X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سلام.

کلی خبرای جدید دارم.

در مورد ماجرای اینستگرام بگم اول.

همسری لا به لای حرف هاش گفت که اون اصلا من رو آنفالو نکرده. گفت پیج قبلیش رو حذف کرد و یک اکنت جدید ساخت. بعدش هم به همه ریکوئست داد. گفتم اما به من نداده! از اون دوست مشترکمون هم پرسیدم گفت نه به من هم نداده! دیدم بله به آقایون داده حتی برادر شوهر منم فالو کرده اما منو نه. شاید می‌خواسته من بفهمم بعد خودم بهش ریکوئست بدم یا چیزی شبیه به این . خلاصه که بعد دعوای شدید من و همسری آخرش اومد عذر خواهی کرد و گفت بیا آنفالوش کردم.

بعد چند روز همسری اومد گفت زهرا خانومه منو هم آنفالو کرد. 

ما یعنی ما و اون دوست مشترکِ خوب باهم یک افطاری مفصل ترتیب دادیم. تو جمع ایرانی ها آدم حسابی ها رو دعوت کردیم. اونهایی که خود اون خانوم و شوهرش خیلی تو روابطشون مراقب اند که حفظشون کنند. الحمدلله همشون دعوتی ما رو قبول کردند و با روی باز اومدن. اما این دوتا گفتن ما برا آخر هفته مون برنامه داریم و نمیایم. حالا خدا بخواد کسی رو رسوا کنه اینجاست که هم شنبه و هم یکشنبه به صورت کاملا اتفاقی همسری و دوستمون تو آسانسور و خیابون این دو تا رو دیدن که مسافرت نرفتن و موندن و فقط نمی‌خواستن بیان!!!!

البته خبر نداشتن کیا دعوتن وگرنه حتما میومدن!

خلاصه که به کلللل رفتارشون رو تغییر دادن. انقدررر این خانم شوهرش رو پر کرده که اونم با ما سرسنگین شده. انگار ما گناه کرده باشیم که با این دوستای مشترک وارد رابطه شدیم.

حتی شب قدر به ما تعارف نکردن که ما رو برسونن برای احیا در مسجد. و ما بالاجبار با همین دوستای خوبمون اومدیم. همین که من و اون خانم وارد مسجد شدیم قیافش رو ترش کرد. خودم رفتم جلو با لبخند باهاش سلام علیک کردم.

بعد چون کنارش جا نبود رفتیم اون طرف نشستیم.

الحمدلله و به لطف خدا و دعای پدر و مادرهامون ما اینجا تو جامعه مسلمون چه ایرانی و چه غیر ایرانی پذیرفته شدیم و همه رابطشون با ما خوب و عالیه. اون شب احیا این خانم موقع رفتن با ما خداحافظی نکرد و در طول شب هم حتی وقتی من و اون خانم رفتیم کنارش نشستیم پشت به ما کرد و اصلا حرف نزد با ما.

شب افطاری مون خیلی خیلی خوب بود. در واقع هم ما  و هم اون دوستامون خوشحال بودیم اینا نیستن.

برای جشن عید مدیرمون به من و همسری دعوت نامه اختصاصی داد چون باید تیکت میخریدیم برای رفتن به جشن چون ناهار و اینام هست اما مدیرمون من و همسری رو دعوت کرد.

الهی شکر. واقعا این ها همه از لطف خداست که به من احترام و عزت داده.

شب عید فطر برای اون خانم پیام تبریک فرستادم. به خودم گفتم من هیچ وقت تو قطع رحِم پا نگذاشتم. همیشه دوستی و صلح بین همه خواستم. از قهر و دعوا و قطع ارتباط هم خوشم نمیاد. حتی با این. می‌گم روابط کنترل شده و رو حساب باشه. دوری و دوستی!

والا جواب نداد مثلا ندید. فردا صبحش یه استیکر تبریک داد. مثلا به قول خودش سرسنگینه!

یه شب همین چند شب قبل این ماجراها من گفتم من تلگرامم رو طوری تنظیم کردم که کسی نبینه کی آنلاین هستم و کی نیستم. بعد چند شب اون گفت من تلگرامم رو تنظیم کردم کسی نبینه کی آنلاینم و کی نیستم و فقط اونایی که خیلی بهم نزدیک اند رو گذاشتم ببینن. شوهرم خونوادم عموم و همسری تو!! حتی نکرد رو حساب احترام به من بگه تو و شوهرت! تو تخم چشم من نگاه کرد اسم شوهرم رو گفت بدون پیشوند و پسوند!!

القصه...

هر دو من و همسری خوشحالیم که رابطشون رو خودشون قطع کردن!! البته ما وظیفه خودمون رو انجام دادیم. هم من هم همسری عید رو تبریک گفتیم بهشون. دیگه تقصیر خودشونه.

فردا جشن عید فطر رو قراره با مسلمونا برگزار کنیم.

نمی‌دونم میان یا نه!


پ.ن: دوستای گلم ببخشید کامنت ها رو جواب ندادم.

کمی درگیری ذهنی دارم.

من رو ببخشید. خوندن کامنت های شما کلی بهم آرامش می‌ده. خدا حفظتون کنه.

[ شنبه 26 خرداد 1397 ] [ 12:35 ] [ زهرا ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام. من زهرام. با همسری عزیزتر از جونم سال نود و دو عقد کردیم. عید سال نود و پنج عروسی کردیم. میخوام لحظاتمون اینجا مثل یه دفتر خاطرات ثبت بشه. همه بالا و پایین زندگیمون. برای همسایه ات نور آرزو کن بی شک حوالی تو هم روشن میشود. دعا کنین همه و بعد ما دوتا خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 109682