X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سلام.

پرواز ما با قطر بود. و باید بگم انقدرررر خوب و راحت بود که تمام ترس و نگرانی من از پرواز از بین رفت. خدا رو شکر طول پرواز لذت بخش و آروم بود. تمام دلهره و ترسم پوچ و الکی بود

شب آخر همه خونه پدرم بودیم. هر کاری که می‌کردم دلم می‌خواست ثانیه ها رو حفظ کنم توی ذهنم. انگار تازه قدر لحظه به لحظه رو می‌دونستم. خیلی دلتنگ مادر و پدر و عزیزانم بودم تو همون لحظات. خودم رو نگه داشتم. نگذاشتم گریه کنم. اما همسری همش چسبیده بود به مامانش و حتی پیش مردها هم ننشست پیش خانوما و کنار مادرش نشست. خلاصه که منم کاریش نداشتم چون مادره به هر حال قراره مدت طولانی همو نبینن. فقط لحظه خداحافظی از پدر و مادرم بغضم گرفت. همه تلاشم بود نگذارم اشکم در بیاد اما ناموفق بودم. دست و پای هر دوتا رو بوسیدم. نمی‌گذاشتن اما به زور بوسیدم. گفتم نیان فرودگاه. تقریبا همه اومدن به جز اونا و زنداداش دومم که یه برادرزاده ناتوان جسمی دارم باید پیش اون می‌بود، و برادر بزرگم و داماد دومم. که نمی‌تونستن بیان باید پیش بچه ها میموندن. با محیا هم تو خونه خداحافظی کردم. موند پیش باباش و خواهرم اومد.

توی مسیر هم خوب بودم نگذاشتم اشکم دراد اما لحظه آخر که می‌خواستیم از گیت رد شیم و خونوادم رو برای اخرین بار بوسیدم. خیلی گریه کردم. دلم آشوب بود. پشیمون شدم ازینکه داریم میریم. یه اقای خوش اخلاق فکر کنم لبنانی (بخاطر چهره زیبا و لهجه انگلیسی اش که به عربی می‌زد) از داداشم پرسید کجا داره میگه مگه و داداشم گفت کانادا. خنده قشنگی کرد و گفت کانادا که جای خیلی خوبیه چرا گریه میکنی. هم چهره اش هم اخلاق خوشش شبیه همون داداش دومم بود برا همین تو ذهنم موند. از اخلاق اون خانوم هایی که بازرسی میکردن نگم که خیلی بد بود. واقعا حال خرابم رو خراب تر کردن. انگار تلافی خستگی و مشکلاتشون رو داشتن در میاوردن. هیچ خوشم نیومد. حتی به لباس من گیر دادن که کوتاهه در حالی که بودن کسایی که لباس ها و تیپ هاشون بد تر از من بود. من معمولی بودم. اخرشم پاسپورتمو گرفت داد به یه زن بداخلاق دیگه اونم مشخصاتم رو وارد یه برگه کرد و چیزایی نوشت و با بداخلاقی وقتی به ز ور از توی بار یه مانتوی بلند تا موچ دراوردم و پوشیدم پاسپورتم رو پس داد. هرچی خواهش کردم بزاره برم تا بارم رو باز نکنم به زور چیدمش حرفمو گوش ندادن. اخرش پرسیدم میتونم مانتوم رو درارم چون تا موچ بود کاپشنم داشتم سختم بود با یه لحن خیلی بد گفت : " ببین ازون شیشه ها رد شدی هررر کاری دلت خواس بکن!! " انقدرررر بدم اومد که حد نداشت انگار داشت با یه زن بدکاره بی خونواده حرف میزد. واقعا حالم بهم خورد ازش. اما چیزی نگفتم ترسیدم باز پاسپورتم رو بگیرن نزارن برم. عقده ای بودن دیگه. تو بازرسی دومم بد اخلاق بودن. من توی کری آن خیییییلی بار ریخته بودم. اغراق نیس اگر بگم سی کیلو! تو چمدون کوچولوها تو کوله پشتی ها. تو کیف دستیم تو جیب کاپشنم. دوتا چتر‌. یه زیلو. خدا میدونه چقدررر بار ریختم. البته من داشتم گریه میکردم از غم جدایی و اون خانومه که مسول بار قطری بود دلش سوخت به ما گیر نداد. اما لحظه آخر که داشتیم وارد اون دالانه که میرسید به هواپیما میشدیم دوتا اقاهه بودن یکیشون گیر داد چقد بار دارین میبرین. اون که کنارش بود مسول قطری بود با تندی گفت بیاید اینور و دوباره وزن کرد هی گفتم اقا تو رو خدا وسیله های ضروریمه خواهش میکنم. گفت نهههه خانوم من که بهتون گفته بودم! حالا الکی! داشت جلو اون اقاهه بازارگرمی میکرد. من که تازه اروم شده بودم دوباره گریم گرفت اون اقاهه بهش گفت ولش کن بزار برن. دلش سوخت فک کنم.

