X
تبلیغات
رایتل

سلام.

اون روز که پست گذاشتم‌ دلم یه طوری دلتنگ و ناراحت شد و به همسری گفتم برای جمعه مامانت رو دعوت کن. اونم گفت. 

چاهارشنبه دیگه با زور و سلام و صلوات فرستادمش رفت کارتن ها رو بخش اعظمش رو آورد بالا ریخت تو اتاق خوابی که کاربرد نداره خالیه همش. منم کریستال ها و اینا رو جمع کردم و کارتنش هم چسب کاری کردم.

آبمیوه گیریم رو بار اول اومدم روشن کنم روشن نشد اصلا. پاییز پارسال بهش گفتم برو ببین نمایندگی مولینکس تو ساری کجاست نشونش بده بگو چشه هنوز استفاده نشده روشن نمیشه‌ چندین بار ازون موقه گفتم هنوز نرفته. همینطور اون روز که جاهازم رو چیدیم یکی از پیچ های لولای میزآرایشم گم شد ازون روز قرار بود بره درست کنه هنووز نکرده. اینجوریه . از بس مادرش همه کارا رو کرده و علنان هم جلو من میگه هروز نمیخواد بری نونوایی بخر فریز کن هروز زهرا یه تیکه دراره تا موقع صبونه نرم میشه!

شانس اوردم مکروفر هس وگرنه هروز باید نون یخ زده میخوردم اخه بابای من هر روز نون گرم میگیره برا صبحونه عادت نداشتم اصلا.

مامانش رو جمعه دعوت کردم ولی پنج شنبه غروب پاشدن اومدن با داداشش.

وای داداشش!!

قبل هرچیزی بگم برادرشوهرم خیلی با معرفت و مهربون و از طرفی به قول معروف داش مشدیه. خیلی خوبه. ولی راحتی بیش از حدش تو خونه ما روانیم کرده.

تا میاد میره سر یخچال ببینه چی داریم.

وقتی رسیدن من بخاطر اینکه دوست داره کیک اسفنجی پختم براش. گذاشته بودمش رو میز که خنک شه ببرمش بزارم تو ظرف. تا اومد چاقو ورداشت تیکه کرد کیک رو. ینی خون خونمو می خورد. زد خراب کرد  گردی کیک رو. نصفشو خورد. شانس اوردم یکی دیگه اونور گذاشته بودم. اون نصفه که مونده بود رو بریدم گذاشتم تو ظرف تا برم اون یکی رو بیارم دیدم اینم نصفشو خورده . بازم چیزی نگفتم. خوب پسر خوب منم برا تو درست کردم دیگه تو مهلت بده من ریز کنم بیارم با چایی یا شربت تعارف کنم بعد بشین همه رو بخور. دوباره اون کیک رو تا ریز کنم میچیدم هی میومد ورمیداشت آخرش اصابم خورد شد البته با لحن خیلی اروم‌گفتم وای فلانی من هی میچینم تو هی میای تزیین منو خراب میکنی خوب از اون  ظرف وردار.! بعدم شکلات اب کردم ریختم روش باز اومد ورداره بخوره همسری گفت داداش اینو گذاشته بیاد ب تو و مامان تارف کنه تو از تو قالب وردار.

بعد چایی و اینا من یه ظرف از کیک رو نایلون کشیدم روش گذاشتم رو میز برا فردا سر صبحونه. صب پاشدم دیدم تا تهش رو خورده حتی یه دونه ام نزاشته. انقد بدم اومد.

شام همسری آش دوغ درست کرد بود. به مامانش گفتم فردا برامون قرمه سبزی درست کن خیلی دوست دارم قرمه هاش رو. اونم درست کرد. ینی تا من پاشم خودم از یخچال ورداشته بود بار گذاشته بود. 

عصری برا چایی دیگه چون کیک نبود فقط پولکی و نبات داشتم تو قفسه ها رو نگا کردم دیدم یه بسته بیسکوییت مادر هس فقط اونو چیدم تو ظرف آوردم. حتی مهلت نداد یه نفر یه دونه ورداره همممه رو گذاشت جلوش تند تند خورد. دلم میخواس به مادرشوهرمم تارف کنم. اصلا من اوردم که بخوره ولی اینکه اینجوری میکنه خوشم نمیاد دیگه. بزار مادرشوهرم و همسری هم بردارن یا من انقد خوشگل چیدم ببینن بعد بشینه بخوره!

من تند و تند میوه و شربت و آب طالبی و بستنی و اینام آوردم. بعد عصری که مادرشوهرم خوابید و منم دراز کشیدم کنارش گفتم یکم استراحت کنم همسری گفت نرو تو اتاق خواب همینجا دراز بکش.  داداشش رفت سر یخچال و اومد گفت زهرا پاشو برام قهوه درست کن. اصن جون نداشتم پاشم به همسری گفتم توبرو گفت نه من به تو گفتم تو برام درست کن. گفتم بخدا حال ندارم پاشم خودت درست کن دیگه. گفت پاشو پاشو! همسریم که لاله این مواقع.

دیگه پاشدم شیر و قهوه رو ورداشتم براش درست کردم باز دراز کشیدم خورد گفتم بده فالتو بگیرم. بهدش گفت بازم می خوام. گفتم فلانی ول کن دیگه حال ندارم بخدا ی دیقه بزار دراز بکشم کمرمم درد میکرد. گفت پاشو و اینا باز پاشدم براش درست کردم دوباره.

بعدش میخواس با دوستش بره بیرون گفته بود ساری ام دوستش که خونشون اینجاس گفته بود بریم بیرون. پاشد رفت سر یخچال شیشه های من همه رو دراورد ته یخچالو قشنگ نگا کرد بعد ازون ته شکلات صبحونه منو دراورد بقیه شیشه ها رو گذاشت تو دوباره. شرو کرد تا ته خورد. تا ته ها. یه لقمه تهش نزاشت.

متنفرم ازین کاراش. دلم نمیخواد بی اجازه بره سر یخچالم خوشم نمیاد تو یخچالم بگرده و تا تهش ادم شاااااید چیزی قایم کرده باشه!! 

شب کوفته درست کردم. مامانش گفت نمیخواد زحمت نکش غذای ظهر هست ولی من گذاشتم.

خیییییلی خوشمزه شد و کلی تعریف کردن. شبش دلم نمیخواست برن. بودن خوش گذشت بهم فارغ از اون چند مورد.

دیگه رفتن و منو همسری دلتنگ.

مامانش خواس کمک کنه برا جم کردن وسایل ولی نزاشتم. گفتم نه مامان من همه رو جم کردم این قدرم زیاد نیس روزا بیکارم جم میکنم دیگه نزاشتم بنده خدا خودش همش درحال کاره اینجا گفتم یکم استراحت کنه.

خیلی از داداشش غر زدم نه؟ ولی خدایی خیلی خوب و مهربونه.

تازه دو ملیونم‌به همسری داد که بلیط رو رزرو کنه.

خواهرم سه میلیون بهم داد و ریخت به حسابم و سرویس خوابم رو خرید.

فعلا نیازمند دعای خیرتون‌هستیم برای ویزا و پول بلیط.

[ شنبه 17 تیر 1396 ] [ 08:55 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 75605