سلام.

دوست همسری و همسرش این چند روز خیلی کنار ما بودن‌

در واقع اخلاق های خانومه خیلی تغییر کرده. خوب شده اصلا. برخوردش رفتارش.

اولش روز اول یکمی اونجوری بود اما بعدش خوب شد. کلی کمکمون کردن. دوستِ خانومه تو مهد کودک کار می‌کرد وقتی ما اومدیم ده روز بعد از این شهر رفتن.

حالا اون خانوم مسئول مهد بهش گفته کسی رو میشناسی بهم معرفی کن. خانوم دوست همسری هم بهش گفته منو معرفی کنه. دیشب تو مسجد دیدمش خانومه رو. رفتیم جلو. خانوم دوست همسری گفت زهرا زبانش خوبه اما تو حرف زدن یه خورده میلنگه. اونم گفت عیبی نداره بچه ها بهت یاد میدن. بهمون وقت داد برای دوشنبه که بریم مهد.

استرس دارم. درواقع زبان من نصفه نیمه هم نیس! میترسم.

شبش یکم حرف زدم در حدی که بفهمه متوجه منظورش میشم فکر نکنه اصلا نمیفهمم.

حالا خانوم دوست همسری گفت میام دنبالت دوشنبه میبرمت. بهمم گفت تو یوتیوپ سرچ کن درباره دیکر اینترویو ببین یکم که بتونی جواب بدی به سوالاش.

فعلا مثل اینکه دو روز در هفته می‌خواد. بعدش شاید تمام روز هفته.

خیلی دعا میکنم که خدا مثل همیشه همراهیم کنه. بهم گفتن اگر بتونی این شغل رو بگیری رکورد زدی که تو همون ماه اول رفتی سر کار.

آرزو میکنم هرچی صلاحمه همون بشه.

خدایا کنارم باش.

دعا کنید برام بچه ها. برم سرکار خیلی خوبه به پولش نیاز داریم.

[ شنبه 2 دی 1396 ] [ 20:57 ] [ زهرا ] [ نظرات (8) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 103340