرار شد داداشش دو تومن بده که بدیم به اونا رزرو کنن تا هفته بعد هم بقیه پول رو بدیم

خونه رو هنوز کسی نپسندیده! اگه مستاجر نیاد چی؟ اگر هم کسی پسندیده با پولش کنار نیومده.

والا تا پول نباشه چطور بلیط بگیریم.

مادرم گفت سرویس چوبت رو بفروش. میگه بخوای پنج شیش سال بزاری بمونه یه وقتی شمالم شرجیه توش چیزی میره خراب میکنه مبلها رو الان هستی ازش استفاده میکنی اگه بلااستفاده یه چندسال بخواد بمونه دیگه خوب نیس‌ برگشتی قشنگترش رو میخری یا نهایت خودم برات میخرم. 

اصلا دلم نمیاد. خیلی مبلها و تختم رو دوست دارم. بهش وابستم ولی چند روزه که دارم فکر میکنم اگر دل کندن نباشه آدم نمیتونه پیشرفت کنه. راضی شدم بفروشم و بلیط بخریم.

استفاده نشده اس اصلا. آخه من که همش تهران بودم. نوی نوعه.

اگر همسری و مادر محترمشون سرویس طلای نازنین من رو نفروخته بودن الان مشکلی نبود اونو میفروختیم و بلیط میخریدیم.

هر روزبه همسری میگم برو از انبار کارتن وسایل رو بیار من جمع کنم تنبل نمیره! اخرش هم مامانش میخواد بگه خودت برو بیار.

اوردنش مساله ای نیس ولی کلا کلفت میخواد واسه پسرش! 

خوب تو که از سرکار میای از پارکینگ چندتا کارتن رو از انباری در بیار بیار بالا. آسانسور نداریم؟ عیب نداره. هر روز که میای چندتا کارتن رو بیار بالا. 

لباسها رو تقریبا جمع کردم. یک سری ها دور ریختنی هس. یک سری ها قابل استفاده و تمیزه میتونم بدم به کسی که نیاز داره. یه سری ها رو گذاشتم برای دختر آیندم. مطمینم اون موقه چیزایی که الان مد بود دوباره مد میشه میدم بپوشه نوستالژی باشه برا خودمم. 

یک سریها رو هم که میخوام ببرم. 

مونده ظرف و ظروف که جمع میشه به زودی به امیدخدا. اگر این همسری تنبل یه کمکی برسونه. میدونم نمیکنه که آخرش مادرش بیاد بکنه. دیروزم گیر داده بود مامانمو دعوت کن. گفتم صد دفعه من ایشون رو دعوت گردم والا مهمونهای دیگه هم داشتم ایشون پامیشد همراهشون میومد دیگه الان تو این بلبشوی جمع کردن لباسها دعوت کردنت چیه دیگه. بهش برخورد. به درک! بر بخوره. میاد به همممممه وسایل خصوصی من دست میزنه و کار داره.خوشم نمیاد دیگه. عه. بی احترامی که نمیکنم میگم تو این اوضا نمیتونم.

الانم زنگ زد و اعصابش از پول بلیط و رزرو و خونه گرفتن اونجا و مستاجر نیومدن خونه اینجا و اینا اصابش خورد بود بامن دعوا کرد.

بهش گفتم تو خیلی ضعیف و ترسویی همیشه تو مشکلات بجای صبوری و حل کردن میای بامن دعوا میکنی تا خودتو آروم کنی و ضعف خودت رو نشون من میدی با این کار!

دروغم نگفتم. همینه دیگه!!

[ چهارشنبه 14 تیر 1396 ] [ 14:55 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 109682