X
تبلیغات
زولا

سلام.

خیلی خیلی حس و حال خوبی ندارم. درواقع با اینکه وقت آزاد زیادی دارم اما حس میکنم برای هیچ کاریم برنامه ریزی ندارم.

حال غذا درست کردن ندارم. حال خونه تمیز کردن ندارم.

همسری امتحان داره و خیلی خیلی سرش شلوغه.

راستی. دوازده اردیبهشت تولدم بود. یعنی چهارشنبه. اما پیش از اون برای شنبه و یکشنبه ماشین اجاره کردیم که بریم یکم بگردیم. از وقتی این خانم دوستش نیست آرامش زیادی اینجا حاکمه. ما با اون دوستمون که اونام از این خانم زخم خوردن قرار شد بریم بیرون.

من دیدم روز تولدم جایی نمیریم و همسری هم درگیر امتحانشه اون موقع گفتم کیک درست کنم و حالا که داریم میریم بیرون اونجا عکس بگیریم و دور هم باشیم.

روز اول که ماشین رو گرفتیم من شب قبلش مهمونی گرفته بودم کوفته و ته چین مونده بود که بردیم بیرون یه پارک خوشگل اونجا باهم خوردیم. فرداشم که همسری گفت من این دوستمون رو ببرم فروشگاه خرید دارن. اینجا ماشین هرکی بگیره به بقیه کمک میکنه برا خرید و اینا با ماشین میبرتشون.

خلاصه که من گفتم تا بیان کیک درست کنم. کیک پختم زود بهش خامه زدم و تزیینش کردم. لباس پوشیدم و کلی نشستم تا اینا بیان. قشنگ چاهار ساعت طول کشید. خیلی حرص خوردم. حدس زدم میخوان من رو سورپرایز کنن و اینکه انقدر تابلو هستن اعصابم رو خورد کرد. خلاصه که بالاخره بعد چاهار ساعت همسری اومد منم عصبانی کلی بهش بد و بیراه گفتم که اصلا به من فکر نمیکنی و همش به فکر دوستاتی و با اونا فقط خوشی و این حرف ها. عاقا اومدم پایین دیدم خانم دوستمون پایینه گفت هوای ماشین بد بود من اومدم بیرون. همسری کیک دستش بود به من گفت در صندوق رو باز کن. من دیدم اون دوستمون تو ماشین گوشی دستشه و داره فیلم میگیره. گفتم حتما کادو خریده همسری تو صندوقه. در رو که باز کردم جیییییغ کشیدماااا. کلی بادکنک پرید تو صورتم و پخش شد بیرون تو هوا. همسایمون بنده خدا با شوهرش هی میپریدن بالا پایین بادکنک ها رو بگیرن فکر کردن من واسه اون جیغ کشیدم. خلاصه که این چنین شد که من سورپرایز شدم.

بعدشم که توفان بود نتوتستیم بریم بیرون رفتیم خونه دوستمون اونجا تولد گرفتن برام و بهم ساندویچ ساز هدیه دادن.

منم عکسهامون رو گذاشتم تو اینستگرامم. خانم دوستش نه لایک کرد و نه تبریک گفت بهم. حتما داره میترکه از اینکه من با اینا تولد گرفتم. در حالی که قبل اینکه بره بهش گفتم حتما وقتی اومد تولد میگیرم ها بازم از اینکه با اینها بودیم بدش اومده. نه من رو لایک کرد نه پست همسری رو. شوهرشم دیگه خونمون نیومد. حتی امروز گفت شاید بیام من غذا درست کردم باز نیومد.

من برم عزیزای دلم. فعلا.

[ یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ] [ 02:38 ] [ زهرا ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 112769