X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سلام‌

یه ترس خییییلی غریبی اومده تو وجودم. یه ترسی که انگار معلوم نیست بعد یکی دو سال که بخوام برگردم کی هست و کی نیست.

یه غم بزرگ اومده تو دلم. غم ندیدن مامان. غم ندیدن بابا. دارم دیوونه می‌شم‌. درست از شنبه تااااازه انگار حالیم شده که دارم میرم! که زهرا تو میری و معلوم نیس یک سال یا دو سال دیگه بتونی عزیزاتو ببینی. مامانم خیلی دلتنگه. بابام خیلی دلتنگه. گریم میگیره. از محبت هاشون. از توجه خواهر و برادرام.

ما خونواده خیلی وابسته ای هستیم. احساس می‌کنم این دوری تاوان گناهامه. می‌ترسم از آخر هفته. می‌ترسم از رفتن. آینده برام روشنه. می‌دونم خدا هست و به امیدش ما پیشرفت می‌کنیم. اما می‌ترسم‌. مملکت غریب. زبون غریب. آدم های غریب. دلم تنگ میشه واسه مامان و بابا و محیا و بقیه خانوادم.

میترسم از لحظه خداحافظی.

خدایا به ما و خونواده ها قدرت بده. خدایا فقط تو می‌تونی.

[ یکشنبه 12 آذر 1396 ] [ 00:18 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 109682