X
تبلیغات
زولا

سلام.

رفتیم خونه دوستای مشترکمون که گفتم اون دفه ای آقاهه پیش همسری گلایه اون دوست معروف و خانومش رو کرده. عاقا چه شبی بود دیشب. شام اونجا دعوت بودیم. سر صحبت باز شد و هممون کلیییی سبک شدیم. همون قدر که این خانم من رو اذیت کرده بود این خانمه بیچاره رو هم اذیت کرده بوده. چقدر دلشون پر بود. چقدر اذیت شده بودن. عین خود ما. آخرش گفت من واقعا نمیدونم مشکلم چیه یا چه کار بدی کردم که این خانم این رفتارها رو با من داره، منم رک و راست بهش گفتم میدونی مشکلت چیه؟ مشکل تو اینه که پدرت پزشکه، مشکل تو اینه که دانشگاه تهران درس خوندی، مشکل تو اینه که خونتون ستارخان هستش، مشکل تو اینه که پولدارید! مشکلت اینه که تا اومدی استاد با فاند پیدا کردی. دقیقا مشکلات تو این چیزهاست. چون ازش بالاتری! عاقا یهو هر چاهارتاییمون زدیم زیر خنده. چون وااااقعا آدم می‌مونه چراااا باید یک آدم انقدرررر حسود و بخیل باشه که چشم نداشته باشه موفقیت دیگران رو ببینه! چرا آخه واقعا؟ گفتن انقدر پشت سر شما پیش ما بد گفته بودن. ما شما رو که دیدیم تعجب کردیم. گفتیم چرا اینا انقدر فرق دارن با اون تعریف هایی که اینا کرده بودن. من نمی‌خواستم بگم اما همسری گفت درباره شما هم چیزهای بد گفته بودن که ما با دیدنتون متوجه شدیم دروغ گفته. دوست داره همه رو از چشم بقیه بندازه تا خودش بالا باشه. 

خییییلی نگران جامعه ایرانی هایی هستم که ما توشون عضو شدیم. چون مطمئنان رفته پیش همه پشت سر ما کلی حرف زده و من واقعا دارم غصه میخورم که چرا باید کسی که تا حالا من رو ندیده نسبت به من بدبین بشه؟ دعا کنید برامون بچه ها. دعا کنید خدا کمکم کنه و نگذاره بدگویی های اون باعث بشه شخصیت ما اینجا زیر سوال بره.

الانم که تشریف برده ایران و فهمیدم سه هفته قراره بمونه خدا رو شکر!

راستی یه خانم ایرانی  میخواد بره سرکار به من گفته بیام بچه اش رو نگه دارم. خونشون خیلی از ما دوره و جدای اون گفته صبح بچه رو من تحویلت میدم عصر شوهرم میاد خونه بچه رو بهش تحویل بده. مساله اینجاست که بچه اش زیر یک ساله و اینکه شوهرش میاد خونه بچه رو تحویل بگیره من رو میترسونه. نه که آدم های بدی باشن ها اما من شوهرش رو دیدم حس خوبی بهش ندارم.

حقوقشم دو برابره این دیکری هست که من میرم. اما هر روز باید برم اینجا رو. قبول نکردم. چون هم مسولیت بچه با منه، هم اینکه دوره و از ایسگاه تا خونشون یک رب پیاده روی داره که من تو منفی سی و چهل نمیتونم واقعا! و دیگه اینکه شوهرش میاد خونه من میترسم.

جدا از اون باید وقت داشته باشم زبان بخونم و هر روز برم سر کار وقتی برام نمیمونه.

[ جمعه 31 فروردین 1397 ] [ 06:23 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 112769