سلام.

اون خونواده مذهبی و محترمی که باهاشون آشنا شدیم تا به امروز زیاد باهم در ارتباط بودیم. خانم قراره برن ایران دیدن خانواده و برای همین دیشب رفتیم مک دونالدز با همدیگه. به همراه دوست همسری اینا.

من اینجا ورق بازی رو یاد گرفتم. در واقع حتی خال ها رو هم نمیشناختم چون تو خونمون این بازی جز چیزای تحریم شده بوده. الانم مامانم بدونه بازی میکنم دوام میکنه لابد خخخخخ.

خلاصه که کارمون وقتی بهم میرسیم هفت خبیث هستش.

راستش دوست همسری و خانم خییییلی به همسری جریمه میدن در واقع روتین شده. و خانمش خیییییلی بازی رو جدی میگیره. اگر من و همسری ببریم خیلی بد عصبانی میشه. و واکنش نشون میده که جر زدین و اینها.

دیشب هم همین. کلا خییییلی به همسری گیر میده تو جمع و خیلی ریزترین حرکاتش رو زیر ذره بین قرار میده که مسخره کنه و بخنده. خلاصه که دیشب همسری حکم کرد گیشنیز و منم گیشنیز داشتم و بردم. یهو عصبانی شد قاطی کرد، شماها اگه ما بودیم گیر میدادین و باهم زد و بند کردین و ازین حرفها. قاطی ها. اخم غلیظ و ... همه نگاش میکردن. بعد من گفتم توام که هرکی میبره حرص میخوری. برگشت گفت بزار خودش حرف بزنه من دارم با ایشون حرف میزنم! عجبا! بساطی داریم!

خیییییلی لحنش بد بود. شوهرش یهو نگاش کرد بعد زود منو نگاه کرد تا واکنش من رو ببینه. منم دست کشیدم رو کاپشنش گفتم خجالت نکش عزیزم!

دیگم تا آخر حرفی نزدم. باهامم حرف زد من جواب ندادم.

در واقع تو این مدت خیلی همسری رو مسخره کرده یا میخواد بگه هیچی حالیت نمیشه. منننن میفهمم.

هر روز با یه نفر دعوا میکنه. تا حالا نشه بیاد بشینیم نگه با فلانی دعوام شده. ادم درگیریه و همسری خیلی خوب شناختش گفت حسوده!

بله واقعا حسوده. هرگز نمیخواد کسی رو ببینه که ازش بالاتر باشه.

یه کار خیییلی بد کردم دیشب که برگشتیم.

همسری ناراحت بود از رفتار زشت خانمه و منم برگشتم بهش گفتم من از زمانی که ازدواج کردم بااارها و بااارها از طرف اقوام و دوستان تو مورد بی احترامی قرار گرفتم و ازونجایی که تو زیر دین عالم و آدم هستی من نمیتونم هیچ حرفی بزنم بهشون.

یکه خورد و ناراحت شد. 

نباید این حرف رو میزدم. نباید میگفتم. همسری پدرش رو زود از دست داد برای همین نیاز به حمایت و کمک داشت از اطرافیان.

اینجا هم اینا کمکمون کردن بخاطر اینه که همسری ترسو بار اومده و خودش نمیتونس دنبال کارامون بره.

خیلی ناراحتم. خیلی زیاد. دیشب یهو گریم گرفت وقتی اون خانمه اون حرف رو زد. و خیییلی خودم رو کنترل کردم که نزنم زیر گریه. اینکه سرم داد کشید و اون جوری گفت واقعا ناراحت کرد.

[ شنبه 5 اسفند 1396 ] [ 01:15 ] [ زهرا ] [ نظرات (8) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 103340