سلام.

دیشب چایی دم کردم‌. شیرینی درست کردم. و منتظر که تشریف بیارن. به خانومه پیام دادم گفتم دیر کردید و اینا گفت منتظرم شوهرم بیاد. خلاصه که ساعت یازده شب شد و خانومه به همسری پیام داد که آقاشون خسته اس و نمیان!

منم کفری شدم چون خسته شده بودم. به خانومه پیام دادم که چرا نمیاید و اینا اونم گفت شوهرم خسته اس اما فکر کنم از دست همسریت ناراحته پرسیدم چرا گفت چیزی نگفت! به همسری گفتم چیکار کردی مگه؟ خیلی تعجب کرد و گفت که نه چیزی نشده اخه. کلی فکر کرد که چی ممکنه شده باشه نهایت به این نتیجه رسید که شاید اون بمن اصرار کرد بریم جایی و من گفتم نه ازین ناراحت شده.

خلاصه که کلی خودش ناراحت شد گفت من این همه  احترام به اونا میزارم ولی اونا خیلی بی ادبن و این حرفا. 

امروز هم عصر حدود چاهار گفت دوستم روزه اس میان اینجا. گفتم تو گفتی بیاید یا اون گفت میام؟ من و من کرد و گفت تارفش کردم. دیگه منم گفتم یه ساعت مونده به اذان! تند و تند حلوا درست کردم و فرنی. اومدم کتلت درست کنم گفت نه چیز دیگه بزار گفته افطار دانشگاه میخورم. خلاصه که گفتم کاش زودتر میگفت فرنی اینا درست نمیکردم.

حالت اکبرجوجه مرغ درست کردم. خیییلی خوب میشه. کنارشم یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده و هویج و قارچ و این چیزا گذاشتم.

اومدن. اقاهه با دلخوری و کمی عصبانیت گفت من دیشب فهمیدم شما چایی دم کردی و زحمت کشیدی و ما نیومدیم خیلی ناراحت شدم اما دلیلش همسریه چون من بهش گفتم نمیام و اون الکی گیر داد و به خانومم گفت راضیش کن. من چون باید صبح زود میرفتم جایی نمیتونستم یازده شب که رسیدم بیام اینجا از اولم بهش گفته بودم که نمیام. یه وقت ما اینجا بدقول در نیایم تو چشم شما. 

گفتم نه اختیار دارید این چه حرفیه همسری هم شما رو دوست داره که بهتون اصرار میکنه. حالا تو دلم کفری بودم هم از اون هم از همسری. که انقدر گیر میده.

خلاصه که شرمنده شد دید من کلی به زحمت افتادم و براش افطار هم درست کردم. 

شب موقع خواب همسری خیلی ناراحت بود. گفت خیلی بی فرهنگن. هم میان خونه آدم هم غر میزنن سرمون. سعی کردم آرومش کنم. الحمدلله تازه متوجه شد که من انقدر جز میزدم گیر نده بیان حق با من بود. گفت دیگه پیله نمیکنم و این حرفها.

بازم خدا کنه موقتی و از روی جو نباشه. واقعا همین کارو کنه.

پیاما رو خوندم از پست قبل. کمی خسته ام. نتونستم جواب بدم. شرمنده ام. ببخشید تو رو خدا.

[ یکشنبه 8 بهمن 1396 ] [ 14:10 ] [ زهرا ] [ نظرات (4) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 116119