سلام.

پنج شنبه هفته پیش رفتم پاسپورت ها رو تحویل گرفتم. نشستم قشنگ نگاهش کردم. به برگ هایی که توی نور خودش رو نشون می‌داد و بالاش نوشته بود canada.

نمی‌دونم شاید هنوز باور ندارم. انگار تا نرم تا نبینم باور نمی‌کنم. با دیدنش خیلی دلتنگ تر شدم. همش محیا رو بغلش می‌کنم و می‌بوسمش. موهاش رو بو می‌کشم. دلم تنگشه از الان. دست و پای مامانم رو می‌بوسم. دلم تنگشونه.

دیشب اومدم شهرستان. همسری اومد دنبالم. دیروز رفتیم هفت تیر. حراج بود. مانتوهای که حالت اسپرت کت و سارافنی بود شیک و خوشگل. مانتوهای که می‌شد اونور مثل پیراهن پوشید. اگه پول داشتم چاهار پنج تا میخریدم. ولی دو تا مانتو خریدم برای خودم و یکی برای مادرشوهرم. مال خودم یه دونه لَخت و بلتد حالت ماکسی خیلی شیک و یک کت و سارافن اسپرت سنتی و قشنگ جفتشم دونه ای چهل و هشت بود. دوتا شلوار کتان پاییزه خیلی خوشگل خریدم دونه ای چهل و نه. و یه شال پونزده تومنی.

خیلی خوشحالم و خداروشکر کردم بخاطر خریدهام‌.

لباس درست و درمون نداشتم.

الان که شهرستان همسری اینام. توی راه خیلی دلم گرفته بود طاقت ندارم از مامانم اینا جدا شم. دوس نداشتم بیام اینجا. دلم می‌خواد آخرین عاشورا و تاسوعای ایرانم رو تهران می‌موندم. حیف!

[ یکشنبه 2 مهر 1396 ] [ 13:26 ] [ زهرا ] [ نظرات (8) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 116119