همین که مهمون دار ها رو دیدم دروغ نیس که بگم آروم شدم. اخلاق ها کاملا متضاد با آنچه تو فرودگاه بود. خوش اخلاق خوش برخورد. تا قطر پروازمون عالی بود. واقعا اصلا متوجه نمیشدم رو هوام. انگار تو ماشینم.نماز صبحم رو تو آسمون خوندم و خیلی برام لذت بخش بود. خدا رو شکر به راحتی رسیدیم قطر. وارد قطر که شدیم برخورد پرسنل فرودگاه عالی بود. مودب خوش برخورد. بعد دو ساعت وارد هواپیمای دیگه قطر شدیم و رفتیم به سمت مونترال. پرواز عالی بود. کمی با مانیتور جلوم فیلم دیدم کمی بازی کردم. کمی نقشه و طول پرواز رو نگاه کردم. مرتب ازمون پذیرایی می‌کردن. الان وقتی حس میکنم رو اقیانوس بودم میترسم اما اون لحظه اصلا نترسیدم و مطمینم که دعای خیر مادر و پدرم باهام بود که ترسی نداشتم.

یه خانوم و اقای افغانی خیلی خوش اخلاق از تهران تا مونترال همراه ما بودن و خیلی راهنماییمون کردن. خدا عمرشون بده. وقتی رسیدیم مونترال از نظم فرودگاه و برخورد خیلی خوب مردم و پرسنل فروگاه فهمیدم وارد چه جای خوبی شدم. دلم خیلی برای ایران گرفت دلم سوخت با اون وضع برخورد ها تو فرودگاه خودمون و اینها. واقعا ناراحتِ ایران شدم.

تو مونترال پنج ساعت توقف داشتیم تا پرواز داخلیمون. یه خانوم کانادایی اهل مونترال تو فرودگاه کنارمون بود و خیلی مهربون حرف میزد باهامون. کارهای ویزا و اینها رو انجام دادیم. در کمتر از ده دقیقه کارمون انجام شد. چمدون هامونم باز نکردن گفتیم آجیل و سبزی خشک داریم. با ماژیک قرمز یه خط کشید و رفتیم. به همین راحتی.

وقتی وارد هواپیمای داخلی ایرکانادا شدیم خیلی ترسیدم. برخلاف قطر، این ایرلاین هواپیمایی کوچیک و قدیمی داشت. قبل تیک آف بهش کف زدن که ترسم بیشتر شد. همسری گفت نترس چون خیلی سرده کف میزنن و اینها.

تیک آف های قطری خیلی عالی بود اما این خیلی ترسناک بود. چاله های هواییش هم حس میشد کاملا. تا لند کنیم من اصلا از پنجره بیرون رو تماشا نکردم. 

وقتی ام رسیدیم دوست همسری اومد دنبالمون. 

خوب دیگه بقیه اش رو بعدا میگم. فعلا دوستان گلم.

[ شنبه 2 دی 1396 ] [ 00:12 ] [ زهرا ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 109682